دستار
لغتنامه دهخدا
دستار. [ دَ ] (اِ مرکب ) از: دست + ار، پسوند نسبت . مندیل و روپاک . (برهان ). روپاک و دستمال و شکوب و شوب و فوته . (ناظم الاطباء). بتوزه . بدرزه . دزک . دستا. دست خوش . شسته . شوب . فَدام . (منتهی الارب ). فلرز. فلرزنگ . فلغز. گرنک . لارزه . مندیل . (دهار) (منتهی الارب ). نَشّافة. (منتهی الارب ). دستمال اعم از روپاک و فلرزنگ :
آن کرنج و شکرش برداشت پاک
واندر آن دستار آن زن بست خاک .
کنیزک ببرد آب و دستار و طشت
ز دیدار مهمان همی خیره گشت .
به دستار دستان همی چشم اوی
بپوشید ازآن تازه شد خشم اوی .
سه دستار دینار چون سی هزار
ببردند و کردند پیشش نثار.
سه کاسه نهادی بر او از گهر
به دستار زربفت پوشیده سر.
حاجت اندرآمدو تیغ یمانی ... و دستاری مصری اندر آن پیچیده و دستار از آن بیرون کرد و تیغ پیش یعقوب [ لیث ] نهاد. (تاریخ سیستان ).
بینی آن رود و آن بدیع سرود
بینی آن دست و بینی آن دستار.
ای تهیدست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار.
ممسحة؛ دستار روی خشک کننده .
- دستار دست ؛ دستمال . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دستار دستان (با اضافه و با فک اضافه ) ؛ آستین . (ناظم الاطباء).
- دستار شراب ؛ حوله ٔ شراب . (یادداشت مرحوم دهخدا). دستمال شراب . دستمال و پارچه که بدان لب از شراب پاک کنند. یا دستار سفره که خاص شراب بگسترانند و آلات می خوری و نقل بر آن قرار دهند :
تاک رز باشدمان شاسپرم
برگ رز باشد دستار شراب .
و از وی [ دامغان ] دستارهای شراب خیزد با علمهای نیکو. (حدود العالم ).
|| شال سر. (آنندراج ). عمامه و مندیل و هرچه بر دور سر از شال و یا دیگر پارچه ها بوضع مخصوص پیچند. (ناظم الاطباء). دول بند. سِب ّ. (دهار). سربند. سرپایان . صِنع. (منتهی الارب ). عصابة. (دهار). عِطاف . (منتهی الارب ). عمامة. مدماجة. مشمد. مشواذ. مشوذ. (دهار). مِقعطة. مِکورة. مِکور. مِندل . (منتهی الارب ). صاحب آنندراج گوید: پریشان و زرتار از صفات آن ، و گنبذ از تشبیهات اوست ، و با لفظ بستن و پیچیدن و چیدن و آشفتن و پریشان شدن مستعمل است . (از آنندراج ) : از ابله دستار و عمامه ٔ ابلی خیزد. (حدود العالم ).
یکی خوب دستار بودش حریر
به موزه درون پر ز مشک و عبیر.
برآهیخت خفتان جنگ از تنش
کفن کرد دستار و پیراهنش .
چون تو نشود هرکه به شغل تو زند دست
زن مرد نگردد به نکو بستن دستار.
کس بود آنکه در آنوقت به نزد تو رسد
بمثل عاریتی داشت بسر بر دستار.
نرمک نرمک همی کشم همه شب می
روز به صد رنج و درد دارم دستار.
به مستحقان ندهی از آنچه داری وباز
دهی به معجر و دستار سبزک و سیماک .
آویخته چون ریشه ٔ دستارچه ٔ سبز
سیمین گرهی بر سر هر ریشه ٔ دستار.
غلامان و مقدمان محمودی متنکر بابارانیهای کرباسین و دستارها در سر گرفته پیاده به نزدیک امیر مسعود آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 128).بر عادت روزگار گذشته قبای ساخته کرد و دستار نشابوری یا قاینی . (تاریخ بیهقی ص 152). حسنک پیدا آمد بی بند جبه ای داشت حبری رنگ ... و موی سر مالیده زیر دستار پوشیده کرده . (تاریخ بیهقی ص 180). بوعلی بر استر بود بند در پای پوشیده و جبه ای عنابی سبز داشت و دستار خز. (تاریخ بیهقی ص 204). وی را دستارهای قصب و شارباریک و مروارید و دیبای رومی فرستادی . (تاریخ بیهقی ص 253). دیگر روز که بار داد با دستار سپید و قبای سفید بود. (تاریخ بیهقی ص 291). امیرنصر ابوالقاسم رادستاری داد. (تاریخ بیهقی ص 365).
دیو که باشد مگر آنکو به جهل
گوید شلوار ز دستار کن .
آتش دادت خدای تا نخوری خام
نز قبل سوختن بدو سر و دستار.
گوید که نبود مر خراسان را
زین پیش چون من سری و دستاری .
گفته اند که اگر دستار شبانکاره به سیاست برداری و باز بوی دهی قیمت بیشتر از آن دارد که به روی خندان دستاری دیگر بدو دهی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 169). لطف باری تعالی دررسید و آن محنت از گردن من بگردانید و دستار من وقایه ٔ جان شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 298).
خود کلاه و سرت حجاب تواند
تو میفزای بر کله دستار.
فرخی را سگزیی دید بی اندام جبه ای پیش و پس چاک پوشیده ، دستاری بزرگ سگزی وار در سر. (چهار مقاله ص 59). فرخی را شراب تمام دریافته بود و اثر کرده ، بیرون آمد و زود دستار از سر فروگرفت .(چهار مقاله ص 64).
آفتاب خسروان را سایه ٔ دستار او
چتر فیروزیست فتح و نصرت اندر پیش و پس .
دریغ غربچگانی که چون غلام شدند
مزین از کله و پیرهان و دستارم .
دریغ تیم عروس و دریغ تیم ملک
که این و آن سفط جبه بود و دستارم .
این چو مگس خون خور و دستاردار
و آن چو خره سرزن و باطیلسان .
چو صرع آمیخت با عقلی نه سر ماند نه دستارش
چو دزد آویخت بر باری نه خر ماند نه پالانش .
بدل معاینه آید مرا که دستاری
ز من یزید که این را بهای بازار است .
بدان طمع که رسانی بهای دستارم
شریف وعده که فرموده ای دوم بار است .
چرا دارد مگس دستار فوطه
چرا پوشد ملخ رانین دیبا.
باد دستار مؤذن درربود
کعبتینی زآن میان بیرون فتاد.
دستار به سرپوش زنان دادم و حقا
کآنرا به بهین حله ٔ آدم نفروشم .
سر بیندازم به دستار از پیش
غاشیه ٔ سوداش دارم بر کتف .
روز وغا نصرت از طره ٔ دستار او
پرچم تعویذ بست بر علم افتخار.
فرستادمت اسب و دستار و جبه
ز مه طوق بر اسب شبرنگ بسته .
باد سر زلفت از سرآغوش
دستار سر سران ربوده .
منشور فقر بر سر دستار تست رو
منگر به تاج تاش و به طغرای شه طغان .
دستار خز و جبه ٔ خارا نکوست لیک
تشریف وعده دادن استر نکوترست .
دل هم بکله داری بر عشق سر اندازد
یعنی که چو سر کم شد دستار نیندیشد.
همتش گفت از تکلف درگذر
شش گزی دستار و یکتایی فرست .
دستار درربوده سران را به باد زلف
شوریده زلف و مقنعه ٔ عید بر سرش .
خادم از خرمی این اخبار به عوض دستار، سر درمی اندازد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 20). خادم از شرف وصول آن یتیمه ٔ بحر معانی و تمیمه ٔ نحر معالی ، منشور در سر دستار نهاد. (منشآت خاقانی ص 69). بنده از ورود این بشارت خواست که دستار براندازد، بل که سر دربازد. (منشآت خاقانی ص 77).
روزی آمد غریبی از سر راه
کفش و دستار و جامه هر سه سیاه .
تا دعای بدش به آخر کار
هم سر از تن ربود و هم دستار.
لباس خواجگی از بر بیفکن
به میخانه فروانداز دستار.
گر خورده ایم انگور تو تو برده ای دستار ما.
به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان
بجز دراعه و دستار و نقش بیرونش .
بانگ میکرد و زار می نالید
کای دریغا کلاه و دستارم .
برآورد از طاق دستار خویش
به اکرام و لطفش فرستاد پیش .
معرف به دلداری آمد برش
که دستار قاضی نهد برسرش .
که فردا شود بر کهن میزران
به دستار پنجه گزم سر گران .
خرد باید اندر سرمرد و مغز
نباید مرا چون تو دستار نغز.
میفراز گردن به دستار و ریش
که دستار پنبه است و ریشت حشیش .
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش .
بامدادان بحکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنی بنهادم . (گلستان سعدی ).
از این افیون که ساقی در می افکند
حریفان را نه سر ماندو نه دستار.
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش .
ساقی مگر وظیفه ٔ حافظ زیاد داد
کآشفته گشت طره ٔ دستار مولوی .
گر غرض معنی دستار به کسمه است ترا
نوخطان پیش که بندند چو کسمه دستار.
قلمی فوطه و کرباس و ندافی و قدک
یقلق و طاقیه و موزه و کفش و دستار.
عقل و فطرت به جوی نستانند
دور دور شکم و دستار است .
اگرچه مستی حسن از سرش برده ست بیرون خط
ز پرکاری همان دستار را مستانه می پیچد.
در حوزه ٔ تعلیم سخن جایزه دارد
زآن مرد که دستار هنر بسته سران را.
چه پروا دارد از شبهای تار عاشقان شوخی
که لبریز شفق گردیده از گل صبح دستارش .
تا شود فرش زیارتگاه ارباب ریا
خویش رازاهد به زیر گنبد دستار بست .
هرکسی بندد به آئین دگر دستار را.
دل که پاکیزه بود جامه ٔ ناپاک چه باک
سر که بی مغز بود نغزی دستار چه سود.
اجتلاء، برداشتن دستار را از پیشانی . أخزری ، خزری ؛ دستارها از ابریشم غاژ کرده . اشتیار، اعتماد، تشوذ، تکویر، تندل ؛ دستار بر سر بستن . اقتعاط؛ دستار بستن بی تحت الحنک . اعتجار؛ دستار بی زیر حنک بستن . (از منتهی الارب ). دستار دربستن . (تاج المصادر بیهقی ). اکتیار؛ دستار بستن بر سر. (از منتهی الارب ). تحنک ؛ دستار با تحت الحنک بستن . تقدم ؛ دستار بسر نهادن . (المصادر زوزنی ). تلحی ؛ دستار در سر بستن چنانک زیر زنخ درآری .(تاج المصادر بیهقی ). تمدل ؛ دستار بر سر پیچیدن . (از منتهی الارب ). تندل ؛ دستار در سر بستن . (المصادر زوزنی ). جلة؛ بلند کردن دستار را از پیشانی . (از منتهی الارب ). عامة؛ پیچ دستار. عجرة؛ هیئت بست دستار. (منتهی الارب ). عمة؛ بندش دستار. (دهار). قفداء؛ دستار دنبال ناآراسته . (دهار). لوث ؛ دستار پیچیدن . مسیح ، ممسوح ؛ دستار درشت و سطبر. (منتهی الارب ). مشوذ، مقعطة؛ دستار بزرگ . (دهار) (منتهی الارب ). مندیل ؛ دستار با ریشه . وغر؛ دستار بر سر کسی نهادن .
- دستار بر زمین زدن ؛ کنایه از داد خود خواستن و عجز و الحاح کردن . (غیاث ). عاجزنالی و دادخواهی . (آنندراج ) :
تا گشودیم نظر رزق فنا گردیدیم
چون شکوفه به زمین پیش که دستار زنیم .
- به دستار بستن ؛ بر عمامه نصب کردن :
از بس مرا به مشرب پروانه الفت است
آتش بجای لاله به دستار بسته ام .
- بر سر دستار بستن ؛ بالای دستارقرار دادن :
ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم
سر شوریده ٔ منصور را بر دار می بستم .
- دستاربزرگ ؛ قلتبان . (غیاث ) (آنندراج ) :
بابوی تو کوچک دل و دستار بزرگ است
آورده ای از پشت پدر شأن دیوثی .
- دستار در گلو کردن ؛ کنایه ازتظهیر و رسوا و بی حرمت کردن . (آنندراج ) :
امرت به مصلحت قدمی گر به سنگ زد
دستار در گلوی قضا کرد روزگار.
صاحب آنندراج در مورد بیت فوق می نویسد: بعضی محققین میدانند که در این بیت به معنی بزور محکوم کردن است و حاصل معنی آنکه حکم تو هرجا از روی مصلحت قدم بر سنگ زد یعنی عزم راسخ نمود روزگار قضا را بزور بر همان پله آورد.
- دستار سر ؛ عمامه و مندیل . (ناظم الاطباء).
- || کفن . (ناظم الاطباء).
- دستار سیمابی ؛ دستار سفید. (از آنندراج ) :
ز فرق زنگی گریان فتد دستار سیمابی
چو باز آن رومی خندان نهد بر سر کلاه زر.
- ژولیده دستار و موی ؛ با موی آشفته و عمامه ٔ درهم :
همی رفت ژولیده دستار و موی
سر دست شکرانه مالان به روی .
|| غاشیه : گفت دستار دامغانی در بغل باید نهاد چون من از اسب فرودآیم بر صفه ٔ زین پوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 365).
آن کرنج و شکرش برداشت پاک
واندر آن دستار آن زن بست خاک .
کنیزک ببرد آب و دستار و طشت
ز دیدار مهمان همی خیره گشت .
به دستار دستان همی چشم اوی
بپوشید ازآن تازه شد خشم اوی .
سه دستار دینار چون سی هزار
ببردند و کردند پیشش نثار.
سه کاسه نهادی بر او از گهر
به دستار زربفت پوشیده سر.
حاجت اندرآمدو تیغ یمانی ... و دستاری مصری اندر آن پیچیده و دستار از آن بیرون کرد و تیغ پیش یعقوب [ لیث ] نهاد. (تاریخ سیستان ).
بینی آن رود و آن بدیع سرود
بینی آن دست و بینی آن دستار.
ای تهیدست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار.
ممسحة؛ دستار روی خشک کننده .
- دستار دست ؛ دستمال . (یادداشت مرحوم دهخدا).
- دستار دستان (با اضافه و با فک اضافه ) ؛ آستین . (ناظم الاطباء).
- دستار شراب ؛ حوله ٔ شراب . (یادداشت مرحوم دهخدا). دستمال شراب . دستمال و پارچه که بدان لب از شراب پاک کنند. یا دستار سفره که خاص شراب بگسترانند و آلات می خوری و نقل بر آن قرار دهند :
تاک رز باشدمان شاسپرم
برگ رز باشد دستار شراب .
و از وی [ دامغان ] دستارهای شراب خیزد با علمهای نیکو. (حدود العالم ).
|| شال سر. (آنندراج ). عمامه و مندیل و هرچه بر دور سر از شال و یا دیگر پارچه ها بوضع مخصوص پیچند. (ناظم الاطباء). دول بند. سِب ّ. (دهار). سربند. سرپایان . صِنع. (منتهی الارب ). عصابة. (دهار). عِطاف . (منتهی الارب ). عمامة. مدماجة. مشمد. مشواذ. مشوذ. (دهار). مِقعطة. مِکورة. مِکور. مِندل . (منتهی الارب ). صاحب آنندراج گوید: پریشان و زرتار از صفات آن ، و گنبذ از تشبیهات اوست ، و با لفظ بستن و پیچیدن و چیدن و آشفتن و پریشان شدن مستعمل است . (از آنندراج ) : از ابله دستار و عمامه ٔ ابلی خیزد. (حدود العالم ).
یکی خوب دستار بودش حریر
به موزه درون پر ز مشک و عبیر.
برآهیخت خفتان جنگ از تنش
کفن کرد دستار و پیراهنش .
چون تو نشود هرکه به شغل تو زند دست
زن مرد نگردد به نکو بستن دستار.
کس بود آنکه در آنوقت به نزد تو رسد
بمثل عاریتی داشت بسر بر دستار.
نرمک نرمک همی کشم همه شب می
روز به صد رنج و درد دارم دستار.
به مستحقان ندهی از آنچه داری وباز
دهی به معجر و دستار سبزک و سیماک .
آویخته چون ریشه ٔ دستارچه ٔ سبز
سیمین گرهی بر سر هر ریشه ٔ دستار.
غلامان و مقدمان محمودی متنکر بابارانیهای کرباسین و دستارها در سر گرفته پیاده به نزدیک امیر مسعود آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 128).بر عادت روزگار گذشته قبای ساخته کرد و دستار نشابوری یا قاینی . (تاریخ بیهقی ص 152). حسنک پیدا آمد بی بند جبه ای داشت حبری رنگ ... و موی سر مالیده زیر دستار پوشیده کرده . (تاریخ بیهقی ص 180). بوعلی بر استر بود بند در پای پوشیده و جبه ای عنابی سبز داشت و دستار خز. (تاریخ بیهقی ص 204). وی را دستارهای قصب و شارباریک و مروارید و دیبای رومی فرستادی . (تاریخ بیهقی ص 253). دیگر روز که بار داد با دستار سپید و قبای سفید بود. (تاریخ بیهقی ص 291). امیرنصر ابوالقاسم رادستاری داد. (تاریخ بیهقی ص 365).
دیو که باشد مگر آنکو به جهل
گوید شلوار ز دستار کن .
آتش دادت خدای تا نخوری خام
نز قبل سوختن بدو سر و دستار.
گوید که نبود مر خراسان را
زین پیش چون من سری و دستاری .
گفته اند که اگر دستار شبانکاره به سیاست برداری و باز بوی دهی قیمت بیشتر از آن دارد که به روی خندان دستاری دیگر بدو دهی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 169). لطف باری تعالی دررسید و آن محنت از گردن من بگردانید و دستار من وقایه ٔ جان شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 298).
خود کلاه و سرت حجاب تواند
تو میفزای بر کله دستار.
فرخی را سگزیی دید بی اندام جبه ای پیش و پس چاک پوشیده ، دستاری بزرگ سگزی وار در سر. (چهار مقاله ص 59). فرخی را شراب تمام دریافته بود و اثر کرده ، بیرون آمد و زود دستار از سر فروگرفت .(چهار مقاله ص 64).
آفتاب خسروان را سایه ٔ دستار او
چتر فیروزیست فتح و نصرت اندر پیش و پس .
دریغ غربچگانی که چون غلام شدند
مزین از کله و پیرهان و دستارم .
دریغ تیم عروس و دریغ تیم ملک
که این و آن سفط جبه بود و دستارم .
این چو مگس خون خور و دستاردار
و آن چو خره سرزن و باطیلسان .
چو صرع آمیخت با عقلی نه سر ماند نه دستارش
چو دزد آویخت بر باری نه خر ماند نه پالانش .
بدل معاینه آید مرا که دستاری
ز من یزید که این را بهای بازار است .
بدان طمع که رسانی بهای دستارم
شریف وعده که فرموده ای دوم بار است .
چرا دارد مگس دستار فوطه
چرا پوشد ملخ رانین دیبا.
باد دستار مؤذن درربود
کعبتینی زآن میان بیرون فتاد.
دستار به سرپوش زنان دادم و حقا
کآنرا به بهین حله ٔ آدم نفروشم .
سر بیندازم به دستار از پیش
غاشیه ٔ سوداش دارم بر کتف .
روز وغا نصرت از طره ٔ دستار او
پرچم تعویذ بست بر علم افتخار.
فرستادمت اسب و دستار و جبه
ز مه طوق بر اسب شبرنگ بسته .
باد سر زلفت از سرآغوش
دستار سر سران ربوده .
منشور فقر بر سر دستار تست رو
منگر به تاج تاش و به طغرای شه طغان .
دستار خز و جبه ٔ خارا نکوست لیک
تشریف وعده دادن استر نکوترست .
دل هم بکله داری بر عشق سر اندازد
یعنی که چو سر کم شد دستار نیندیشد.
همتش گفت از تکلف درگذر
شش گزی دستار و یکتایی فرست .
دستار درربوده سران را به باد زلف
شوریده زلف و مقنعه ٔ عید بر سرش .
خادم از خرمی این اخبار به عوض دستار، سر درمی اندازد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 20). خادم از شرف وصول آن یتیمه ٔ بحر معانی و تمیمه ٔ نحر معالی ، منشور در سر دستار نهاد. (منشآت خاقانی ص 69). بنده از ورود این بشارت خواست که دستار براندازد، بل که سر دربازد. (منشآت خاقانی ص 77).
روزی آمد غریبی از سر راه
کفش و دستار و جامه هر سه سیاه .
تا دعای بدش به آخر کار
هم سر از تن ربود و هم دستار.
لباس خواجگی از بر بیفکن
به میخانه فروانداز دستار.
گر خورده ایم انگور تو تو برده ای دستار ما.
به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان
بجز دراعه و دستار و نقش بیرونش .
بانگ میکرد و زار می نالید
کای دریغا کلاه و دستارم .
برآورد از طاق دستار خویش
به اکرام و لطفش فرستاد پیش .
معرف به دلداری آمد برش
که دستار قاضی نهد برسرش .
که فردا شود بر کهن میزران
به دستار پنجه گزم سر گران .
خرد باید اندر سرمرد و مغز
نباید مرا چون تو دستار نغز.
میفراز گردن به دستار و ریش
که دستار پنبه است و ریشت حشیش .
کله دلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش .
بامدادان بحکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنی بنهادم . (گلستان سعدی ).
از این افیون که ساقی در می افکند
حریفان را نه سر ماندو نه دستار.
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش .
ساقی مگر وظیفه ٔ حافظ زیاد داد
کآشفته گشت طره ٔ دستار مولوی .
گر غرض معنی دستار به کسمه است ترا
نوخطان پیش که بندند چو کسمه دستار.
قلمی فوطه و کرباس و ندافی و قدک
یقلق و طاقیه و موزه و کفش و دستار.
عقل و فطرت به جوی نستانند
دور دور شکم و دستار است .
اگرچه مستی حسن از سرش برده ست بیرون خط
ز پرکاری همان دستار را مستانه می پیچد.
در حوزه ٔ تعلیم سخن جایزه دارد
زآن مرد که دستار هنر بسته سران را.
چه پروا دارد از شبهای تار عاشقان شوخی
که لبریز شفق گردیده از گل صبح دستارش .
تا شود فرش زیارتگاه ارباب ریا
خویش رازاهد به زیر گنبد دستار بست .
هرکسی بندد به آئین دگر دستار را.
دل که پاکیزه بود جامه ٔ ناپاک چه باک
سر که بی مغز بود نغزی دستار چه سود.
اجتلاء، برداشتن دستار را از پیشانی . أخزری ، خزری ؛ دستارها از ابریشم غاژ کرده . اشتیار، اعتماد، تشوذ، تکویر، تندل ؛ دستار بر سر بستن . اقتعاط؛ دستار بستن بی تحت الحنک . اعتجار؛ دستار بی زیر حنک بستن . (از منتهی الارب ). دستار دربستن . (تاج المصادر بیهقی ). اکتیار؛ دستار بستن بر سر. (از منتهی الارب ). تحنک ؛ دستار با تحت الحنک بستن . تقدم ؛ دستار بسر نهادن . (المصادر زوزنی ). تلحی ؛ دستار در سر بستن چنانک زیر زنخ درآری .(تاج المصادر بیهقی ). تمدل ؛ دستار بر سر پیچیدن . (از منتهی الارب ). تندل ؛ دستار در سر بستن . (المصادر زوزنی ). جلة؛ بلند کردن دستار را از پیشانی . (از منتهی الارب ). عامة؛ پیچ دستار. عجرة؛ هیئت بست دستار. (منتهی الارب ). عمة؛ بندش دستار. (دهار). قفداء؛ دستار دنبال ناآراسته . (دهار). لوث ؛ دستار پیچیدن . مسیح ، ممسوح ؛ دستار درشت و سطبر. (منتهی الارب ). مشوذ، مقعطة؛ دستار بزرگ . (دهار) (منتهی الارب ). مندیل ؛ دستار با ریشه . وغر؛ دستار بر سر کسی نهادن .
- دستار بر زمین زدن ؛ کنایه از داد خود خواستن و عجز و الحاح کردن . (غیاث ). عاجزنالی و دادخواهی . (آنندراج ) :
تا گشودیم نظر رزق فنا گردیدیم
چون شکوفه به زمین پیش که دستار زنیم .
- به دستار بستن ؛ بر عمامه نصب کردن :
از بس مرا به مشرب پروانه الفت است
آتش بجای لاله به دستار بسته ام .
- بر سر دستار بستن ؛ بالای دستارقرار دادن :
ز شور عشق اگر گل بر سر دستار می بستم
سر شوریده ٔ منصور را بر دار می بستم .
- دستاربزرگ ؛ قلتبان . (غیاث ) (آنندراج ) :
بابوی تو کوچک دل و دستار بزرگ است
آورده ای از پشت پدر شأن دیوثی .
- دستار در گلو کردن ؛ کنایه ازتظهیر و رسوا و بی حرمت کردن . (آنندراج ) :
امرت به مصلحت قدمی گر به سنگ زد
دستار در گلوی قضا کرد روزگار.
صاحب آنندراج در مورد بیت فوق می نویسد: بعضی محققین میدانند که در این بیت به معنی بزور محکوم کردن است و حاصل معنی آنکه حکم تو هرجا از روی مصلحت قدم بر سنگ زد یعنی عزم راسخ نمود روزگار قضا را بزور بر همان پله آورد.
- دستار سر ؛ عمامه و مندیل . (ناظم الاطباء).
- || کفن . (ناظم الاطباء).
- دستار سیمابی ؛ دستار سفید. (از آنندراج ) :
ز فرق زنگی گریان فتد دستار سیمابی
چو باز آن رومی خندان نهد بر سر کلاه زر.
- ژولیده دستار و موی ؛ با موی آشفته و عمامه ٔ درهم :
همی رفت ژولیده دستار و موی
سر دست شکرانه مالان به روی .
|| غاشیه : گفت دستار دامغانی در بغل باید نهاد چون من از اسب فرودآیم بر صفه ٔ زین پوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 365).