خوالیگری
لغتنامه دهخدا
خوالیگری . [ خوا / خا گ َ ] (حامص مرکب ) دیگ پزی . طباخی . آشپزی . طِباخَت . باورچی گری . آشپزی . خوراک پزی . خوردی پزی . (یادداشت بخط مؤلف ) :
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری .
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها باندازه پرداختند.
بدو گفت امروز از ایدر مرو
که خوالیگری یافتستیم نو.
به خوالیگریشان همی داشتند.
میکند خورشید و مه را کاسه پر تا می رود
در فضای مطبخ جودت ره خوالیگری .
یکی گفت ما را بخوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری .
برفتند و خوالیگری ساختند
خورشها باندازه پرداختند.
بدو گفت امروز از ایدر مرو
که خوالیگری یافتستیم نو.
به خوالیگریشان همی داشتند.
میکند خورشید و مه را کاسه پر تا می رود
در فضای مطبخ جودت ره خوالیگری .