خردگی
لغتنامه دهخدا
خردگی . [ خ ُ دَ / دِ ] (حامص ) خردی . کوچکی :
من از خردگی رانده ام با سپاه
که ویران کنم دوده ٔ ساوه شاه .
زمین زینهاری بود ننگ تو
بدین خردگی کردن آهنگ تو.
نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد
بخردگی منگر دانه ٔ سپندان را.
گندم سخت از جگر افسردگی است
خردی او مایه ٔ بی خردگی است .
من از خردگی رانده ام با سپاه
که ویران کنم دوده ٔ ساوه شاه .
زمین زینهاری بود ننگ تو
بدین خردگی کردن آهنگ تو.
نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد
بخردگی منگر دانه ٔ سپندان را.
گندم سخت از جگر افسردگی است
خردی او مایه ٔ بی خردگی است .