خاکبوس
لغتنامه دهخدا
خاکبوس . (حامص مرکب ) بوسیدن زمین مراحترام را. سجده از روی ادب بجا آوردن :
پیران قبیله خاک برسر
رفتند بخاکبوس آن در.
زین پس من و خاکبوس پایت
گردن نکشم ز حکم و رایت .
اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش
از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود.
در طوس بشرف خاکبوس حضرت اعلی مستعد گشت . (سمطالعلی ص 35). || (نف مرکب ) بوسنده ٔ خاک مر احترام را :
که آئی بفرمانبری شاه را
بوی خاکبوس آن کئی گاه را.
تا لب من خاک بوس کوی تست
هر دم از لب بوی جان می آیدم .
پیران قبیله خاک برسر
رفتند بخاکبوس آن در.
زین پس من و خاکبوس پایت
گردن نکشم ز حکم و رایت .
اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش
از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود.
در طوس بشرف خاکبوس حضرت اعلی مستعد گشت . (سمطالعلی ص 35). || (نف مرکب ) بوسنده ٔ خاک مر احترام را :
که آئی بفرمانبری شاه را
بوی خاکبوس آن کئی گاه را.
تا لب من خاک بوس کوی تست
هر دم از لب بوی جان می آیدم .