26 فرهنگ

حجاج

لغت‌نامه دهخدا

حجاج . [ ح ُج ْ جا ] (ع ص ، اِ) ج ِ حاج ّ. (منتهی الارب ). حاجیان . حج کنندگان : کومش ، ناحیتی است میان ری و خراسان بر راه حجاج . (حدود العالم ). دعاء حجاج و نفرین مظلومان در تشویش کار و تهییج اسباب خذلان ... مؤثر آمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). فی الجملة به انواع عقوبت گرفتار آمدم تا درین هفته که مژده ٔ سلامت حجاج برسید.(گلستان ). شیادی گیسوان بافته بود بصورت علویان و باقافله ٔ حجاج به شهر درآمد در هیئت حاجیان . (گلستان ). صاحب بهار عجم گوید: جمع حاجی ، حاج ّ است نه حجاج ، لیکن فارسیان بدین معنی استعمال نمایند :
سروران پایه ٔ تخت تو ببوسند همی
هم بر آن گونه که حجاج ببوسند حجر.

(از آنندراج ).


الهی بحجاج بیت الحرام .

سعدی .


به لبیک حجاج بیت الحرام
بمدفون یثرب علیه السلام .

سعدی (بوستان ).