جوانی
لغتنامه دهخدا
جوانی . [ ج َ ] (حامص ) ضد پیری . شباب . حداثت . (دهار) :
یک نیمه جهان را بجوانی بگشادی
چون پیر شوی نیمه ٔ دیگر بگشایی .
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ
وین خانه و فرش باستانی هم هیچ
از نسیه و نقد زندگانی همه را
سرمایه جوانی است جوانی هم هیچ .
بدین شهر ما در جوانی نماند
همان نامور پهلوانی نماند.
بگوید ترا زادفرخ همین
جهان را بچشم جوانی مبین .
یکی از وزرا گفت : این پسر [ دزد ] هنوز از باغ زندگانی بر نخورده است واز ریعان جوانی تمتع نیافته . (گلستان ).
کره ای را که کسی نرم نکرده ست متاز
بجوانی و بزور و هنر خویش مناز.
- جوانی کردن :
اگرچه گوی سروبالا بُوَد
جوانی کند پیر کانا بُوَد.
چگونه پیر جوانی و جاهلی نکند
در این قضیّه که گردد جهان پیر جوان ؟
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد.
برف پیری می نشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی میکند.
- امثال :
از جوانی تا پیری از پیری تا بکی ؟
جوانی است و هزارش چم و خم .
جوانی کجایی که یادت بخیر .
جهان را بچشم جوانی مبین .
دریغا جوانی ، دریغا جوانی .
|| یراقی باریک از ابریشم و سیم بافته که بر کناره ٔ جامه دوختندی زینت را.
یک نیمه جهان را بجوانی بگشادی
چون پیر شوی نیمه ٔ دیگر بگشایی .
هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ
وین خانه و فرش باستانی هم هیچ
از نسیه و نقد زندگانی همه را
سرمایه جوانی است جوانی هم هیچ .
بدین شهر ما در جوانی نماند
همان نامور پهلوانی نماند.
بگوید ترا زادفرخ همین
جهان را بچشم جوانی مبین .
یکی از وزرا گفت : این پسر [ دزد ] هنوز از باغ زندگانی بر نخورده است واز ریعان جوانی تمتع نیافته . (گلستان ).
کره ای را که کسی نرم نکرده ست متاز
بجوانی و بزور و هنر خویش مناز.
- جوانی کردن :
اگرچه گوی سروبالا بُوَد
جوانی کند پیر کانا بُوَد.
چگونه پیر جوانی و جاهلی نکند
در این قضیّه که گردد جهان پیر جوان ؟
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد بس است و آل محمد.
برف پیری می نشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی میکند.
- امثال :
از جوانی تا پیری از پیری تا بکی ؟
جوانی است و هزارش چم و خم .
جوانی کجایی که یادت بخیر .
جهان را بچشم جوانی مبین .
دریغا جوانی ، دریغا جوانی .
|| یراقی باریک از ابریشم و سیم بافته که بر کناره ٔ جامه دوختندی زینت را.