بس
لغتنامه دهخدا
بس . [ ب َ ] (ص ، ق ) پهلوی ، وس . پارسی باستان ، وسئی ، وسی . و رجوع کنید به اسفا؛ فهرست لغات پارسی نو. (حاشیه ٔ برهان قاطع، چ معین ) بمعنی بسیار باشد. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (دِمزن ) (غیاث ). بسی . افزون . فراوان . (ناظم الاطباء) (دِمزن ). بسیار که لفظهای دیگرش بسا و بسی است . (فرهنگ نظام ). مخفف بسیار است . || به مجاز، چندان . زمان دراز. روزگار طولانی . مدت کافی . بقدر کفایت . به مقدار لازم . مدتی از زمان . هیچ . (شعوری ورق 168) :
یا فتی ! تو به مال غرّه مشو
چون تو بس دید و بیند این دیرند.
نباشد زین زمانه بس شگفتی
اگر بر ما ببارد آذرخشا.
بس عزیزم بس گرامی سال و ماه
اندر این خانه بسان نوبیوک .
نباشد بس عجب از بختم ار عود
شود در دست من مانند خنجک .
درد گرفت و بس ثفل از زیر او بیرون آمد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ).
روستایی زمین چو کرد شیار
گشت عاجز که بود بس ناهار.
دلبرا دو رخ تو بس خوب است
از چه با یار کارگست کنی .
به بهرام گفتند اندر سخن
چو پرسد ترا بس دلیری مکن .
چنین داد پاسخ که دانش بس است
ولیکن پراکنده با هرکس است .
نقش فلک چو می نگری پاکباز باش
زیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا.
ای خجسته پی وزیر از فرّ تو ایوان ملک
بس نماند تا به خاور خسرو خاور شود.
تا همی خندی همی گریی و این بس نادرست
هم تو معشوقی و عاشق ، هم بتی و هم شمن .
بس نپاید تا بروشن روی و موی تیره گون
مانوی را حجت آهرمن و یزدان کند.
من از بس ناله چون نالم من از بس مویه چون مویم
سرشک ابر بر لاله بود چون اشک بر رویم .
حلیم و کریم است ولیکن بس شنونده است . (تاریخ بیهقی ).
ریشیش بس فرخج زگردن برون دمید
گویی خلاشمه است ز گردن برآمده .
خرآس و آخر و خنیه ببردند
نبود از چنگشان بس چیز پنهان .
پندیت داد حجت و کردت اشارتی
ای پور، بس مبارک پند پدر پذیر.
مداح بس فراوان دارد
لیکن از آن یکیش چو من نیست .
و خداوند این علت اندر آیینه ٔ چینی نگاه میکند و فایده اندر این آنست که آیینه ٔ چینی بس روشن نباشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). از بازگفتن آن فصل در این جای ، بس درازی نیفزاید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آنچه سخت خرد بود بس خشک باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پس از آن بس روزگار نیامد که بمرد و ملک از خاندان او برفت . (نوروزنامه ). گفت این جهان همه ملک تو گردد و ترا بس از آن برخورداری نبود . (نوروزنامه ).
بس غنچه ٔ ناشکفته بر خاک بریخت .
کار بی علم بار و برندهد
تخم بی مغز بس ثمر ندهد.
بس فروتن سروری ناخویشتن بین مهتری
سرور اهل زمینی مهتر اهل زمن .
بس پربهاست عمر ولیکن شکسته به ْ
آن جام گوهری که در او خون خود خورم .
بس محرومم ز آستانه ٔ تو
سگ محروم آستانه بایستی .
مرا ز فرقت پیوستگان چنان روزیست
که بس نماند که مانم ز سایه نیز جدا.
بحکم آنکه این شبرنگ شبدیز
بگاه پویه بس تند است و بس تیز.
مگر میرفت استاد مهینه
خری می برد بارش آبگینه
یکی گفتش که بس آهسته کاری
بدین آهستگی بر خر چه داری .
قبه ای برساختستی از حباب
آخر آن خیمه است بس واهی طناب .
گرچه در ایمان و دین ناموقنم
لیک در ایمان او بس مؤمنم .
یک مؤذن داشت بس آواز بد
شب همه شب میدریدی حلق خود.
بس نامور بزیر زمین دفن کرده اند. (گلستان سعدی ).
در عهد تو ای نگار دلبند
بس عهد که بشکنند و سوگند.
بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا درنبندد هوشیار.
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی .
ما می ببانگ چنگ نه امروز می کشیم
بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید.
چو شمعهر که به افشای راز شد مشغول
بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد.
روزگار و هرچه در وی هست بس ناپایدار است
ای شب هجران تو پنداری برون از روزگاری .
|| عدد بسیار. (ناظم الاطباء). :
بسا کسا که ندیم حریره وبره است
و بس کس است که سیری نیاید از ملکش .
در شهر نشابور بس کس نمانده بود که همه بخدمت استقبال یا نظاره آمده بودند. (تاریخ بیهقی ).
بس اندک سپاها که روز نبرد
ز بسیار لشکر برآورد گرد.
بس کس که بمال تو کند دوست نوازی
بس کس که بجاه تو کند دشمن مالی .
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان به لب آمد که برو کس نگریست .
- از بس و ز بس ؛ در شواهد ذیل چنانکه صاحب آنندراج نوشته است کلمه ٔ از بس قید فعل یا اجزای فعل است ، مرکب از: «از سببی + بس » بمعنی از بسیاری . از کثرت . از فراوانی . از فزونی یا بسبب و بعلت بسیاری . صاحب آنندراج آرد: و گاه با کاف بیانیه نبود و گاه چنان است که حکم قید به هم رساند و شرط و جزا نبود چنانچه گویی : از بس دیوانگی سر بصحرا زدم . (آنندراج ) :
ز بس بر سختن زرش بخان مردمان هزمان
ز ناره بگسلد کپان ز شاهین بگسلد پله .
ز بس غارت و کشتن و تاختن
سر از باد توران برافراختن .
دست و کف پای پیران پیر کلخج
ریش پیران زرد از بس دود نخج .
چو بشنید این سخن ویسه ز مادر
شد از بس شرم رویش چون معصفر.
و سپاه از بس تاختنهای او ستوه شدند و رنجیدند. (مجمل التواریخ والقصص ). در اثناء این خطبه از بس دلتنگی و غایت ناامیدی شکایتی کرد که بعد از صحابه ٔ نبی ... هیچکس فصلی بدین جزالت و فصاحت نظم نداده . (چهارمقاله ٔ نظامی عروضی ).
که ترسم مریم از بس ناشکیبی
چو عیسی برکشد خود را صلیبی .
|| در شواهد ذیل از بس ، و ز بس با «که » آمده است . صاحب آنندراج آرد: چون کلمه ٔ «از»، بر آن «بس » داخل شود معنی شرط بهم رساند در این صورت جمله ٔ دیگر که حکم جزا دارد بعد از آن می آید و آن با کاف بیانیه بود :
در کارها بتا ستهیدن گرفته ای
گشتم ستوه از تو من ، از بس که بستهی .
تاجی شده است روی من از بس که تو بر او
یاقوت سرخ پاشی و بیجاده گستری .
ز بس عطا که دهد هر که زو عطا بستد
گمان بری که مر او را شریک و برخوار است .
چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد
بندش بهم اندر شود ازبس که بکوشد.
و پیغامبر ما، علیه السلام ، او را خطیب پیغامبران خواند از بس سخنان بلیغ و موعظت که قوم خویش را گفتی . (مجمل التواریخ والقصص ).
از بس که چشم مست در این شهر دیده ام
حقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم .
حوضی ز خون ایشان پر شد میان روز
از بس که شان ز تن به لگدکوب خون دوید.
- ز بس ؛ رجوع به از بس ، و بس شود.
- نه بس و نه بس مدت و نه بس روزگار و نه بس دیر ؛ زود. مدتی اندک . زمانی نزدیک . زمانی کم . مترادف ، دیری نه . اندکی روزگار : و بعد حالها [ حسن بن علی علیه السلام ] سوی مدینه رفت و نه بس مدت به زهر کشته شد. (مجمل التواریخ والقصص ). پس پیغامبر شاد گشت سوی مسجد آمد و شکر کرد... و مؤمنان را بشارت داد که مسیلمةالکذاب را بکشتند و طلحه را نیز، تا نه بس مدت ، کار سپری شد و نالان بخانه اندررفت و بر وی رنج زیادت گشت تا ربیعالاوّل درآمد. (مجمل التواریخ والقصص ).
گر ملک این است نه بس روزگار
زین ده ویران دهمت صدهزار.
اقلیمی بدین شگرفی در ممالک موروث و مکتسب ، زادهااﷲ بسطةَ، افزود تا نه بس دیر زود ممالک شام و روم در تصرف ... (جهانگشای جوینی ). || (ص ) بسنده . سمنانی ، سرخه ای ، لاسگردی و شهمیرزادی : وس . سنگسری : وستا . گیلکی : بستا . (از حاشیه ٔ برهان چ معین : بس ) (غیاث ) (دِمزن ). بس و بسنده بهمین معنی کافی است . (انجمن آرا) (آنندراج ). بمعنی کافی یعنی کفایت کننده نیز بسیار است . (انجمن آرا). کافی . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). بقدر کفایت . (ناظم الاطباء). و در عربی نیز بمعنی بس به فارسی استعمال شده . (انجمن آرا) (آنندراج ). صاحب بهار عجم آرد: که بس بمعنی کافی در عربی بتشدید مستعمل است . (آنندراج ). کافی . بس ّ. (دزی ج 1). و رجوع به بَس ّ. شود. مغنی .کافیه . بحد کافی . مقنع. رسا. معتد. معتد به . وافی . وافیه . وفی . وفیه :
با ادب را ادب سپاه بس است
بی ادب با هزار کس تنهاست .
چنین داد پاسخ که گفتار بس
بکردار جویم همی دسترس .
گو پیلتن با سپاه از پس است
که اندر جهان کینه خواه ، او بس است .
ترا زین جهان شادمانی بس است
کجا رنج تو بهر دیگر کس است .
ترا بسنده بود لاله ٔ تو، لاله مجوی
بنفشه ٔ تو ترا بس بود،بنفشه مچین .
چون برآری تازیانه بگسلد زنجیر وی
چون زنی نعلش شکالش بس بود بند قبای .
سوار ترک بودش صدهزاری
که بس بد با سپاهی زان سواری .
رسول ویس پیشش با چهل کس
که بودی هر یکی با لشکری بس .
بس است ما را خدای بتنها. (تاریخ بیهقی ). خدا را از جهت خود بس دانست . (تاریخ بیهقی ).
بگیتی ندانم پناه تو کس
همه دشمنندت منم دوست بس .
اگر بس بدی دیدن آشکار
ز بن نامدی دیدن دل بکار.
کزین ره سوی یزدانست راهت
ترا بس باشد این معنی گواهت .
امتی را یک نبی بس ملتی را یک کتاب
عالمی را یک ملک بس لشکری را یک امیر.
اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سین »
یعنی اندر، ره دین رهبر تو قرآن بس .
از عشوه ٔ آسمان مرا بس
از چاشنی جهان مرا بس .
رفتم که مباد بی تو خوش یک نفسم
وز گردش روزگار این داغ بسم .
خدا را گرچه عبرت هاست بسیار
قیامت را بس این عبرت نمودار.
مرا این بس که پر کردم جهان را
ولی نعمت شدم دریا و کانرا.
و گفتی الهی ما را از دنیا هرچه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده و هرچه از آخرت قسمت کرده ای به دوستان خود ده که مراتو بسی . (تذکرةالاولیاء عطار).
پیش او هیچ است لوت شصت کس
کر کند خود را اگر گوییش بس .
دمی چند خوردیم و گفتند بس .
قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع
در مذهب عشق شاهدی بس باشد.
بدیدار مردم شدن عیب نیست
ولیکن نه چندان که گویند بس .
شراب خانگیم بس ، می مغانه بیار
حریف باده رسید، ای رفیق توبه ، وداع .
- بس آمدن با کسی یا بر کسی ؛ کافی بودن در زور و قوت با حریف . (فرهنگ نظام ) :
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده ... و بحجت با او بس نیامد سپر بینداخت و برگشت . (گلستان ).
ز دست جور نمی خواهمت که بینم روی
ولیک با دل خود کام بس نمی آیم .
- بس آمدن بکس ؛ توانستن . قابل گشتن . برابر شدن . (ناظم الاطباء). از عهده برآمدن .
- بس بودن ؛ کافی بودن . (ناظم الاطباء).
- با کسی بس بودن ؛ با او بر مقاومت توانا بودن . برآمدن با او.برابری توانستن با کسی :
همی بگفت که با من که بس بود بسپاه
به گنج خانه و پیلان آهنین دندان .
نصیحت کنندگان مرا گفتند مرو آنجا که تو با خدای بنی اسرائیل نه بسی . (تفسیر ابوالفتوح ص 327).
بجهد و کوشش با خویشتن برآی و بایست
اگر بکوشش با گردش فلک نه بسی .
با خدا هیچ نیک و بد بس نیست
با که گویم که در جهان کس نیست .
با تو کجا بس بود خصم که اندر جهان
هیچ بزی را نبود گوشت ز پی چربتر.
|| و گاه با حرف اضافه «از» ترکیب شود و بمعنی بسنده از چیزی باشد : پس عباد [ بن زیاد ] او را [ ابن مفرّغ را ] مالی داد و بسوی عرب بازگردانید، گفتا مرا از تو بس . (تاریخ سیستان ).
مکن مدح خود و عیب دگر کس
وگر گوید کسی گو زین سخن بس .
|| بمجاز، مهم . ارزنده . نیکو. لایق . باکفایت . کارآمد : امیر گرد بر گرد قلعت بگشت و جنگ جایها بدید، ننمود پیش چشمش و همت بلند و شجاعتش ، آن قلعت و مردان آن بس چیزی . (تاریخ بیهقی ).
نه بس داوری باشد آن سست رای
که سختی رساند بخلق خدای .
|| (ق ) ترجمه ٔ فقط و حسب باشد. (برهان ). فقط. (دِمزن ) (دُزی ) کافی و فقط. (فرهنگ نظام ). و ترجمه ٔ فقط و حسب چنانکه گفته اند: بس بمعنی حسب و آن کلمه ٔ مولده است و نیست از کلام عرب . (انجمن آرا) (آنندراج ). تنها. مخصوص . منحصر. لاغیر. بمعنی حسب یا لغتی پست است و این گفته ٔ ابن فارس است و در «المزهر» آمده است که : بس بدین معنی عربی نیست شیخ ما گفت ، آن را برخی از ائمه ٔ لغت صحیح دانسته اند و در «کشکول » شیخ بهایی عاملی است که بعضی از ائمه گویند که کلمه ٔ بس فارسی است و عامه ٔ عرب آن را بکار برند و در آن تصرف کنند و گویند: بسک و بسی و در فارسی در این معنی تنها همین کلمه است اما در عربی مترادفات آن عبارتند از: حسب ، بجل ، قط (مخفف )، امسک ، اکفف ،ناهیک ، مه ، مهلا، اقطع، اکتف . (از تاج العروس ). و دراین معنی اغلب با «و» آید : و ایشان را یکی خشک رود است ... و بوقت آبخیز اندر او آب رود و بس . (حدود العالم ). من بهر سه روز سه قدح نبید خورم و بس . (حدود العالم ). و ایشان را یک شهر است و بس . (حدودالعالم ).
صدرنشین تر زسخن نیست کس
دولت این ملک سخن راست بس .
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست .
- و بس ؛بس بمعنی فقط. صاحب آنندراج از بهار عجم آرد: که بس ؛ عندالتعطیف بدون واو عطف هم استعمال می یابد مثلا انوری در مدح پادشاه گفته :
سؤال ار میکند او میکند بس
سؤال او هم از بهر سؤال است .
و رجوع به بس ، بمعنی فقط شود :
نگر تا تواند چنین کرد کس
مگر من که هستم جهاندارو بس .
چو تو نیست اندر جهان هیچکس
جهاندار دانش ترا داد و بس .
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند شیر ژیان را به کس .
به نیکی گرای و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس .
فرستاد شیرین به شیروی کس
که اکنون یکی آرزو ماند و بس .
خشمگین بودن توازپی دین باشد و بس
کار و کردار ترا بر دین باشد بنیاد.
جهان جاودانه نماند به کس
همین جاودان نام نیک است و بس .
نبد چیز از آغاز و اوبود و بس
نماند همیدون جز او هیچکس .
کار اگر رنگ و بوی دارد و بس
حبذا چین و فرّخا فرخار.
آینه ٔ خدای شناسی دل است و بس
و آیینه ٔ خدای شناسی گرفته زنگ .
اول ز پیشگاه عدم عقل زاد و بس
آری که از یکی ، یکی آمد به ابتدا.
از خط هستی نخست نقطه ٔ دل زاد و بس
لیک نه در دایره است نقطه ٔ پنهان او.
مونس خسرو شده دستور و بس
خسرو و دستور و دگر هیچکس .
که صواب این است و راه این است و بس
کی زند طعنه مرا جز هیچکس .
موحد چه در پای ریزی زرش
چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس
برین است بنیاد توحید و بس .
از آنان نبینم در این عهد کس
وگر هست بوبکر سعد است و بس .
ترک دنیا و شهوت است و هوس
پارسایی ، نه ترک جامه و بس .
ندارم دگر جز تو کس والسلام
امیدم همین است و بس والسلام .
قدر مجموعه ٔ گل مرغ سحر داند و بس
که نه هرکو ورقی خواند معانی دانست .
حافظ وظیفه ٔ تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید.
|| (فعل امر)امر بر قطع کردن یعنی قطع کن . (برهان ). کلمه ٔ امر یعنی قطع کن و بایست . (ناظم الاطباء). افاده ٔ معنی خاموش کند نیز بامر یعنی خاموش شو. (انجمن آرا). گویا منظور قطع سخن است . بس است . کافی است . بیش مگوی . ساکت شو. بس کن . دیگر مگو. دیگر مده . دیگر مکن . دیگر مریز. کوتاه کن :
رو روکه شکایت تو ناگفته به است
بس بس که حکایت تو نشنفته نکوست .
- آتش بس ؛ قطع آتش . در تداول نظامیان هنگام جنگ این ترکیب متداول شده است و گویند قرارداد آتش بس منعقد شد یعنی از مخاصمه با سلاح دست بازداشتند.
|| (ق ) آری . بلی . البته . حقیقةً. یقیناً. بلاشبهه . بی شک . (ناظم الاطباء). || بیشتر اوقات . (ناظم الاطباء).
|| یکی از حروف تشبیه . (غیاث ) (آنندراج ).
- شیربس ؛ مانند شیر. (غیاث ) (آنندراج ).
یا فتی ! تو به مال غرّه مشو
چون تو بس دید و بیند این دیرند.
نباشد زین زمانه بس شگفتی
اگر بر ما ببارد آذرخشا.
بس عزیزم بس گرامی سال و ماه
اندر این خانه بسان نوبیوک .
نباشد بس عجب از بختم ار عود
شود در دست من مانند خنجک .
درد گرفت و بس ثفل از زیر او بیرون آمد. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ).
روستایی زمین چو کرد شیار
گشت عاجز که بود بس ناهار.
دلبرا دو رخ تو بس خوب است
از چه با یار کارگست کنی .
به بهرام گفتند اندر سخن
چو پرسد ترا بس دلیری مکن .
چنین داد پاسخ که دانش بس است
ولیکن پراکنده با هرکس است .
نقش فلک چو می نگری پاکباز باش
زیرا که مهره دزد حریفی است بس دغا.
ای خجسته پی وزیر از فرّ تو ایوان ملک
بس نماند تا به خاور خسرو خاور شود.
تا همی خندی همی گریی و این بس نادرست
هم تو معشوقی و عاشق ، هم بتی و هم شمن .
بس نپاید تا بروشن روی و موی تیره گون
مانوی را حجت آهرمن و یزدان کند.
من از بس ناله چون نالم من از بس مویه چون مویم
سرشک ابر بر لاله بود چون اشک بر رویم .
حلیم و کریم است ولیکن بس شنونده است . (تاریخ بیهقی ).
ریشیش بس فرخج زگردن برون دمید
گویی خلاشمه است ز گردن برآمده .
خرآس و آخر و خنیه ببردند
نبود از چنگشان بس چیز پنهان .
پندیت داد حجت و کردت اشارتی
ای پور، بس مبارک پند پدر پذیر.
مداح بس فراوان دارد
لیکن از آن یکیش چو من نیست .
و خداوند این علت اندر آیینه ٔ چینی نگاه میکند و فایده اندر این آنست که آیینه ٔ چینی بس روشن نباشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). از بازگفتن آن فصل در این جای ، بس درازی نیفزاید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آنچه سخت خرد بود بس خشک باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). پس از آن بس روزگار نیامد که بمرد و ملک از خاندان او برفت . (نوروزنامه ). گفت این جهان همه ملک تو گردد و ترا بس از آن برخورداری نبود . (نوروزنامه ).
بس غنچه ٔ ناشکفته بر خاک بریخت .
کار بی علم بار و برندهد
تخم بی مغز بس ثمر ندهد.
بس فروتن سروری ناخویشتن بین مهتری
سرور اهل زمینی مهتر اهل زمن .
بس پربهاست عمر ولیکن شکسته به ْ
آن جام گوهری که در او خون خود خورم .
بس محرومم ز آستانه ٔ تو
سگ محروم آستانه بایستی .
مرا ز فرقت پیوستگان چنان روزیست
که بس نماند که مانم ز سایه نیز جدا.
بحکم آنکه این شبرنگ شبدیز
بگاه پویه بس تند است و بس تیز.
مگر میرفت استاد مهینه
خری می برد بارش آبگینه
یکی گفتش که بس آهسته کاری
بدین آهستگی بر خر چه داری .
قبه ای برساختستی از حباب
آخر آن خیمه است بس واهی طناب .
گرچه در ایمان و دین ناموقنم
لیک در ایمان او بس مؤمنم .
یک مؤذن داشت بس آواز بد
شب همه شب میدریدی حلق خود.
بس نامور بزیر زمین دفن کرده اند. (گلستان سعدی ).
در عهد تو ای نگار دلبند
بس عهد که بشکنند و سوگند.
بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا درنبندد هوشیار.
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی .
ما می ببانگ چنگ نه امروز می کشیم
بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید.
چو شمعهر که به افشای راز شد مشغول
بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد.
روزگار و هرچه در وی هست بس ناپایدار است
ای شب هجران تو پنداری برون از روزگاری .
|| عدد بسیار. (ناظم الاطباء). :
بسا کسا که ندیم حریره وبره است
و بس کس است که سیری نیاید از ملکش .
در شهر نشابور بس کس نمانده بود که همه بخدمت استقبال یا نظاره آمده بودند. (تاریخ بیهقی ).
بس اندک سپاها که روز نبرد
ز بسیار لشکر برآورد گرد.
بس کس که بمال تو کند دوست نوازی
بس کس که بجاه تو کند دشمن مالی .
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان به لب آمد که برو کس نگریست .
- از بس و ز بس ؛ در شواهد ذیل چنانکه صاحب آنندراج نوشته است کلمه ٔ از بس قید فعل یا اجزای فعل است ، مرکب از: «از سببی + بس » بمعنی از بسیاری . از کثرت . از فراوانی . از فزونی یا بسبب و بعلت بسیاری . صاحب آنندراج آرد: و گاه با کاف بیانیه نبود و گاه چنان است که حکم قید به هم رساند و شرط و جزا نبود چنانچه گویی : از بس دیوانگی سر بصحرا زدم . (آنندراج ) :
ز بس بر سختن زرش بخان مردمان هزمان
ز ناره بگسلد کپان ز شاهین بگسلد پله .
ز بس غارت و کشتن و تاختن
سر از باد توران برافراختن .
دست و کف پای پیران پیر کلخج
ریش پیران زرد از بس دود نخج .
چو بشنید این سخن ویسه ز مادر
شد از بس شرم رویش چون معصفر.
و سپاه از بس تاختنهای او ستوه شدند و رنجیدند. (مجمل التواریخ والقصص ). در اثناء این خطبه از بس دلتنگی و غایت ناامیدی شکایتی کرد که بعد از صحابه ٔ نبی ... هیچکس فصلی بدین جزالت و فصاحت نظم نداده . (چهارمقاله ٔ نظامی عروضی ).
که ترسم مریم از بس ناشکیبی
چو عیسی برکشد خود را صلیبی .
|| در شواهد ذیل از بس ، و ز بس با «که » آمده است . صاحب آنندراج آرد: چون کلمه ٔ «از»، بر آن «بس » داخل شود معنی شرط بهم رساند در این صورت جمله ٔ دیگر که حکم جزا دارد بعد از آن می آید و آن با کاف بیانیه بود :
در کارها بتا ستهیدن گرفته ای
گشتم ستوه از تو من ، از بس که بستهی .
تاجی شده است روی من از بس که تو بر او
یاقوت سرخ پاشی و بیجاده گستری .
ز بس عطا که دهد هر که زو عطا بستد
گمان بری که مر او را شریک و برخوار است .
چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد
بندش بهم اندر شود ازبس که بکوشد.
و پیغامبر ما، علیه السلام ، او را خطیب پیغامبران خواند از بس سخنان بلیغ و موعظت که قوم خویش را گفتی . (مجمل التواریخ والقصص ).
از بس که چشم مست در این شهر دیده ام
حقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم .
حوضی ز خون ایشان پر شد میان روز
از بس که شان ز تن به لگدکوب خون دوید.
- ز بس ؛ رجوع به از بس ، و بس شود.
- نه بس و نه بس مدت و نه بس روزگار و نه بس دیر ؛ زود. مدتی اندک . زمانی نزدیک . زمانی کم . مترادف ، دیری نه . اندکی روزگار : و بعد حالها [ حسن بن علی علیه السلام ] سوی مدینه رفت و نه بس مدت به زهر کشته شد. (مجمل التواریخ والقصص ). پس پیغامبر شاد گشت سوی مسجد آمد و شکر کرد... و مؤمنان را بشارت داد که مسیلمةالکذاب را بکشتند و طلحه را نیز، تا نه بس مدت ، کار سپری شد و نالان بخانه اندررفت و بر وی رنج زیادت گشت تا ربیعالاوّل درآمد. (مجمل التواریخ والقصص ).
گر ملک این است نه بس روزگار
زین ده ویران دهمت صدهزار.
اقلیمی بدین شگرفی در ممالک موروث و مکتسب ، زادهااﷲ بسطةَ، افزود تا نه بس دیر زود ممالک شام و روم در تصرف ... (جهانگشای جوینی ). || (ص ) بسنده . سمنانی ، سرخه ای ، لاسگردی و شهمیرزادی : وس . سنگسری : وستا . گیلکی : بستا . (از حاشیه ٔ برهان چ معین : بس ) (غیاث ) (دِمزن ). بس و بسنده بهمین معنی کافی است . (انجمن آرا) (آنندراج ). بمعنی کافی یعنی کفایت کننده نیز بسیار است . (انجمن آرا). کافی . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). بقدر کفایت . (ناظم الاطباء). و در عربی نیز بمعنی بس به فارسی استعمال شده . (انجمن آرا) (آنندراج ). صاحب بهار عجم آرد: که بس بمعنی کافی در عربی بتشدید مستعمل است . (آنندراج ). کافی . بس ّ. (دزی ج 1). و رجوع به بَس ّ. شود. مغنی .کافیه . بحد کافی . مقنع. رسا. معتد. معتد به . وافی . وافیه . وفی . وفیه :
با ادب را ادب سپاه بس است
بی ادب با هزار کس تنهاست .
چنین داد پاسخ که گفتار بس
بکردار جویم همی دسترس .
گو پیلتن با سپاه از پس است
که اندر جهان کینه خواه ، او بس است .
ترا زین جهان شادمانی بس است
کجا رنج تو بهر دیگر کس است .
ترا بسنده بود لاله ٔ تو، لاله مجوی
بنفشه ٔ تو ترا بس بود،بنفشه مچین .
چون برآری تازیانه بگسلد زنجیر وی
چون زنی نعلش شکالش بس بود بند قبای .
سوار ترک بودش صدهزاری
که بس بد با سپاهی زان سواری .
رسول ویس پیشش با چهل کس
که بودی هر یکی با لشکری بس .
بس است ما را خدای بتنها. (تاریخ بیهقی ). خدا را از جهت خود بس دانست . (تاریخ بیهقی ).
بگیتی ندانم پناه تو کس
همه دشمنندت منم دوست بس .
اگر بس بدی دیدن آشکار
ز بن نامدی دیدن دل بکار.
کزین ره سوی یزدانست راهت
ترا بس باشد این معنی گواهت .
امتی را یک نبی بس ملتی را یک کتاب
عالمی را یک ملک بس لشکری را یک امیر.
اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سین »
یعنی اندر، ره دین رهبر تو قرآن بس .
از عشوه ٔ آسمان مرا بس
از چاشنی جهان مرا بس .
رفتم که مباد بی تو خوش یک نفسم
وز گردش روزگار این داغ بسم .
خدا را گرچه عبرت هاست بسیار
قیامت را بس این عبرت نمودار.
مرا این بس که پر کردم جهان را
ولی نعمت شدم دریا و کانرا.
و گفتی الهی ما را از دنیا هرچه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده و هرچه از آخرت قسمت کرده ای به دوستان خود ده که مراتو بسی . (تذکرةالاولیاء عطار).
پیش او هیچ است لوت شصت کس
کر کند خود را اگر گوییش بس .
دمی چند خوردیم و گفتند بس .
قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع
در مذهب عشق شاهدی بس باشد.
بدیدار مردم شدن عیب نیست
ولیکن نه چندان که گویند بس .
شراب خانگیم بس ، می مغانه بیار
حریف باده رسید، ای رفیق توبه ، وداع .
- بس آمدن با کسی یا بر کسی ؛ کافی بودن در زور و قوت با حریف . (فرهنگ نظام ) :
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده ... و بحجت با او بس نیامد سپر بینداخت و برگشت . (گلستان ).
ز دست جور نمی خواهمت که بینم روی
ولیک با دل خود کام بس نمی آیم .
- بس آمدن بکس ؛ توانستن . قابل گشتن . برابر شدن . (ناظم الاطباء). از عهده برآمدن .
- بس بودن ؛ کافی بودن . (ناظم الاطباء).
- با کسی بس بودن ؛ با او بر مقاومت توانا بودن . برآمدن با او.برابری توانستن با کسی :
همی بگفت که با من که بس بود بسپاه
به گنج خانه و پیلان آهنین دندان .
نصیحت کنندگان مرا گفتند مرو آنجا که تو با خدای بنی اسرائیل نه بسی . (تفسیر ابوالفتوح ص 327).
بجهد و کوشش با خویشتن برآی و بایست
اگر بکوشش با گردش فلک نه بسی .
با خدا هیچ نیک و بد بس نیست
با که گویم که در جهان کس نیست .
با تو کجا بس بود خصم که اندر جهان
هیچ بزی را نبود گوشت ز پی چربتر.
|| و گاه با حرف اضافه «از» ترکیب شود و بمعنی بسنده از چیزی باشد : پس عباد [ بن زیاد ] او را [ ابن مفرّغ را ] مالی داد و بسوی عرب بازگردانید، گفتا مرا از تو بس . (تاریخ سیستان ).
مکن مدح خود و عیب دگر کس
وگر گوید کسی گو زین سخن بس .
|| بمجاز، مهم . ارزنده . نیکو. لایق . باکفایت . کارآمد : امیر گرد بر گرد قلعت بگشت و جنگ جایها بدید، ننمود پیش چشمش و همت بلند و شجاعتش ، آن قلعت و مردان آن بس چیزی . (تاریخ بیهقی ).
نه بس داوری باشد آن سست رای
که سختی رساند بخلق خدای .
|| (ق ) ترجمه ٔ فقط و حسب باشد. (برهان ). فقط. (دِمزن ) (دُزی ) کافی و فقط. (فرهنگ نظام ). و ترجمه ٔ فقط و حسب چنانکه گفته اند: بس بمعنی حسب و آن کلمه ٔ مولده است و نیست از کلام عرب . (انجمن آرا) (آنندراج ). تنها. مخصوص . منحصر. لاغیر. بمعنی حسب یا لغتی پست است و این گفته ٔ ابن فارس است و در «المزهر» آمده است که : بس بدین معنی عربی نیست شیخ ما گفت ، آن را برخی از ائمه ٔ لغت صحیح دانسته اند و در «کشکول » شیخ بهایی عاملی است که بعضی از ائمه گویند که کلمه ٔ بس فارسی است و عامه ٔ عرب آن را بکار برند و در آن تصرف کنند و گویند: بسک و بسی و در فارسی در این معنی تنها همین کلمه است اما در عربی مترادفات آن عبارتند از: حسب ، بجل ، قط (مخفف )، امسک ، اکفف ،ناهیک ، مه ، مهلا، اقطع، اکتف . (از تاج العروس ). و دراین معنی اغلب با «و» آید : و ایشان را یکی خشک رود است ... و بوقت آبخیز اندر او آب رود و بس . (حدود العالم ). من بهر سه روز سه قدح نبید خورم و بس . (حدود العالم ). و ایشان را یک شهر است و بس . (حدودالعالم ).
صدرنشین تر زسخن نیست کس
دولت این ملک سخن راست بس .
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست .
- و بس ؛بس بمعنی فقط. صاحب آنندراج از بهار عجم آرد: که بس ؛ عندالتعطیف بدون واو عطف هم استعمال می یابد مثلا انوری در مدح پادشاه گفته :
سؤال ار میکند او میکند بس
سؤال او هم از بهر سؤال است .
و رجوع به بس ، بمعنی فقط شود :
نگر تا تواند چنین کرد کس
مگر من که هستم جهاندارو بس .
چو تو نیست اندر جهان هیچکس
جهاندار دانش ترا داد و بس .
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندارند شیر ژیان را به کس .
به نیکی گرای و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس .
فرستاد شیرین به شیروی کس
که اکنون یکی آرزو ماند و بس .
خشمگین بودن توازپی دین باشد و بس
کار و کردار ترا بر دین باشد بنیاد.
جهان جاودانه نماند به کس
همین جاودان نام نیک است و بس .
نبد چیز از آغاز و اوبود و بس
نماند همیدون جز او هیچکس .
کار اگر رنگ و بوی دارد و بس
حبذا چین و فرّخا فرخار.
آینه ٔ خدای شناسی دل است و بس
و آیینه ٔ خدای شناسی گرفته زنگ .
اول ز پیشگاه عدم عقل زاد و بس
آری که از یکی ، یکی آمد به ابتدا.
از خط هستی نخست نقطه ٔ دل زاد و بس
لیک نه در دایره است نقطه ٔ پنهان او.
مونس خسرو شده دستور و بس
خسرو و دستور و دگر هیچکس .
که صواب این است و راه این است و بس
کی زند طعنه مرا جز هیچکس .
موحد چه در پای ریزی زرش
چه شمشیر هندی نهی بر سرش
امید و هراسش نباشد ز کس
برین است بنیاد توحید و بس .
از آنان نبینم در این عهد کس
وگر هست بوبکر سعد است و بس .
ترک دنیا و شهوت است و هوس
پارسایی ، نه ترک جامه و بس .
ندارم دگر جز تو کس والسلام
امیدم همین است و بس والسلام .
قدر مجموعه ٔ گل مرغ سحر داند و بس
که نه هرکو ورقی خواند معانی دانست .
حافظ وظیفه ٔ تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید.
|| (فعل امر)امر بر قطع کردن یعنی قطع کن . (برهان ). کلمه ٔ امر یعنی قطع کن و بایست . (ناظم الاطباء). افاده ٔ معنی خاموش کند نیز بامر یعنی خاموش شو. (انجمن آرا). گویا منظور قطع سخن است . بس است . کافی است . بیش مگوی . ساکت شو. بس کن . دیگر مگو. دیگر مده . دیگر مکن . دیگر مریز. کوتاه کن :
رو روکه شکایت تو ناگفته به است
بس بس که حکایت تو نشنفته نکوست .
- آتش بس ؛ قطع آتش . در تداول نظامیان هنگام جنگ این ترکیب متداول شده است و گویند قرارداد آتش بس منعقد شد یعنی از مخاصمه با سلاح دست بازداشتند.
|| (ق ) آری . بلی . البته . حقیقةً. یقیناً. بلاشبهه . بی شک . (ناظم الاطباء). || بیشتر اوقات . (ناظم الاطباء).
|| یکی از حروف تشبیه . (غیاث ) (آنندراج ).
- شیربس ؛ مانند شیر. (غیاث ) (آنندراج ).