بار
لغتنامه دهخدا
بار. (اِ) پشته ٔ قماش و خروار و آنچه بر پشت توان برداشت . (برهان ). پشتواره است و آن پشته ها باشد کوچک از هیزم و علف و غیره که بر پشت بندند. کاره . (برهان : کاره ).حمل و بسته و هر چیز که برای حمل کردن فراهم کنند. (ناظم الاطباء). چیزی که بر سر و پشت و مرکب بردارند.(رشیدی ). مجموعه ٔ دو لنگه یعنی دو عدل که بر ستور حمل کنند. باری که بر سر و پشت و مانند آن گذارند و با لفظ کشیدن و برداشتن و برتافتن و گرفتن مستعمل است . (آنندراج ). پشته ٔ خروار. (غیاث ). باری که به پشت وغیره بردارند. بسته ٔ قماش . (سروری ). بمعنی حمل یعنی محمول انسان یا حیوان . (شعوری ج 1 ورق 160). آنچه بر پشت ستور یا آدمی نهند بردن را. حَمْل . (ترجمان القرآن ). بُنه :
گُسی کرد [ رستم ] بار و بیاراست کار
چنان چون بود درخور کارزار...
بشد با بنه اشکش تیزهوش
که دارد سپه را بهر جای گوش .
هم آنگه سوی کاروان شد بدشت
شتر خواست تا پیش او بر گذشت
گزین کرد از آن اشتران سه هزار
بدان تا بنه برنهادند بار.
که گر خر نیاید بنزدیک بار
تو بار گران سوی پشت خر آر.
زمانه حامل هجر است و لابد
نهد یک روز بار خویش حامل .
شب تار و بیابان دور و منزل
خوشا آنکس که بارش کمترک بی .
نیست خبر سَرْت را هنوز کنون باش
چون نسپرده ست پای تو خر با بار.
چون شترمرغ نه چو مردم حر
بار را مرغ و خایه را اشتر.
هستم از استمالت دوران
چون شترمرغ عاجز و حیران
نیستم اندر این سرای مجاز
طاقت بار و قوت پرواز.
از هر خری تو خرتری و من اگر ترا
چون خر ببار درنکشم از تو خرترم .
جداگانه از بهر سالارشان
بسی نقد بنهاد در بارشان .
چند دیناری بحضرت خواجه آورد و نیازمندی بسیار کرد خواجه فرمودند که ازین عدلی بوی بار می آید صورت حال را بازنما آن سوار گفت که سه ماه است که هفت شتر من غایب شده است . (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ص 127). || غله و جز آن . آنچه در دیگ ریزند از حبوب و بُقول و گوشت و جز آن پختن را. مظروف دیگی . مظروف ظرفی . هر چیز که آنرا خورند. (برهان ). قوت و خوراک هرچه باشد. (ناظم الاطباء). خوردنی . محصول و بَرِ زمین یا درخت . تره بار. خشکبار.خشکه بار. خواربار. سربار: و کار بر شهر تنگ شده بودچه ارتفاعات نواحی به سلطانیان برمی داشتند یک من بار در شهر نمی شایست بردن . (راحة الصدور راوندی ). و محافظت بجائی رسید که هیچ متصرف را مجال تصرف در یک من بار و یک حبه زر نماند. (تجارب السلف هندوشاه ).
- امثال :
از این هم بار مابار نمی شود ؛ این هم کفایت نکند.
بار افزونتر کشد چون مست باشد اشتری
جز بدین مستی کجا یارم کشیدن بار غم ...
بار ببارخانه گرانتر است ؛ غالباً محصول معدن یا کارخانه در خارج کارخانه و معدن ارزانتر باشد. (امثال و حکم دهخدا).
بار بر خر نهادن ؛ رخت بربستن . مردن . (امثال و حکم دهخدا) :
بگوش اندر همی گویدْت گیتی بار بر خر نه
تو گوش دل نهادستی بدستان نهاوندی .
برنه بخرْت بار که وقت آمده ست
دل در سرای و جای سپنجی منه .
واکنون کافتاد خرت مردوار
چون ننهی بر خر خود بار خویش ؟
بار دجال وشان بر خر نه
به بیابان عدم سر درده .
بار بر گاو و ناله بر گردون ؛ زحمت و رنج کار گروهی راباشد، تظاهر بکار و کوشش گروهی دیگر را. (امثال و حکم دهخدا).
بارت چو آرد شد بآسیا چه مانی :
سپهر از کجرویها توتیا کرد استخوانم را
چو بارم آرد شد دیگر چرا در آسیا مانم ؟
بار را مرغ و خایه را اشتر
(چون شترمرغ نه چون مردم حر...).
سنایی (از امثال و حکم دهخدا) _(: k05l)_
بار رفتن بر اشتر است ولیک
ناله ٔ بیهده درای کند.
بار سبک زود بمنزل میرسد . (امثال و حکم دهخدا).
بارش را بار کردن ؛ از راهی غالباً نامشروع غنی شدن . (امثال و حکم دهخدا).
بارش کردن ؛ بکنایه ، سقط و دشنام گفتن . با لاغ و مزاح گفتنیها را گفتن . (امثال و حکم دهخدا).
بار کج بمنزل نمیرسد .(امثال و حکم دهخدا).
چیزی بارش نیست ؛ کنایه از اینکه معلومات و لیاقتی ندارد.
که بار محنت خود به که بار منت خلق
(بنان خشک قناعت کنیم و جامه ٔ دلق ...).
- بابار ؛دارای بار. باردار :
نیست خبر سَرْت را هنوز کنون باش
چون نسپرده ست پای تو خر بابار.
رجوع به «بار» شود.
- بار استر ؛ بار خر واستر. وِقْر. (منتهی الارب ).
- باربار ؛ بارهای بسیار. حملهای عدیده .
- بار بیشتر در جای کردن ؛ درین مورد تاریخ بیهقی کنایه از شراب بسیار خوردن آورده است : خوارزمشاه بخندید، گفت : سالار دوش بار بیشتر در جای کرده است . (تاریخ بیهقی ).
- بی بار ؛ بدون بار. ستوری که باربر پشت نداشته باشد. بمجاز، آنکه سختی و مشقت نکشد.
- پربار ؛ آنکه یا آنچه بار بسیار دارد.
- پیلبار ؛ بار پیل . پیل وار.
- تای بار ؛ نیمه ٔ خروار یعنی یک لنگه بار. (برهان : بار).
- چیزی در بار داشتن ؛ چیزی فهمیدن : چیزی در بار ندارد.
- خرکی بار کردن ؛ بسیار خوردن .
- سبکبار ؛ چارپائی که بارش اندک باشد.
- سربار ؛ بار اضافه بر ظرفیت :
اگر باری ز دوشم برنداری
چرا باری بسربارم گذاری ؟
وجود خسته ٔ من زیر بار جور فلک
جفای یار بسربار برنمیگیرد.
- شتربار ؛ اشتربار. بار شتر. وسق [ وِ / وَ ] . (منتهی الارب ) :
زر وزیور آرند خروارها
ز سیفور و اطلس شتربارها.
نورد ملوکانه بیش از شمار
شتربار زرینه بیش از هزار.
ده شتربار از آن بحضرت شاه
ارمغانی روانه کرد براه .
- عدل بار ؛ لنگه بار. باری که بر پشت چهارپا نهند.
- کم بار ؛ صفت چارپایی که بارش اندک باشد. سبکبار.
- کوله بار ؛ پشتاره . پشتواره (بار پشت ). مقدار باری که به پشت گیرند یا نهند.
- گرانبار ؛ سنگین بار :
سپاه از غنیمت گرانبار دید.
چه نیکو زده ست این مثل پیر ده
ستور لگدزن گرانبار به .
- یکبار ؛ دو عدل . دو لنگه : یکبار هندوانه . یکبار کاه .
|| مجازاً،مسئولیت . تکلیف . دین :
بار ولایت بنه از کتف خویش
نیز بدین بار میاز و مدن .
از عشق فکندستی در گردن من طوق
وز رنج نهادستی بر گردن من بار.
در دعای مؤمنین و مؤمناتی زآنکه هست
زیر بارت گردن هر مؤمن و هر مؤمنه .
|| تکلیف مالایطاق باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء).
- بار بر کسی نهادن ؛ کنایه از تحمیل تکلیف و فشار خود بر دیگری کردن :
بدان تا بمن بر نهی بار خویش
یکی دیگرت کرد سر زیر بار.
- باری از دوش کسی برداشتن ؛ زحمت و رنج کسی را کاستن . از مشقت و سختی کسی کم کردن .
- پشت یا گردن بزیر بار آوردن ، یا بزیر بار منت آوردن یا بودن ؛ کنایه از قبول سختی و تحمل مشقت کردن . پذیرفتن پستی :
از بهر خور، ای رفیق چون خر
من پشت بزیر بار نارم .
گردن کس زیر بار منت تو نیست
زآنک نه منت نهی تو بر کس و نه بار.
- زیر بار نرفتن ؛ متحمل نشدن . زور و فشار و تحمیلی را نپذیرفتن . قبول تحمیل و زور نکردن .
- سبکبار ؛ آنکه بار گناه و مسئولیتش کم باشد. وارسته . مهذب . کم گناه :
جهان سرای غرور است و دیو نفس هوا
عفی اﷲ آنکه سبکبار و بیگناه برست .
سبکبار مردم سبکتر روند.
مرد درویش که بار ستم فاقه کشد
بدر مرگ همانا که سبکبار آید.
- سبکباری ؛ بی گناهی . وارستگی . کم گناهی :
جهانستانی و لشکرکشی چه مانند است
بکامرانی درویش در سبکباری ؟
دلم ربودی و جان میدهم بطیبت نفس
که هست راحت درویش در سبکباری .
- سربار کسی شدن ؛ تحمیل بر او شدن . کَل ّ بر کسی شدن .
- سرباری ؛ اضافه باری . کَل بودن . تحمیل شدن بر دیگران :
نه دینار دادش سیه دل نه دانگ
بر او زد بسرباری از طیره بانگ .
- گرانبار ؛ بمجاز، کسی که بسیار بار گناه بر دوش دارد :
چون گرانباران بسختی میروند
هم سبک باری و چستی خوشتر است .
- || مدیون ِ عطای کسی :
شاهی که عطاهاش گرانست ستوده ست
هرچند شوی زیر عطاهاش گرانبار.
- گرانباری ؛ سختی و رنج . زیر بار کسی بودن :
گرانباری از دست این خصم چیر
چنان میبرم کآسیا سنگ زیر.
|| وزن و ثقل . (ناظم الاطباء). گرانی . (غیاث ). سنگینی :
ترازو طلب کرد و کردش عیار
ز بسیار سنگش فزون بود بار.
و بند و گشاد مهره های قطن استوارتر از بند و گشاد دیگر مهره هاست بسبب آنکه بار مهره های دیگر بر وی نهاده است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و این استخوان را از بهر آن عیرالکتف یعنی خرک کتف گویند که هرچه بر کتف نهاده شود بار آن بر وی باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
بار رفتن بر اشتر است ولیک
ناله ٔ بیهده درای کند.
چو باد اندر شکم پیچد فروهل
که باداندر شکم بار است بر دل .
|| تحمل سختی ، مشقت ، رنج ، ناراحتی . عدم آرامش خاطر :
ز ناگه بار پیری بر من افتاد
چو بر خفته فتد ناگه کرنجو.
سواران ما گر ببار اندرند
نه ترکان برنگ و نگار اندرند.
دست زمانه یاره ٔ شاهی نیفکند
در بازوئی که آن نکشیده ست بار تیغ.
هر زمان بر جان من باری نهی
وین دل غمخواره را خاری نهی .
چه بارهاست ز تو بر تن سوام و هوام
چه داغهاست ز تو بر دل وحوش و طیور.
ببر گنج کآن بر تو باری مباد
ترا باد و بامات کاری مباد.
شعوری معنی تازه ٔ «ترجی و تمنی » برای «بار» آورده و شعر زیر را بشاهد ذکر کرده است :
دل اگر بار کشد بار نگاری باری
سر اگر کشته شود بر سر کاری باری .
ولی در شعر فوق بار کشیدن بمعنی تحمل سختی است و بار نگار یعنی تحمل رفتار معشوق و باری در هر دو مصراع بمعنی بهرحال و علی ای حال است . || غم و اندوه و گناه بسیار باشد همچون بارگیری محتسب بقال و نان با و قصاب و امثال آنها را و دزد با بار گرفته . (برهان ). رنج و اندوه و غم . (ناظم الاطباء). غم و اندوه . (انجمن آرا) (آنندراج ) :
بار انده مکش که بار دگر
برهانیدت ایزد از غم و بار.
گناه . (شعوری ج 1 ورق 160). درد. آزار. || بند. فکر :
رحمتی آورده ام بار دگر
گرچه روز و شب دلت در بار ماست .
|| بمجاز، قبض . گرفتگی : در آن حال متوجه ایشان شدم و آن نماز بامداد خواستم که سر راه مسجد ایشان گزارم . رکعت اول را نیز نتوانستم با جماعت ادا کردن آن بار من زیاده شد، بعده بتعجیل روان شدم ... بر حضرت ایشان سلام کردم . جواب سلام فرمودند و آهسته در گوش من گفتند که هرچگاه بر کسی قصوری میگذرد از صحبت دوستان حق تعالی و تقدس دور میماند از آن سخن حضرت ایشان اندوه و بار من زیاده از آن شد. (انیس الطالبین صلاح بن مبارک بخاری نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ص 225). چندروز آن درویش غدیوتی قبض و بار عظیم کشید و کارش تنگ شد تا بدر خواجه التماس عفو نکردند حضرت خواجه از آن درویش عفو نفرمودند. (ایضاً ص 262). و تا مدت ده روز در بار قبض عظیم آن کلمه بود تا آنگاه که والاحضرت خواجه او را شفاعت نکردند از او عفو نفرمودند و از آن بار عظیم خلاصی نیافت . (ایضاً ص 135). آن درویش خسته خاطر نزدیک شیخ فروآمد. او را گفتند که در این راه امثال این بارها بسیار میباشد. (ایضاً ص 149). با وجود آن شکنجه و بار که من داشتم نفس بدفرمای من نمیخواست که آن سِر را گشایم . (ایضاً ص 155).
- از بار بیرون آوردن ؛ از اندوه و غصه رهائی دادن : باری عظیم بر من مستولی گشت ... حضرت خواجه ... آن بار مرا بحقیقت دیدند لطف نمودند و مرا از بار آن بی ادبی بیرون آوردند. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ص 137). و خاطرهای ایشان ... در بار می شدند و از دولت آن حضور مردم محروم میشدند و ایشان را از آن بار بیرون می آوردند. (ایضاً ص 49).
- در بار بودن ؛ در اندوه ، غصه ، غم ، قبض بودن : خواجه ٔ ما قدس اﷲروحه در غدیوت در منزل درویشی بودند من چون بآن منزل درآمدم معلوم کردم که مجلس با خوف و هیبت است و شیخ شادی در بار است زمانی گذشت شیخ شادی در تن شوی افتاد و حال او متغیر گشت . (ایضاً ص 136).
- در بار شدن ؛ اندوهگین شدن . گرفته شدن : روزی آن وظیفه [ یعنی نماز بامداد جماعت ] قبض کردن از این فقیر فوت شد و بآن سعادت مشرف نشدم که نماز بامداد را در آن جماعت پربرکت حضرت ایشان گزارم در بار شدم . (ایضاً ص 222). آن عزیز از عمل آن جماعت در بار شد. (ایضاً ص 167). نتوانستم که آب گرم سازم و غسل آرم ... از حد بیرون در بار شدم . (ایضاً ص 127). همه ٔ درویشان در بار آن تقصیر شدند. (ایضاً همان کتاب ). خاطر شریف حضرت خواجه ٔ ما قدس اﷲروحه از جهت تفرقه ٔ اهل اسلام در بار شده بود. (ایضاً همان کتاب ). من او را گفتم که ای مسکین این چه سخن بود... در گریه شد و بر سر و روی خود بسیار طپانچه زد و قوی در بار شد. (ایضاً ص 222). در عمارت فلان تاک و فلان تاک تقصیر کردید... همه ٔ درویشان در بار آن تقصیر شدند. (ایضاً ص 103).
|| مجازاً، کَل ّ؛ تحمیل بر کسی شدن : آنکه نه یار تست بارش دان .
- از بار رفتن ؛ بچه از مادر افتادن . سقط شدن بچه . بچه از بارش رفتن ؛ سقط کردن جنین را. بچه افکندن .
- بار از دوش کسی برداشتن ؛ بارگرفتن از کتف و پشت وی . بمجاز، آلام و درد او را تخفیف و تسکین دادن : اگر باری ز دوشم برنداری ...
- بار اندوه :
ز دل برداشت خواهم بار اندوه
چو نزد میرمیران یافتم بار.
- بار بر دل بودن ؛ غم و اندوه داشتن :
اگرچه نکوهیده باشد حسد
وز او بر دل و جان بود رنج و بار.
دویست خدمت تو بار نیست بر یک دل
یکی عطای تو بار است بر دوصد حمال .
- بار بر دل داشتن ؛ غم و اندوه داشتن . رنج و درد داشتن :
ز من خسرو آزار دارد همی
دلش از رهی بار دارد همی .
بار بی اندازه دارم بر دل از سودای عشقت
آخر ای بیرحم باری از دلم برگیر باری .
- || حامله شدن زن . بچه آوردن زن .
- بار بر دل نشستن ؛ هجوم آوردن غم و اندوه . رنج و الم داشتن . دچار مشقت شدن :
بار فراق دوستان بس که نشسته بر دلم
میروم و نمیرود ناقه بزیر محملم .
- بار بر دل کسی (بر کسی ) نهادن ؛ رنج دادن کسی را. اندوهگین ساختن او را :
اگر خزینه ٔ قارون بچنگ او آید
ببخشد و ننهد بر کسی ز منت بار.
چو منعم کند سفله را روزگار
نهد بر دل تنگ درویش بار.
- بار ثنا :
رای شرف خیزدت بر سر همت نشین
بار ثنا بایدت نهال رادی نشان .
- بار جستن ؛ اذن ورود گرفتن برای درآمدن نزد پادشاهی .
- بار خاطر ؛ نقار و کدورت خاطر : گفتم ... که من در نفس خویش اینقدر قوت و سرعت همی بینم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر. (گلستان ).
بلائی زین جهان آشوب تر نیست
که بار خاطر است ار هست ور نیست .
- بار خجالت ؛ : و بلطف مرا از بار خجالت بیرون آوردند. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ص 131).
- بار دل ؛ اندوه دل و غم دل و اندیشه ٔ روزگار. (ناظم الاطباء: بار). نقار و گرد بر دل . (انجمن آرا) (آنندراج ). خطا و گناه و تقصیر. (ناظم الاطباء).
- بار سفر بستن ؛ سفری شدن . راهی شدن :
کاروان میرود و بار سفر می بندند
تا دگربار که بیند که بما پیوندند.
- بار غم :
ای دل چو هست حاصل کار جهان عدم
بر دل منه زبهر جهان هیچ بار غم .
تا مست نباشی نبری بار غم یار
آری شتر مست کشد بار گران را.
- بار فاقه ؛ اندوه فقر. ناراحتی و تحمل بی چیزی : و طاقت بار فاقه ندارم بارها در دلم آید که باقلیمی دیگر نقل کنم . (گلستان ).
- بار گران ؛ بار سنگین :
آری شتر مست کشد بار گران را.
- بار منّت :
بی بار منت تو کسی نیست در جهان
از بندگان باری عز اسمه و جل .
- بر بار کردن کسی را ؛ بار بر پشت آن نهادن : آنهمه نعمت برگرفتند و آن ده مرد را بر بار کردند. (اسکندرنامه ٔ خطی نسخه ٔ سعید نفیسی ). آن ده مرد دیگر باره بر بار کرد. (همان نسخه ).
|| بوم و بار؛ بوم و بر :
که تا بوم و بار است فرزند تو
بزرگان که باشند پیوند تو
نسازم جز از خوبی و راستی
نه اندیشم از کژّی و کاستی
چو سوگند شد خورده قیدافه گفت
که این پند بر تو نشاید نهفت .
- گیله بار ؛ (در قفقاز) باد گرم که از بلاد گیلان وزد. مقابل خزری .
|| (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . (برهان ). نامی است از نامهای خدا و آن عربی است . (انجمن آرا) (آنندراج ). مخفف بارء عربی بمعنی خدای بیچون ، مانند بارخدایا. (فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ). نامی است از نامهای حق تعالی . (غیاث ) (جهانگیری ). نام شریف خدای تعالی . (شعوری ج 1 ورق 160). || (اِ) بمعنی بزرگی و رفعت و شأن و شوکت باشد. (برهان ). بزرگی . (غیاث ). بزرگی و رفعت و شأن وشوکت که بخداوند عالم جل شأنه نسبت کنند. (ناظم الاطباء). || (ص ) بزرگ و این معنی در ضمن معانی بیستگانه که برای بار ذکر شده در برهان نیست . (شرفنامه ٔ منیری ). بمعنی جلیل و بزرگ چنانکه گویند بارخدا. (آنندراج ). بزرگ و بارفعت . (فرهنگ خطی نسخه ٔ کتابخانه لغت نامه ) (سروری ). بمعنی بزرگ است و ظاهراً از کلمه ٔ هندی «بارا» بمعنی بزرگ مشتق باشد و با «بابا»همریشه است و در کلمات «احمدپوربارا» نام شهری بهندبمعنی احمدپور بزرگ مقابل «احمدپورچوتا» نام شهری دیگر بمعنی احمدپور کوچک آمده است . رجوع به احمدپور در همین لغت نامه شود. و در کلمات باراله ، بارالها، بارخدایا، خداوند بار و خدای بار بمعنی آفریننده ٔ بزرگ آید.
- ایزدبار ؛ پروردگار بزرگ :
بسرکشان سیه گفت هرکه روز شمار
ثواب خواهد جستن همی ز ایزد بار.
تا زبانت خمش نشد از قول
ندهد بار نطقت ایزد بار.
بار انده مکش که بار دگر
برهانیدت از غم ایزد بار.
رجوع به ایزد بار شود.
- بارخدا ؛ حق تعالی را گویند جل جلاله . (برهان ). خدای بزرگ . خدای پاک و منزه : چون شب درآمد بخفت حق را تبارک و تعالی بخواب دید گفت ای بارخدای رضای تو در چه چیز است ؟ (تذکرة الاولیاء). پادشاهان بزرگ و اولی الامر، و صاحب و خداوند و مولا را نیز گفته اند و شعرا ممدوح را باین معنی خداوند رخصت و بار، و بارخدایا یعنی ای خدای بزرگ . رجوع به بارخدا شود :
بزرگ بارخدایی که [ ممدوح شاعر ] ایزد متعال
یگانه کرد بتوفیقش از جمیعالناس .
مرغان بر گل کنند جمله بنیکی دعا
بر تن و بر جان میر بارخدای عجم
بارخدایی که او جز برضای خدا
بر همه روی زمین برننهد یک قدم .
ای بارخدایی که همه بارخدایان
دادند باصل و شرف و گوهرت اقرار.
- خالق بار ؛ آفریننده ٔ بزرگ :
ز هست و نیست خداوند هست و نیست بریست
بدین دو، خلق تعلق کند نه خالق بار.
و رجوع به خالق بار شود.
- ذوالجلال بار ؛ خدای بزرگ :
از روی اوو روی همه اولیای او
مکروه بازداری ای ذوالجلال بار.
|| حاصل درخت را گویند از میوه و گل و غیره . (برهان ). میوه و گل و شکوفه . (ناظم الاطباء). میوه ٔ درخت که آنرا بر نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). ثمره و میوه ٔ هر درخت . (غیاث ).میوه و ثمر درخت . (انجمن آرا) (آنندراج ). میوه ٔ درخت . (فرهنگ رشیدی ) (سروری ). حاصل نباتات را گویند از گل و میوه . (جهانگیری ). میوه ٔ درخت که درختش را درخت بارور و شاخش را شاخ بربار گویند. بطور خصوصی میوه ٔخوردنی را گویند و در عربی فاکهه . حاصل نباتات . (شعوری ج 1 ورق 160). بر. میوه . ثمر، میوه ٔ درخت است و تا بر درخت است بربار گویند. حاصل ، محصول درختی . فایده . آنچه درخت آرد بسالی از میوه ٔ خوردنی و ناخوردنی . رجوع به بر شود. تمام شکوفه را گویند. (شعوری ج 1 ورق 160 برگ ب از مجمع الفرس ) :
گلستان که امروز باشد ببار
تو فردا چنی گل نیاید بکار.
ز قنوج بر نگذرد نیکبخت
بسالی دو بار است بار درخت .
تا نبود بار سپیدار، سیب
تا نبود نار بر نارون .
چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ
چو شاخ بید درختان او تهی از بار.
باغبان این شجر از جای بجنباند سخت
تا فروبارد باری که بر اشجار بود.
رسم بهمن گیر و از نو تازه کن بهمنجنه
ای درخت ملک بارت عز و بیدادی تنه .
برگهای درختان بیروزه بود یا زمرد و بار آن انواع یواقیت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 403).
ستاره چو گلهای بسیار اوی
همه رستنی برگ و ما بار اوی .
همه پر گل و سبزه ومیوه دار
نگردد کم ارچند چینی ز بار.
همی گفت کای از جهان ناامید
تهی از هنر همچو از بار بید.
نبینی بر درخت این جهان بار
مگر هشیار مرد ای مرد هشیار.
بار مانند تخم خویش بود
سر بیابی چو یافتی پایان .
اگر شیرین و پرمغز است بارت
ترا خوبست چون گفتار کردار.
تا شاخ و بار باشد و تا باغ و بوستان
بر شاخ دولت تو ز اقبال بار باد.
شاخی که از درخت هوای تو بردمد
ازرامش نشاط بر و برگ و بار باد.
او اصل مهتریست مر آن اصل را تو فرع
نازان بتو چو چشم بنور و شجر ببار.
ایا غیاث ضعیفان و غیث درویشان
بباغ مدح تو بر شاخ معرفت بارم .
زراندود شد سبزه ٔجویبار
ریاحین فروریخت از برگ و بار.
به بار آن امانت و شرایط امامت بوجهی قیام نمود که عالمیان معترف شدند... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 280).
بار درخت علم نباشد مگر عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری .
از جور رقیب تو ننالم
خار است نخست بار خرما.
- امثال :
بار، بد باشد چو بد باشد نهال .
بار، چون بیش شود، شاخ فرودآرد سر .
بار مانند تخم خویش بود .
درخت هرچه بارش بیشتر ، سرش خمیده تر.
- بابار ؛ باثمر. بامیوه :
بشد مزدک و باغ بگشاد در
که بیند درختان با بار و بر.
- بربار ؛ بر درخت :
سایبان یاسمنش را همه از سنبل تر
خوابگه نرگس او را ز گل بربار است .
- بی بار ؛ بی ثمر. بی حاصل . بی نتیجه :
در دست سخن پیشه یکی شهره درختیست
بی بار و ز دیدار همی ریزد ازو بار.
دین بی لطف شاخ بی بار است
ملک بی قهر گنج بی مار است .
- پربار ؛ پرثمر. بسیارمیوه . پربر :
قول تو چو بار است و تو پربار درختی
آباد درختی که چو خرماست مقالش .
شاخ پربارم از نجم بنی زهرا
پیش چشم تو همی بید و چنار آید.
بی برو میوه دار هست درخت
خاص پربار و عامه بی بارند.
رای شرف خیزدت بر سر همت نشین
بار ثنا بایدت نهال رادی نشان .
بسیار توقف نکند میوه ٔ پربار
چون عام بدانند که شیرین و رسیده ست .
بر او محاسن اخلاق چون رطب پربار
در او فنون فضایل چو دانه در رمان .
منم یارب درین دولت که روی یار می بینم
فراز سرو سیمینش ز گل پربار می بینم .
- سبکبار ؛ درخت کم ثمر. عیون الدیک ؛ بار درخت بقم را نامند. نَبْق ؛ بار درخت سدر را گویند. حورالسرو؛ بار درخت سرو را گویند. ابهل ؛ بار سرو کوهی را گویند. (از فهرست مخزن الادویه ). هرنوه ؛ بار درخت عود را گویند. ثمرالطرفا؛ بار درخت گز را گویند.ویسک ؛ بار درخت گل صحرائی را گویند. (از مخزن الادویه ).
|| شاخ درخت . (غیاث ). بمعنی شاخ درخت چون گل بربار و ثمر بربار یعنی بر شاخ . (آنندراج ) :
وای کآن غنچه ٔ نوزاد فروریخت ز بار
آه کآن خسرو نوعهد درافتاد ز گاه .
گلی بودی که باد از بارت افکند
ندانم بر کدامین خارت افکند.
|| درخت . بُته . بن . بته . بوته . اصله . اصل :
دلا کشیدن باید عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بی خار و کنز بر بارا.
بزیر دیبه ٔ سبز اندر آنَک
ترنج سبز و زرد از بار بنگر.
اگر نیستی فراین تاجدار
سرت کندمی چون ترنجی ز بار.
چون درختان گشن بودند از دور و به تیر
درفتادند بدانسان که فتد میوه ز بار.
بگسلاند سر شیر از تن شیر
هم بدانسان که کسی میوه ز بار.
آن جخش ز گردنْش بیاویخته گوئی
خیکی است پر از باد بیاویخته از بار.
بچمن زار درون لاله ٔ نعمان ببار
چون دواتی بسدین است خراسانی وار.
|| بمجاز، نتیجه . مولود :
هر آن کره کز آن تخمش بود بار
ز دوران تک برد وز باد رفتار.
|| ثروت . تمول :
بود سرمایه داران را غم بار
تهیدست ایمن است از دزد و طرار.
درتداول گناباد خراسان گویند: فلانی خیلی بار دارد، و اراده کنند بسیار متمول و چیزدار و باثروت باشد. || مطلق اجازه . رخصت و اجازه را گویند عموماً. (برهان ). موقع و فرصت . (ناظم الاطباء). وقت ملاقات . رخصت باشد عموماً. (جهانگیری ) (شعوری ج 1 ورق 160). و آمدن پیش کسی . و محل یافتن . (شرفنامه ٔ منیری ). وقت ملاقات و رخصت درآمدن پیش کسی . (سروری ). راه یافتن . اجازه ٔ مطلق دادن . اجازه . (فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ). دستور و پروانگی اجازه . (ناظم الاطباء). رخصت ودخول . (غیاث ) :
حسد بر بر آنکس که او را بود
بنزدیک او بار هنگام بار.
هرکه درآید همی ستاند بی منع
هرکه بخواهد همی درآید بی بار.
غزل رودکی وار خوشتر بود
غزلهای من رودکی وار نیست
اگر چند پیچم بباریک وهم
بدان پرده اندر مرا بار نیست .
پند بپذیر و بفکن از تن بار
گر سوی جانْت پند را بار است .
علم خورد و برد کردن ، درخور گاو و خر است
سوی دانا اینچنین بیهوده ها را بار نیست .
تا زبانت خمش نشد از قول
ندهد بار نطقت ایزد بار.
گر بر در وصالت امّید بار بودی
بس دیده کز جمالت امّیدوار بودی .
چون بدر اختیار نیست مرا بار
گرد سراپرده ٔ مراد چه پویم ؟
صنم تا شرمگین بودی و هشیار
نبودی بر لبش سیمرغ را بار.
چون زلیخا حشمت و اعزاز داشت
رفت و یوسف را بزندان بازداشت
با غلامی گفت بنشان این دمش
پس بزن پنجاه چوب محکمش
بر تن یوسف چنان بازو گشای
کآن دم آهش بشنوم از دور جای
آن غلام آمد بسی کارش نداد
روی یوسف دید دل بارش نداد.
|| رخصت و اجازت و راه دخول ملاقات و درآمدن پیش کسی باشد خصوصاً. (برهان ). رخصت دخول . (ناظم الاطباء). رخصت رفتن بحضور سلطان که گویند بار نیست یا هست . (انجمن آرا) (آنندراج ). رخصت چنانکه گویند فلان را بار دادند و فلان تنگبار است . (رشیدی ). رخصت پیش کسی . (سروری ). رخصت مجلس خاص خصوصاً. (شعوری ج 1 ورق 160). اذن درآمدن بر شاه یا امیری . پذیرائی . زیارت . بار دادن سلاطین ؛ پذیرفتن کسان راو بار عام آن باشد که همه ٔ طبقات خدمتکاران و سفرا را پذیرند و حضور یافتن کسان در نزد شاه . مجلس حضور یافتن . بار خاص ؛ آنکه فقط عده ٔ بخصوصی را پذیرند. اجازه ٔ شرفیابی (در اصطلاح امروز) :
می بینی آن دو زلف که بادش همی برد
مانند عاشقی است که هیچش قرار نیست
یا نه که دست حاجب سالار لشکر است
کز دور مینماید کامروز بار نیست .
باغ ارم شراع تو باشد بروزخوان
بیت الحرم رواق تو باشد بروز بار.
این چو روز بار لشکر پیش میر میرزاد
وآن چو روز عرض پیلان پیش شاه شهریار.
پنجم شعبان امیر از پگاه نشاط شراب کرد. پس از بار با ندیمان و غلامی که او را نوشتکین نوبتی گفتندی ... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 416). شش روز از جمادی الاَّخرگذشته پس از بار، بوسهل حمدونی خلعت بپوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 398). پس از مجلس بار برنشست [مسعود]. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 349).
شاید که ز شهر خویش دورم
یا نیست سوی امیر بارم .
لاجرم از خلق جز که مست و خسان را
بر در این مست بر نه جاه و نه بار است .
شاید اگر نیست بر در ملکی
جز بدر کردگار بار مرا.
ملوک روی زمین را بخلعت و تشریف
نگین و تاج و سریر از سرای بار تو باد.
مبارزی که مر او را بروز بار و مصاف
هر آنکه دید ببیند بچشم روشن بین .
خورشیدوار نور دهد بر همه جهان
جمشیدوار چون بنشیند بصدر بار .
راست گوئی که ز بسیاری انجم هستی
درگه خواجه ز بسیاری شاهان گه بار.
بارگاه عصمةالدین روز بار
خسروان را جا و ملجا دیده ام .
بروز بار کو را رای بودی
به پیشش پنج صف برپای بودی .
مفتئی را دید آن پرهیزکار
بر در سلطان نشسته روز بار.
وگر چنانکه در آن حضرتت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست .
|| پذیرائی عمومی . بار عام . مقابل پذیرائی خصوصی و بار خاص . انجمن عام و سلام عام . (ناظم الاطباء: بار). || ملاقات کردن با کسی . (شعوری ج 1 ورق 160 از مجمع الفرس ) . شعوری جزو معانی بار معنی تازه ٔ «راه » را آورده و این شعر حافظ را بعنوان شاهد ذکر کرده است :
وگر چنانکه در آن حضرتت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست .
ولی از شعر فوق همان معنی رخصت و اجازه مستفاد میشود.
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
گه بار بیگانه اندرگذشت .
هر روز یکی دولت و هر روز یکی عز
هر روز یکی نزهت و هر روز یکی بار.
پادشاهان را فخری چه برزم و چه ببزم
شهریاران را تاجی چه بصید و چه ببار.
آستان خاص سلطان سلاطین داده بوس
بس ببار عام پیش صفه مهمان آمده .
بارگه بر سپهر زدبهرام
بار خود کرد بر خلایق عام .
- بی بار ؛بی اجازه ، بی رخصت ، بی اذن دخول :
هرکه درآید همی ستاند بی منع
هرکه بخواهد همی درآید بی بار.
از حشمت جاه تو همی پیش نیاید
نور قمر و شمس بنزدیک تو بی بار.
- تنگ بار ؛ صفت برای درباریست که کم بپذیرد. مجلس کم جمعیت و خلوت :
دل شه در آن مجلس تنگ بار
به ابروفراخی درآمد بکار.
عروس حصاری چو دید آن حصار
بلرزیداز آن درگه تنگ بار.
رجوع به تنگ بار شود.
- دارنده ٔبار ؛ سالار بار :
ندا برداشته دارنده ٔ بار
که هر صف زیر خود بینند زنهار.
رجوع به سالار بار شود.
- سالار بار ؛ رئیس تشریفات . حاجب :
بفرمود خسرو بسالار بار
از آن پس دو خوان خورش را بیار.
گرازان بیاورد سالار بار
شگفتی بماند اندرو شهریار.
در بار بگشاد سالار بار
نشست از بر تخت زر شهریار.
چنین داد فرمان بسالار بار
که با من ندارد کس امروز کار.
- کله ٔبار ؛ آنچه هنگام بار دادن برای مردم نصب کنند. (رشیدی ). بمعنی سراپرده ٔ شاهان است که هنگام بار دادن برای استادن مردم نصب نمایند. (آنندراج ) :
کله ٔ بارت شده بر اوج میغ
کنگر قصرت زده بر اوج تیغ.
- || پرده و سراپرده و بارگاه باشد. (برهان ).
- || بارگاه . (غیاث ) (جهانگیری ). بمعنی پرده نیز آورده اند. (از رشیدی ). بارگاه و درگاه . (ناظم الاطباء).
- || سراپرده و پرده ٔ در خیمه . (ناظم الاطباء). پرده . (جهانگیری ) (شعوری ج 1 ورق 160).
- || قصر. مجلس . کاخ . در جهانگیری آمده است : بار، بارگاه را گویند، و بیت خسرو را سند کرده (کله ٔ بارت ...) و در این تأمل است چه از این بیت بارگاه مفهوم نمیشود، بلکه کله ٔ بار بمعنی سراپرده ٔ پادشاهان است که هنگام بار دادن برای ایستادن مردم نصب نمایند. (انجمن آرا). قصر و بارگاه و دربار. (فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ). بمعنی بارگاه که بطور اختصار اطلاق کنند. (شعوری ج 1 ورق 160).
|| بمعنی دیوان خانه ٔ شاهان :
بروز بار کو را یار بودی
به پیشش پنج صف در کار بودی .
|| بمعنی ایوان پادشاهان نیز آمده . (از فرهنگ خطی متعلق بکتابخانه ٔلغت نامه ) :
در بار بگشاد دستان سام
برفتند گردان بزرین نیام .
وز آن پس بتخت کئی برنشست
در بار بگشاد و لب را ببست .
در بارت گشاده ست و ببسته ست این همه درها.
پرده بردار تا فرودآید
هودج کبریا بصفه ٔ بار.
مملکت اختیار نامزد عشق و تو
از در بار خیال پرده فروتر گذار.
بفرمود شه تا رقیبان بار
کنند آن فروبسته را رستگار.
|| مجلس و محفل و انجمن . (ناظم الاطباء). رجوع به دربارشود. || جای انبوهی و بسیاری چیزی همچون :هندوبار و دریابار و جویبار و امثال آن . (برهان ). جای بسیار انبوهی و چیزها مانند جویبار و رودبار و زنگبار و هندوبار و گنجبار. (انجمن آرا) (آنندراج ). و درین معنی غالباً بصورت مزید مؤخر بکار رود. جای انبوهی چیزی چون هندوبار و زنگبار و دریابار. (رشیدی ).بسیاری هر چیز و جای انبوه هر چیز چون : زنگبار و دریابار. (غیاث ). جای انبوهی و بسیاری چیزی را گویند مانند: هندوبار و گنج بار و دریابار. (جهانگیری ). جای جمعیت و محل بسیار که هندوبار و دریابار گویند. (شعوری ج 1 ورق 160) (ناظم الاطباء). جویبار؛ جائی که جویهای بسیار در آن پراکنده شده . و از همین قبیل است زنگبار و مالبار و هندوبار. بمعنی ساحل است و در زبان قدیم اوستائی بهمان معنی آمده . (از فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ). || در ترکیبات ذیل بار از پهلوی بمعنی ساحل ، کنار، کناره ، ناحیه ، منطقه ، جای ، حوالی ، اراضی ، زمین ، مملکت ، ملک و محل بسیاری چیز و مزید مؤخر امکنه آید مثل :«پارا» در یونانی . در لغت محلی شوشتر (نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ) بمعنی دریای بزرگ یا شهری در کنار دریا آمده است . در لاروس ذیل کلمه ٔ بار
گُسی کرد [ رستم ] بار و بیاراست کار
چنان چون بود درخور کارزار...
بشد با بنه اشکش تیزهوش
که دارد سپه را بهر جای گوش .
هم آنگه سوی کاروان شد بدشت
شتر خواست تا پیش او بر گذشت
گزین کرد از آن اشتران سه هزار
بدان تا بنه برنهادند بار.
که گر خر نیاید بنزدیک بار
تو بار گران سوی پشت خر آر.
زمانه حامل هجر است و لابد
نهد یک روز بار خویش حامل .
شب تار و بیابان دور و منزل
خوشا آنکس که بارش کمترک بی .
نیست خبر سَرْت را هنوز کنون باش
چون نسپرده ست پای تو خر با بار.
چون شترمرغ نه چو مردم حر
بار را مرغ و خایه را اشتر.
هستم از استمالت دوران
چون شترمرغ عاجز و حیران
نیستم اندر این سرای مجاز
طاقت بار و قوت پرواز.
از هر خری تو خرتری و من اگر ترا
چون خر ببار درنکشم از تو خرترم .
جداگانه از بهر سالارشان
بسی نقد بنهاد در بارشان .
چند دیناری بحضرت خواجه آورد و نیازمندی بسیار کرد خواجه فرمودند که ازین عدلی بوی بار می آید صورت حال را بازنما آن سوار گفت که سه ماه است که هفت شتر من غایب شده است . (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ص 127). || غله و جز آن . آنچه در دیگ ریزند از حبوب و بُقول و گوشت و جز آن پختن را. مظروف دیگی . مظروف ظرفی . هر چیز که آنرا خورند. (برهان ). قوت و خوراک هرچه باشد. (ناظم الاطباء). خوردنی . محصول و بَرِ زمین یا درخت . تره بار. خشکبار.خشکه بار. خواربار. سربار: و کار بر شهر تنگ شده بودچه ارتفاعات نواحی به سلطانیان برمی داشتند یک من بار در شهر نمی شایست بردن . (راحة الصدور راوندی ). و محافظت بجائی رسید که هیچ متصرف را مجال تصرف در یک من بار و یک حبه زر نماند. (تجارب السلف هندوشاه ).
- امثال :
از این هم بار مابار نمی شود ؛ این هم کفایت نکند.
بار افزونتر کشد چون مست باشد اشتری
جز بدین مستی کجا یارم کشیدن بار غم ...
بار ببارخانه گرانتر است ؛ غالباً محصول معدن یا کارخانه در خارج کارخانه و معدن ارزانتر باشد. (امثال و حکم دهخدا).
بار بر خر نهادن ؛ رخت بربستن . مردن . (امثال و حکم دهخدا) :
بگوش اندر همی گویدْت گیتی بار بر خر نه
تو گوش دل نهادستی بدستان نهاوندی .
برنه بخرْت بار که وقت آمده ست
دل در سرای و جای سپنجی منه .
واکنون کافتاد خرت مردوار
چون ننهی بر خر خود بار خویش ؟
بار دجال وشان بر خر نه
به بیابان عدم سر درده .
بار بر گاو و ناله بر گردون ؛ زحمت و رنج کار گروهی راباشد، تظاهر بکار و کوشش گروهی دیگر را. (امثال و حکم دهخدا).
بارت چو آرد شد بآسیا چه مانی :
سپهر از کجرویها توتیا کرد استخوانم را
چو بارم آرد شد دیگر چرا در آسیا مانم ؟
بار را مرغ و خایه را اشتر
(چون شترمرغ نه چون مردم حر...).
سنایی (از امثال و حکم دهخدا) _(: k05l)_
بار رفتن بر اشتر است ولیک
ناله ٔ بیهده درای کند.
بار سبک زود بمنزل میرسد . (امثال و حکم دهخدا).
بارش را بار کردن ؛ از راهی غالباً نامشروع غنی شدن . (امثال و حکم دهخدا).
بارش کردن ؛ بکنایه ، سقط و دشنام گفتن . با لاغ و مزاح گفتنیها را گفتن . (امثال و حکم دهخدا).
بار کج بمنزل نمیرسد .(امثال و حکم دهخدا).
چیزی بارش نیست ؛ کنایه از اینکه معلومات و لیاقتی ندارد.
که بار محنت خود به که بار منت خلق
(بنان خشک قناعت کنیم و جامه ٔ دلق ...).
- بابار ؛دارای بار. باردار :
نیست خبر سَرْت را هنوز کنون باش
چون نسپرده ست پای تو خر بابار.
رجوع به «بار» شود.
- بار استر ؛ بار خر واستر. وِقْر. (منتهی الارب ).
- باربار ؛ بارهای بسیار. حملهای عدیده .
- بار بیشتر در جای کردن ؛ درین مورد تاریخ بیهقی کنایه از شراب بسیار خوردن آورده است : خوارزمشاه بخندید، گفت : سالار دوش بار بیشتر در جای کرده است . (تاریخ بیهقی ).
- بی بار ؛ بدون بار. ستوری که باربر پشت نداشته باشد. بمجاز، آنکه سختی و مشقت نکشد.
- پربار ؛ آنکه یا آنچه بار بسیار دارد.
- پیلبار ؛ بار پیل . پیل وار.
- تای بار ؛ نیمه ٔ خروار یعنی یک لنگه بار. (برهان : بار).
- چیزی در بار داشتن ؛ چیزی فهمیدن : چیزی در بار ندارد.
- خرکی بار کردن ؛ بسیار خوردن .
- سبکبار ؛ چارپائی که بارش اندک باشد.
- سربار ؛ بار اضافه بر ظرفیت :
اگر باری ز دوشم برنداری
چرا باری بسربارم گذاری ؟
وجود خسته ٔ من زیر بار جور فلک
جفای یار بسربار برنمیگیرد.
- شتربار ؛ اشتربار. بار شتر. وسق [ وِ / وَ ] . (منتهی الارب ) :
زر وزیور آرند خروارها
ز سیفور و اطلس شتربارها.
نورد ملوکانه بیش از شمار
شتربار زرینه بیش از هزار.
ده شتربار از آن بحضرت شاه
ارمغانی روانه کرد براه .
- عدل بار ؛ لنگه بار. باری که بر پشت چهارپا نهند.
- کم بار ؛ صفت چارپایی که بارش اندک باشد. سبکبار.
- کوله بار ؛ پشتاره . پشتواره (بار پشت ). مقدار باری که به پشت گیرند یا نهند.
- گرانبار ؛ سنگین بار :
سپاه از غنیمت گرانبار دید.
چه نیکو زده ست این مثل پیر ده
ستور لگدزن گرانبار به .
- یکبار ؛ دو عدل . دو لنگه : یکبار هندوانه . یکبار کاه .
|| مجازاً،مسئولیت . تکلیف . دین :
بار ولایت بنه از کتف خویش
نیز بدین بار میاز و مدن .
از عشق فکندستی در گردن من طوق
وز رنج نهادستی بر گردن من بار.
در دعای مؤمنین و مؤمناتی زآنکه هست
زیر بارت گردن هر مؤمن و هر مؤمنه .
|| تکلیف مالایطاق باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء).
- بار بر کسی نهادن ؛ کنایه از تحمیل تکلیف و فشار خود بر دیگری کردن :
بدان تا بمن بر نهی بار خویش
یکی دیگرت کرد سر زیر بار.
- باری از دوش کسی برداشتن ؛ زحمت و رنج کسی را کاستن . از مشقت و سختی کسی کم کردن .
- پشت یا گردن بزیر بار آوردن ، یا بزیر بار منت آوردن یا بودن ؛ کنایه از قبول سختی و تحمل مشقت کردن . پذیرفتن پستی :
از بهر خور، ای رفیق چون خر
من پشت بزیر بار نارم .
گردن کس زیر بار منت تو نیست
زآنک نه منت نهی تو بر کس و نه بار.
- زیر بار نرفتن ؛ متحمل نشدن . زور و فشار و تحمیلی را نپذیرفتن . قبول تحمیل و زور نکردن .
- سبکبار ؛ آنکه بار گناه و مسئولیتش کم باشد. وارسته . مهذب . کم گناه :
جهان سرای غرور است و دیو نفس هوا
عفی اﷲ آنکه سبکبار و بیگناه برست .
سبکبار مردم سبکتر روند.
مرد درویش که بار ستم فاقه کشد
بدر مرگ همانا که سبکبار آید.
- سبکباری ؛ بی گناهی . وارستگی . کم گناهی :
جهانستانی و لشکرکشی چه مانند است
بکامرانی درویش در سبکباری ؟
دلم ربودی و جان میدهم بطیبت نفس
که هست راحت درویش در سبکباری .
- سربار کسی شدن ؛ تحمیل بر او شدن . کَل ّ بر کسی شدن .
- سرباری ؛ اضافه باری . کَل بودن . تحمیل شدن بر دیگران :
نه دینار دادش سیه دل نه دانگ
بر او زد بسرباری از طیره بانگ .
- گرانبار ؛ بمجاز، کسی که بسیار بار گناه بر دوش دارد :
چون گرانباران بسختی میروند
هم سبک باری و چستی خوشتر است .
- || مدیون ِ عطای کسی :
شاهی که عطاهاش گرانست ستوده ست
هرچند شوی زیر عطاهاش گرانبار.
- گرانباری ؛ سختی و رنج . زیر بار کسی بودن :
گرانباری از دست این خصم چیر
چنان میبرم کآسیا سنگ زیر.
|| وزن و ثقل . (ناظم الاطباء). گرانی . (غیاث ). سنگینی :
ترازو طلب کرد و کردش عیار
ز بسیار سنگش فزون بود بار.
و بند و گشاد مهره های قطن استوارتر از بند و گشاد دیگر مهره هاست بسبب آنکه بار مهره های دیگر بر وی نهاده است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و این استخوان را از بهر آن عیرالکتف یعنی خرک کتف گویند که هرچه بر کتف نهاده شود بار آن بر وی باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
بار رفتن بر اشتر است ولیک
ناله ٔ بیهده درای کند.
چو باد اندر شکم پیچد فروهل
که باداندر شکم بار است بر دل .
|| تحمل سختی ، مشقت ، رنج ، ناراحتی . عدم آرامش خاطر :
ز ناگه بار پیری بر من افتاد
چو بر خفته فتد ناگه کرنجو.
سواران ما گر ببار اندرند
نه ترکان برنگ و نگار اندرند.
دست زمانه یاره ٔ شاهی نیفکند
در بازوئی که آن نکشیده ست بار تیغ.
هر زمان بر جان من باری نهی
وین دل غمخواره را خاری نهی .
چه بارهاست ز تو بر تن سوام و هوام
چه داغهاست ز تو بر دل وحوش و طیور.
ببر گنج کآن بر تو باری مباد
ترا باد و بامات کاری مباد.
شعوری معنی تازه ٔ «ترجی و تمنی » برای «بار» آورده و شعر زیر را بشاهد ذکر کرده است :
دل اگر بار کشد بار نگاری باری
سر اگر کشته شود بر سر کاری باری .
ولی در شعر فوق بار کشیدن بمعنی تحمل سختی است و بار نگار یعنی تحمل رفتار معشوق و باری در هر دو مصراع بمعنی بهرحال و علی ای حال است . || غم و اندوه و گناه بسیار باشد همچون بارگیری محتسب بقال و نان با و قصاب و امثال آنها را و دزد با بار گرفته . (برهان ). رنج و اندوه و غم . (ناظم الاطباء). غم و اندوه . (انجمن آرا) (آنندراج ) :
بار انده مکش که بار دگر
برهانیدت ایزد از غم و بار.
گناه . (شعوری ج 1 ورق 160). درد. آزار. || بند. فکر :
رحمتی آورده ام بار دگر
گرچه روز و شب دلت در بار ماست .
|| بمجاز، قبض . گرفتگی : در آن حال متوجه ایشان شدم و آن نماز بامداد خواستم که سر راه مسجد ایشان گزارم . رکعت اول را نیز نتوانستم با جماعت ادا کردن آن بار من زیاده شد، بعده بتعجیل روان شدم ... بر حضرت ایشان سلام کردم . جواب سلام فرمودند و آهسته در گوش من گفتند که هرچگاه بر کسی قصوری میگذرد از صحبت دوستان حق تعالی و تقدس دور میماند از آن سخن حضرت ایشان اندوه و بار من زیاده از آن شد. (انیس الطالبین صلاح بن مبارک بخاری نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ص 225). چندروز آن درویش غدیوتی قبض و بار عظیم کشید و کارش تنگ شد تا بدر خواجه التماس عفو نکردند حضرت خواجه از آن درویش عفو نفرمودند. (ایضاً ص 262). و تا مدت ده روز در بار قبض عظیم آن کلمه بود تا آنگاه که والاحضرت خواجه او را شفاعت نکردند از او عفو نفرمودند و از آن بار عظیم خلاصی نیافت . (ایضاً ص 135). آن درویش خسته خاطر نزدیک شیخ فروآمد. او را گفتند که در این راه امثال این بارها بسیار میباشد. (ایضاً ص 149). با وجود آن شکنجه و بار که من داشتم نفس بدفرمای من نمیخواست که آن سِر را گشایم . (ایضاً ص 155).
- از بار بیرون آوردن ؛ از اندوه و غصه رهائی دادن : باری عظیم بر من مستولی گشت ... حضرت خواجه ... آن بار مرا بحقیقت دیدند لطف نمودند و مرا از بار آن بی ادبی بیرون آوردند. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ص 137). و خاطرهای ایشان ... در بار می شدند و از دولت آن حضور مردم محروم میشدند و ایشان را از آن بار بیرون می آوردند. (ایضاً ص 49).
- در بار بودن ؛ در اندوه ، غصه ، غم ، قبض بودن : خواجه ٔ ما قدس اﷲروحه در غدیوت در منزل درویشی بودند من چون بآن منزل درآمدم معلوم کردم که مجلس با خوف و هیبت است و شیخ شادی در بار است زمانی گذشت شیخ شادی در تن شوی افتاد و حال او متغیر گشت . (ایضاً ص 136).
- در بار شدن ؛ اندوهگین شدن . گرفته شدن : روزی آن وظیفه [ یعنی نماز بامداد جماعت ] قبض کردن از این فقیر فوت شد و بآن سعادت مشرف نشدم که نماز بامداد را در آن جماعت پربرکت حضرت ایشان گزارم در بار شدم . (ایضاً ص 222). آن عزیز از عمل آن جماعت در بار شد. (ایضاً ص 167). نتوانستم که آب گرم سازم و غسل آرم ... از حد بیرون در بار شدم . (ایضاً ص 127). همه ٔ درویشان در بار آن تقصیر شدند. (ایضاً همان کتاب ). خاطر شریف حضرت خواجه ٔ ما قدس اﷲروحه از جهت تفرقه ٔ اهل اسلام در بار شده بود. (ایضاً همان کتاب ). من او را گفتم که ای مسکین این چه سخن بود... در گریه شد و بر سر و روی خود بسیار طپانچه زد و قوی در بار شد. (ایضاً ص 222). در عمارت فلان تاک و فلان تاک تقصیر کردید... همه ٔ درویشان در بار آن تقصیر شدند. (ایضاً ص 103).
|| مجازاً، کَل ّ؛ تحمیل بر کسی شدن : آنکه نه یار تست بارش دان .
- از بار رفتن ؛ بچه از مادر افتادن . سقط شدن بچه . بچه از بارش رفتن ؛ سقط کردن جنین را. بچه افکندن .
- بار از دوش کسی برداشتن ؛ بارگرفتن از کتف و پشت وی . بمجاز، آلام و درد او را تخفیف و تسکین دادن : اگر باری ز دوشم برنداری ...
- بار اندوه :
ز دل برداشت خواهم بار اندوه
چو نزد میرمیران یافتم بار.
- بار بر دل بودن ؛ غم و اندوه داشتن :
اگرچه نکوهیده باشد حسد
وز او بر دل و جان بود رنج و بار.
دویست خدمت تو بار نیست بر یک دل
یکی عطای تو بار است بر دوصد حمال .
- بار بر دل داشتن ؛ غم و اندوه داشتن . رنج و درد داشتن :
ز من خسرو آزار دارد همی
دلش از رهی بار دارد همی .
بار بی اندازه دارم بر دل از سودای عشقت
آخر ای بیرحم باری از دلم برگیر باری .
- || حامله شدن زن . بچه آوردن زن .
- بار بر دل نشستن ؛ هجوم آوردن غم و اندوه . رنج و الم داشتن . دچار مشقت شدن :
بار فراق دوستان بس که نشسته بر دلم
میروم و نمیرود ناقه بزیر محملم .
- بار بر دل کسی (بر کسی ) نهادن ؛ رنج دادن کسی را. اندوهگین ساختن او را :
اگر خزینه ٔ قارون بچنگ او آید
ببخشد و ننهد بر کسی ز منت بار.
چو منعم کند سفله را روزگار
نهد بر دل تنگ درویش بار.
- بار ثنا :
رای شرف خیزدت بر سر همت نشین
بار ثنا بایدت نهال رادی نشان .
- بار جستن ؛ اذن ورود گرفتن برای درآمدن نزد پادشاهی .
- بار خاطر ؛ نقار و کدورت خاطر : گفتم ... که من در نفس خویش اینقدر قوت و سرعت همی بینم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر. (گلستان ).
بلائی زین جهان آشوب تر نیست
که بار خاطر است ار هست ور نیست .
- بار خجالت ؛ : و بلطف مرا از بار خجالت بیرون آوردند. (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ص 131).
- بار دل ؛ اندوه دل و غم دل و اندیشه ٔ روزگار. (ناظم الاطباء: بار). نقار و گرد بر دل . (انجمن آرا) (آنندراج ). خطا و گناه و تقصیر. (ناظم الاطباء).
- بار سفر بستن ؛ سفری شدن . راهی شدن :
کاروان میرود و بار سفر می بندند
تا دگربار که بیند که بما پیوندند.
- بار غم :
ای دل چو هست حاصل کار جهان عدم
بر دل منه زبهر جهان هیچ بار غم .
تا مست نباشی نبری بار غم یار
آری شتر مست کشد بار گران را.
- بار فاقه ؛ اندوه فقر. ناراحتی و تحمل بی چیزی : و طاقت بار فاقه ندارم بارها در دلم آید که باقلیمی دیگر نقل کنم . (گلستان ).
- بار گران ؛ بار سنگین :
آری شتر مست کشد بار گران را.
- بار منّت :
بی بار منت تو کسی نیست در جهان
از بندگان باری عز اسمه و جل .
- بر بار کردن کسی را ؛ بار بر پشت آن نهادن : آنهمه نعمت برگرفتند و آن ده مرد را بر بار کردند. (اسکندرنامه ٔ خطی نسخه ٔ سعید نفیسی ). آن ده مرد دیگر باره بر بار کرد. (همان نسخه ).
|| بوم و بار؛ بوم و بر :
که تا بوم و بار است فرزند تو
بزرگان که باشند پیوند تو
نسازم جز از خوبی و راستی
نه اندیشم از کژّی و کاستی
چو سوگند شد خورده قیدافه گفت
که این پند بر تو نشاید نهفت .
- گیله بار ؛ (در قفقاز) باد گرم که از بلاد گیلان وزد. مقابل خزری .
|| (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . (برهان ). نامی است از نامهای خدا و آن عربی است . (انجمن آرا) (آنندراج ). مخفف بارء عربی بمعنی خدای بیچون ، مانند بارخدایا. (فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ). نامی است از نامهای حق تعالی . (غیاث ) (جهانگیری ). نام شریف خدای تعالی . (شعوری ج 1 ورق 160). || (اِ) بمعنی بزرگی و رفعت و شأن و شوکت باشد. (برهان ). بزرگی . (غیاث ). بزرگی و رفعت و شأن وشوکت که بخداوند عالم جل شأنه نسبت کنند. (ناظم الاطباء). || (ص ) بزرگ و این معنی در ضمن معانی بیستگانه که برای بار ذکر شده در برهان نیست . (شرفنامه ٔ منیری ). بمعنی جلیل و بزرگ چنانکه گویند بارخدا. (آنندراج ). بزرگ و بارفعت . (فرهنگ خطی نسخه ٔ کتابخانه لغت نامه ) (سروری ). بمعنی بزرگ است و ظاهراً از کلمه ٔ هندی «بارا» بمعنی بزرگ مشتق باشد و با «بابا»همریشه است و در کلمات «احمدپوربارا» نام شهری بهندبمعنی احمدپور بزرگ مقابل «احمدپورچوتا» نام شهری دیگر بمعنی احمدپور کوچک آمده است . رجوع به احمدپور در همین لغت نامه شود. و در کلمات باراله ، بارالها، بارخدایا، خداوند بار و خدای بار بمعنی آفریننده ٔ بزرگ آید.
- ایزدبار ؛ پروردگار بزرگ :
بسرکشان سیه گفت هرکه روز شمار
ثواب خواهد جستن همی ز ایزد بار.
تا زبانت خمش نشد از قول
ندهد بار نطقت ایزد بار.
بار انده مکش که بار دگر
برهانیدت از غم ایزد بار.
رجوع به ایزد بار شود.
- بارخدا ؛ حق تعالی را گویند جل جلاله . (برهان ). خدای بزرگ . خدای پاک و منزه : چون شب درآمد بخفت حق را تبارک و تعالی بخواب دید گفت ای بارخدای رضای تو در چه چیز است ؟ (تذکرة الاولیاء). پادشاهان بزرگ و اولی الامر، و صاحب و خداوند و مولا را نیز گفته اند و شعرا ممدوح را باین معنی خداوند رخصت و بار، و بارخدایا یعنی ای خدای بزرگ . رجوع به بارخدا شود :
بزرگ بارخدایی که [ ممدوح شاعر ] ایزد متعال
یگانه کرد بتوفیقش از جمیعالناس .
مرغان بر گل کنند جمله بنیکی دعا
بر تن و بر جان میر بارخدای عجم
بارخدایی که او جز برضای خدا
بر همه روی زمین برننهد یک قدم .
ای بارخدایی که همه بارخدایان
دادند باصل و شرف و گوهرت اقرار.
- خالق بار ؛ آفریننده ٔ بزرگ :
ز هست و نیست خداوند هست و نیست بریست
بدین دو، خلق تعلق کند نه خالق بار.
و رجوع به خالق بار شود.
- ذوالجلال بار ؛ خدای بزرگ :
از روی اوو روی همه اولیای او
مکروه بازداری ای ذوالجلال بار.
|| حاصل درخت را گویند از میوه و گل و غیره . (برهان ). میوه و گل و شکوفه . (ناظم الاطباء). میوه ٔ درخت که آنرا بر نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). ثمره و میوه ٔ هر درخت . (غیاث ).میوه و ثمر درخت . (انجمن آرا) (آنندراج ). میوه ٔ درخت . (فرهنگ رشیدی ) (سروری ). حاصل نباتات را گویند از گل و میوه . (جهانگیری ). میوه ٔ درخت که درختش را درخت بارور و شاخش را شاخ بربار گویند. بطور خصوصی میوه ٔخوردنی را گویند و در عربی فاکهه . حاصل نباتات . (شعوری ج 1 ورق 160). بر. میوه . ثمر، میوه ٔ درخت است و تا بر درخت است بربار گویند. حاصل ، محصول درختی . فایده . آنچه درخت آرد بسالی از میوه ٔ خوردنی و ناخوردنی . رجوع به بر شود. تمام شکوفه را گویند. (شعوری ج 1 ورق 160 برگ ب از مجمع الفرس ) :
گلستان که امروز باشد ببار
تو فردا چنی گل نیاید بکار.
ز قنوج بر نگذرد نیکبخت
بسالی دو بار است بار درخت .
تا نبود بار سپیدار، سیب
تا نبود نار بر نارون .
چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ
چو شاخ بید درختان او تهی از بار.
باغبان این شجر از جای بجنباند سخت
تا فروبارد باری که بر اشجار بود.
رسم بهمن گیر و از نو تازه کن بهمنجنه
ای درخت ملک بارت عز و بیدادی تنه .
برگهای درختان بیروزه بود یا زمرد و بار آن انواع یواقیت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 403).
ستاره چو گلهای بسیار اوی
همه رستنی برگ و ما بار اوی .
همه پر گل و سبزه ومیوه دار
نگردد کم ارچند چینی ز بار.
همی گفت کای از جهان ناامید
تهی از هنر همچو از بار بید.
نبینی بر درخت این جهان بار
مگر هشیار مرد ای مرد هشیار.
بار مانند تخم خویش بود
سر بیابی چو یافتی پایان .
اگر شیرین و پرمغز است بارت
ترا خوبست چون گفتار کردار.
تا شاخ و بار باشد و تا باغ و بوستان
بر شاخ دولت تو ز اقبال بار باد.
شاخی که از درخت هوای تو بردمد
ازرامش نشاط بر و برگ و بار باد.
او اصل مهتریست مر آن اصل را تو فرع
نازان بتو چو چشم بنور و شجر ببار.
ایا غیاث ضعیفان و غیث درویشان
بباغ مدح تو بر شاخ معرفت بارم .
زراندود شد سبزه ٔجویبار
ریاحین فروریخت از برگ و بار.
به بار آن امانت و شرایط امامت بوجهی قیام نمود که عالمیان معترف شدند... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 280).
بار درخت علم نباشد مگر عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری .
از جور رقیب تو ننالم
خار است نخست بار خرما.
- امثال :
بار، بد باشد چو بد باشد نهال .
بار، چون بیش شود، شاخ فرودآرد سر .
بار مانند تخم خویش بود .
درخت هرچه بارش بیشتر ، سرش خمیده تر.
- بابار ؛ باثمر. بامیوه :
بشد مزدک و باغ بگشاد در
که بیند درختان با بار و بر.
- بربار ؛ بر درخت :
سایبان یاسمنش را همه از سنبل تر
خوابگه نرگس او را ز گل بربار است .
- بی بار ؛ بی ثمر. بی حاصل . بی نتیجه :
در دست سخن پیشه یکی شهره درختیست
بی بار و ز دیدار همی ریزد ازو بار.
دین بی لطف شاخ بی بار است
ملک بی قهر گنج بی مار است .
- پربار ؛ پرثمر. بسیارمیوه . پربر :
قول تو چو بار است و تو پربار درختی
آباد درختی که چو خرماست مقالش .
شاخ پربارم از نجم بنی زهرا
پیش چشم تو همی بید و چنار آید.
بی برو میوه دار هست درخت
خاص پربار و عامه بی بارند.
رای شرف خیزدت بر سر همت نشین
بار ثنا بایدت نهال رادی نشان .
بسیار توقف نکند میوه ٔ پربار
چون عام بدانند که شیرین و رسیده ست .
بر او محاسن اخلاق چون رطب پربار
در او فنون فضایل چو دانه در رمان .
منم یارب درین دولت که روی یار می بینم
فراز سرو سیمینش ز گل پربار می بینم .
- سبکبار ؛ درخت کم ثمر. عیون الدیک ؛ بار درخت بقم را نامند. نَبْق ؛ بار درخت سدر را گویند. حورالسرو؛ بار درخت سرو را گویند. ابهل ؛ بار سرو کوهی را گویند. (از فهرست مخزن الادویه ). هرنوه ؛ بار درخت عود را گویند. ثمرالطرفا؛ بار درخت گز را گویند.ویسک ؛ بار درخت گل صحرائی را گویند. (از مخزن الادویه ).
|| شاخ درخت . (غیاث ). بمعنی شاخ درخت چون گل بربار و ثمر بربار یعنی بر شاخ . (آنندراج ) :
وای کآن غنچه ٔ نوزاد فروریخت ز بار
آه کآن خسرو نوعهد درافتاد ز گاه .
گلی بودی که باد از بارت افکند
ندانم بر کدامین خارت افکند.
|| درخت . بُته . بن . بته . بوته . اصله . اصل :
دلا کشیدن باید عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بی خار و کنز بر بارا.
بزیر دیبه ٔ سبز اندر آنَک
ترنج سبز و زرد از بار بنگر.
اگر نیستی فراین تاجدار
سرت کندمی چون ترنجی ز بار.
چون درختان گشن بودند از دور و به تیر
درفتادند بدانسان که فتد میوه ز بار.
بگسلاند سر شیر از تن شیر
هم بدانسان که کسی میوه ز بار.
آن جخش ز گردنْش بیاویخته گوئی
خیکی است پر از باد بیاویخته از بار.
بچمن زار درون لاله ٔ نعمان ببار
چون دواتی بسدین است خراسانی وار.
|| بمجاز، نتیجه . مولود :
هر آن کره کز آن تخمش بود بار
ز دوران تک برد وز باد رفتار.
|| ثروت . تمول :
بود سرمایه داران را غم بار
تهیدست ایمن است از دزد و طرار.
درتداول گناباد خراسان گویند: فلانی خیلی بار دارد، و اراده کنند بسیار متمول و چیزدار و باثروت باشد. || مطلق اجازه . رخصت و اجازه را گویند عموماً. (برهان ). موقع و فرصت . (ناظم الاطباء). وقت ملاقات . رخصت باشد عموماً. (جهانگیری ) (شعوری ج 1 ورق 160). و آمدن پیش کسی . و محل یافتن . (شرفنامه ٔ منیری ). وقت ملاقات و رخصت درآمدن پیش کسی . (سروری ). راه یافتن . اجازه ٔ مطلق دادن . اجازه . (فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ). دستور و پروانگی اجازه . (ناظم الاطباء). رخصت ودخول . (غیاث ) :
حسد بر بر آنکس که او را بود
بنزدیک او بار هنگام بار.
هرکه درآید همی ستاند بی منع
هرکه بخواهد همی درآید بی بار.
غزل رودکی وار خوشتر بود
غزلهای من رودکی وار نیست
اگر چند پیچم بباریک وهم
بدان پرده اندر مرا بار نیست .
پند بپذیر و بفکن از تن بار
گر سوی جانْت پند را بار است .
علم خورد و برد کردن ، درخور گاو و خر است
سوی دانا اینچنین بیهوده ها را بار نیست .
تا زبانت خمش نشد از قول
ندهد بار نطقت ایزد بار.
گر بر در وصالت امّید بار بودی
بس دیده کز جمالت امّیدوار بودی .
چون بدر اختیار نیست مرا بار
گرد سراپرده ٔ مراد چه پویم ؟
صنم تا شرمگین بودی و هشیار
نبودی بر لبش سیمرغ را بار.
چون زلیخا حشمت و اعزاز داشت
رفت و یوسف را بزندان بازداشت
با غلامی گفت بنشان این دمش
پس بزن پنجاه چوب محکمش
بر تن یوسف چنان بازو گشای
کآن دم آهش بشنوم از دور جای
آن غلام آمد بسی کارش نداد
روی یوسف دید دل بارش نداد.
|| رخصت و اجازت و راه دخول ملاقات و درآمدن پیش کسی باشد خصوصاً. (برهان ). رخصت دخول . (ناظم الاطباء). رخصت رفتن بحضور سلطان که گویند بار نیست یا هست . (انجمن آرا) (آنندراج ). رخصت چنانکه گویند فلان را بار دادند و فلان تنگبار است . (رشیدی ). رخصت پیش کسی . (سروری ). رخصت مجلس خاص خصوصاً. (شعوری ج 1 ورق 160). اذن درآمدن بر شاه یا امیری . پذیرائی . زیارت . بار دادن سلاطین ؛ پذیرفتن کسان راو بار عام آن باشد که همه ٔ طبقات خدمتکاران و سفرا را پذیرند و حضور یافتن کسان در نزد شاه . مجلس حضور یافتن . بار خاص ؛ آنکه فقط عده ٔ بخصوصی را پذیرند. اجازه ٔ شرفیابی (در اصطلاح امروز) :
می بینی آن دو زلف که بادش همی برد
مانند عاشقی است که هیچش قرار نیست
یا نه که دست حاجب سالار لشکر است
کز دور مینماید کامروز بار نیست .
باغ ارم شراع تو باشد بروزخوان
بیت الحرم رواق تو باشد بروز بار.
این چو روز بار لشکر پیش میر میرزاد
وآن چو روز عرض پیلان پیش شاه شهریار.
پنجم شعبان امیر از پگاه نشاط شراب کرد. پس از بار با ندیمان و غلامی که او را نوشتکین نوبتی گفتندی ... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 416). شش روز از جمادی الاَّخرگذشته پس از بار، بوسهل حمدونی خلعت بپوشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 398). پس از مجلس بار برنشست [مسعود]. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 349).
شاید که ز شهر خویش دورم
یا نیست سوی امیر بارم .
لاجرم از خلق جز که مست و خسان را
بر در این مست بر نه جاه و نه بار است .
شاید اگر نیست بر در ملکی
جز بدر کردگار بار مرا.
ملوک روی زمین را بخلعت و تشریف
نگین و تاج و سریر از سرای بار تو باد.
مبارزی که مر او را بروز بار و مصاف
هر آنکه دید ببیند بچشم روشن بین .
خورشیدوار نور دهد بر همه جهان
جمشیدوار چون بنشیند بصدر بار .
راست گوئی که ز بسیاری انجم هستی
درگه خواجه ز بسیاری شاهان گه بار.
بارگاه عصمةالدین روز بار
خسروان را جا و ملجا دیده ام .
بروز بار کو را رای بودی
به پیشش پنج صف برپای بودی .
مفتئی را دید آن پرهیزکار
بر در سلطان نشسته روز بار.
وگر چنانکه در آن حضرتت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست .
|| پذیرائی عمومی . بار عام . مقابل پذیرائی خصوصی و بار خاص . انجمن عام و سلام عام . (ناظم الاطباء: بار). || ملاقات کردن با کسی . (شعوری ج 1 ورق 160 از مجمع الفرس ) . شعوری جزو معانی بار معنی تازه ٔ «راه » را آورده و این شعر حافظ را بعنوان شاهد ذکر کرده است :
وگر چنانکه در آن حضرتت نباشد بار
برای دیده بیاور غباری از در دوست .
ولی از شعر فوق همان معنی رخصت و اجازه مستفاد میشود.
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
گه بار بیگانه اندرگذشت .
هر روز یکی دولت و هر روز یکی عز
هر روز یکی نزهت و هر روز یکی بار.
پادشاهان را فخری چه برزم و چه ببزم
شهریاران را تاجی چه بصید و چه ببار.
آستان خاص سلطان سلاطین داده بوس
بس ببار عام پیش صفه مهمان آمده .
بارگه بر سپهر زدبهرام
بار خود کرد بر خلایق عام .
- بی بار ؛بی اجازه ، بی رخصت ، بی اذن دخول :
هرکه درآید همی ستاند بی منع
هرکه بخواهد همی درآید بی بار.
از حشمت جاه تو همی پیش نیاید
نور قمر و شمس بنزدیک تو بی بار.
- تنگ بار ؛ صفت برای درباریست که کم بپذیرد. مجلس کم جمعیت و خلوت :
دل شه در آن مجلس تنگ بار
به ابروفراخی درآمد بکار.
عروس حصاری چو دید آن حصار
بلرزیداز آن درگه تنگ بار.
رجوع به تنگ بار شود.
- دارنده ٔبار ؛ سالار بار :
ندا برداشته دارنده ٔ بار
که هر صف زیر خود بینند زنهار.
رجوع به سالار بار شود.
- سالار بار ؛ رئیس تشریفات . حاجب :
بفرمود خسرو بسالار بار
از آن پس دو خوان خورش را بیار.
گرازان بیاورد سالار بار
شگفتی بماند اندرو شهریار.
در بار بگشاد سالار بار
نشست از بر تخت زر شهریار.
چنین داد فرمان بسالار بار
که با من ندارد کس امروز کار.
- کله ٔبار ؛ آنچه هنگام بار دادن برای مردم نصب کنند. (رشیدی ). بمعنی سراپرده ٔ شاهان است که هنگام بار دادن برای استادن مردم نصب نمایند. (آنندراج ) :
کله ٔ بارت شده بر اوج میغ
کنگر قصرت زده بر اوج تیغ.
- || پرده و سراپرده و بارگاه باشد. (برهان ).
- || بارگاه . (غیاث ) (جهانگیری ). بمعنی پرده نیز آورده اند. (از رشیدی ). بارگاه و درگاه . (ناظم الاطباء).
- || سراپرده و پرده ٔ در خیمه . (ناظم الاطباء). پرده . (جهانگیری ) (شعوری ج 1 ورق 160).
- || قصر. مجلس . کاخ . در جهانگیری آمده است : بار، بارگاه را گویند، و بیت خسرو را سند کرده (کله ٔ بارت ...) و در این تأمل است چه از این بیت بارگاه مفهوم نمیشود، بلکه کله ٔ بار بمعنی سراپرده ٔ پادشاهان است که هنگام بار دادن برای ایستادن مردم نصب نمایند. (انجمن آرا). قصر و بارگاه و دربار. (فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ). بمعنی بارگاه که بطور اختصار اطلاق کنند. (شعوری ج 1 ورق 160).
|| بمعنی دیوان خانه ٔ شاهان :
بروز بار کو را یار بودی
به پیشش پنج صف در کار بودی .
|| بمعنی ایوان پادشاهان نیز آمده . (از فرهنگ خطی متعلق بکتابخانه ٔلغت نامه ) :
در بار بگشاد دستان سام
برفتند گردان بزرین نیام .
وز آن پس بتخت کئی برنشست
در بار بگشاد و لب را ببست .
در بارت گشاده ست و ببسته ست این همه درها.
پرده بردار تا فرودآید
هودج کبریا بصفه ٔ بار.
مملکت اختیار نامزد عشق و تو
از در بار خیال پرده فروتر گذار.
بفرمود شه تا رقیبان بار
کنند آن فروبسته را رستگار.
|| مجلس و محفل و انجمن . (ناظم الاطباء). رجوع به دربارشود. || جای انبوهی و بسیاری چیزی همچون :هندوبار و دریابار و جویبار و امثال آن . (برهان ). جای بسیار انبوهی و چیزها مانند جویبار و رودبار و زنگبار و هندوبار و گنجبار. (انجمن آرا) (آنندراج ). و درین معنی غالباً بصورت مزید مؤخر بکار رود. جای انبوهی چیزی چون هندوبار و زنگبار و دریابار. (رشیدی ).بسیاری هر چیز و جای انبوه هر چیز چون : زنگبار و دریابار. (غیاث ). جای انبوهی و بسیاری چیزی را گویند مانند: هندوبار و گنج بار و دریابار. (جهانگیری ). جای جمعیت و محل بسیار که هندوبار و دریابار گویند. (شعوری ج 1 ورق 160) (ناظم الاطباء). جویبار؛ جائی که جویهای بسیار در آن پراکنده شده . و از همین قبیل است زنگبار و مالبار و هندوبار. بمعنی ساحل است و در زبان قدیم اوستائی بهمان معنی آمده . (از فرهنگ شاهنامه ٔ رضازاده ٔ شفق ). || در ترکیبات ذیل بار از پهلوی بمعنی ساحل ، کنار، کناره ، ناحیه ، منطقه ، جای ، حوالی ، اراضی ، زمین ، مملکت ، ملک و محل بسیاری چیز و مزید مؤخر امکنه آید مثل :«پارا» در یونانی . در لغت محلی شوشتر (نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ لغت نامه ) بمعنی دریای بزرگ یا شهری در کنار دریا آمده است . در لاروس ذیل کلمه ٔ بار