آویزان
لغتنامه دهخدا
آویزان . (نف ، ق ) در حال آویختگی . || آویخته . معلق . آونگ . آون . دروا. آونگان . دلنگان .
- آویزان کردن ؛ آویختن . تعلیق .
|| جنگ و گریز کنان . گریز و آویز کنان : غوریان دررمیدند و هزیمت شدند وآویزان میرفتند تا ده . (تاریخ بیهقی ). || مشغول . دست بکار. آغازان . || دست بیقه :
باد سحری سپیده دم خیزانست
با میغ سیه بجنگ آویزانست .
- آویزان کردن ؛ آویختن . تعلیق .
|| جنگ و گریز کنان . گریز و آویز کنان : غوریان دررمیدند و هزیمت شدند وآویزان میرفتند تا ده . (تاریخ بیهقی ). || مشغول . دست بکار. آغازان . || دست بیقه :
باد سحری سپیده دم خیزانست
با میغ سیه بجنگ آویزانست .