آواز
لغتنامه دهخدا
آواز. (اِ) آوا. صوت . (صراح ). بانگ :
از آواز کوسش همی روز جنگ
بدرّد دل شیر و چرم پلنگ .
چو بشنید آواز او را تبرگ
بر آن اسب جنگی چو شیر سترگ .
خور جادوان بد چو رستم رسید
از آواز او دیو شد ناپدید.
پرستنده بشنید آواز اوی
ندانست کودک همی راز اوی .
چو بشنید کرکوی آواز من
همان زخم کوپال سریاز من .
اگر یار باشید با من بجنگ
ز آواز روبه نترسد پلنگ .
چو برخیزد آواز طبل رحیل
به خاک اندر آید سر شیر و پیل .
زنالیدن بوق و بانگ سرود
هوا گشت از آواز بی تار و پود.
بخفت آن شب و بامداد پگاه
از آواز او چشم بگشاد شاه .
برادر چو آواز خواهر شنید
ز گفتار و پاسخ فروآرمید.
چو برداری میان شورم آواز
مر آواز تو را پاسخ دهد باز.
من قوم خویش را گفتم تا بدهلیز بنشینند و گوش به آوازمن دارند. (تاریخ بیهقی ). امیر آواز ابواحمد بشنویدبیگانه پوشیده نگاه کرد مردی را دید هیچ نگفت تا حدیث تمام کرد. (تاریخ بیهقی ).
کرّ شود باطل از آواز حق
کور کند چشم خطا را صواب .
آواز گلوی بخت شوم آز است
تو فتنه شده بر این بد آوازی .
با قوی گوی اگر بگوئی راز
زآنکه باشد قوی ضعیف آواز.
گمان می برم که قوت و ترکیب صاحب آن فراخور آواز باشد. (کلیله و دمنه ). دمنه گفت جز این آواز ملک را ریبتی بوده است . (کلیله و دمنه ). تو چنانکه آواز ترا بشنوند با من در سخن آی . (کلیله و دمنه ). گاوی دیدم که آواز او بگوش ملک میرسید. (کلیله و دمنه ). هرگز [ شیر ] گاو ندیده بود و آواز او نشنوده . (کلیله و دمنه ). آواز سهمناک بگوش روباه آمدی . (کلیله و دمنه ). گفت سبب آن آواز است که میشنوی . (کلیله و دمنه ). آفت عقل تصلف است و آفت دل ضعیف آواز قوی . (کلیله و دمنه ). آواز برخاست که بطان سنگ پشت را می برند. (کلیله و دمنه ).
تو چنگال شیران کجا دیده ای
که آواز روباه نشنیده ای .
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیاید ز کشتگان آواز.
|| خروش . فریاد. آوای بلند. بانگ بلند. ژخ . نعره :
به آواز گفتند ما کهتریم
ز رای و ز فرمان تو نگذریم .
به آواز گفت آن زمان شهریار
که جز پاک یزدان مدانید یار.
بخندیدرستم به آواز گفت
که بنشین به پیش گرانمایه جفت .
به آوازگفتند تا زنده ایم
خود اندر جهان شاه را بنده ایم .
به آواز گفت آن زمان شهریار
که ای نامداران به روزگار.
به آواز گفتند ما بنده ایم
بدل مهربان و پرستنده ایم .
به آواز گفتند کای سرفراز
غم و شادمانی نماند دراز.
بگفت این و از دیده آواز خاست
که ای شاه نیک اختر دادراست
یکی گرد تیره برآمد ز راه
درفشی درفشان میان سپاه .
به آواز گفتند کای شهریار
مبیناد چشمت بد روزگار.
چو دیدی کم ِ شاه اندر نبرد
به آواز گفتی که ای شاه بَرْد!
سیاوش برِ شمعتیغی بدست
به آواز گفتی نشاید نشست .
نگه کرد یک تن به آواز گفت
که صندوق را چیست اندر نهفت ؟
پراندیشه شد جان سیندخت از اوی
به آواز گفت از کجائی بگوی .
بیامد بدان تیره آوردگاه
به آواز گفت ای گزیده سپاه .
سوم بهره را سوی خود بازداشت
که چون ابر غرّنده آواز داشت .
به آواز گفتا پس آن نامدار
که گر رخصتم بودی از شهریار.
به آواز گفت آن زمان گرگسار
که ای نامور فرخ اسفندیار.
به آواز گفت آن زمان شهریار
چه بود ای دلیران و مردان کار.
از ایوان از آن پس خروش آمدی
کز آواز دلها بجوش آمدی
که ای زیردستان شاه جهان
مباشید تیره دل و بدنهان .
جوانان به آواز گفتند زود
عنان و رکابت بباید بسود.
ز آواز کوپال بر ترک و خود
همی داد گردون زمین را درود.
شنید آنهمه لشکر آواز شاه
بسر برنهادند زآهن کلاه .
ای آنکه همی بلعنت من
آواز برآسمان رسانی .
|| خواندن . صوت ، اعم از نیک و بد :
یک مؤذن داشت یک آواز بد
شب همه شب میدریدی حلق خود...
وآن مؤذن عاشق آواز خود
در میان کافرستان بانگ زد...
راحتم این بود از آواز او
هدیه آوردم بشکر آن مرد کو؟
|| هتف . ندای غیب . سروش :
سه بار این هم آواز آمد بگوش
شگفتی دلش تنگ شد زآن خروش .
بکردند چون او بفرمودشان
چنان هم که آواز بنمودشان .
آنکس که همی گوید کآواز شنیدی
مندیش از آن جاهل و منیوش محالش .
|| نام . || دعوی بی معنی . بی برهان . اُشتلم :
معنی از قول ، علی دارد آواز جز او
مرد باید کز تقصیر بداند توفیر
تو به آواز چرا میرمی از شیر خدای
چون پی شیر نگیری ّ و نباشی نخجیر؟
صدق و معنی باش و از آواز و دعوی باز گرد
رایض استاد داند شیهه ٔ زاد از زغن .
|| خبر. آگاهی . آوازه . حکایت . روایت . حدیث :
چو گفتی ندارم ز شاه آگهی
تنش را ز جان زود کردی تهی ...
بدان تا نداند کسی راز اوی
همان نشنود نام و آواز اوی .
بخواهم گشادن یکی راز خویش
نهان دارم از لشکر آواز خویش .
بگیتی از او [ از افراسیاب ] نام و آواز نیست
ز من راز باشد ز تو راز نیست .
هر آن پادشا کو کشیدی بجنگ
چو رفتی سپاهش برِ کرم تنگ
شکسته شدی لشکرش کآمدی
چو آواز این داستان بشندی .
همی گفت با پیرزن راز خویش
نهان کرده از هر کس آواز خویش .
ز هر گونه ای هست آواز این
نداند بجز پرخردراز این .
سراسر همه روم گریان شدند
وز آواز شاپور بریان شدند.
|| آوازه . صیت . شهرت . نام آوری . ذِکر :
بپرسش گرفتی همه راز اوی
ز نیک و بد و نام و آواز اوی
ز داد و ز بیداد و از کشورش
ز آئین و از شاه و از لشکرش .
وزآن پس پرآواز گردد جهان
شود نام و آواز او در نهان .
|| شکوه . رونق . اعتلاء :
چو زنار قسیس شد سوخته
چلیپای مطران برافروخته
کنون روم و قنوج ما را یکیست
چو آواز کیش مسیح اندکیست .
|| قول . رای . عقیده . || نغمه . (ربنجنی ) (وطواط). آوازه . صوت حسن . غِناء. تغنی . خواندن . آهنگ . لحن . دهاز :
نهاده بر او [ بر گاه ] نامه ٔ زند و اُست
به آواز برخواند موبد درست .
سرودی به آواز خوش برکشید
که اکنونْش خوانی تو داد آفرید.
سراینده ٔ این غزل ساز کرد
دف و چنگ و نی را هم آواز کرد.
زمین باغ گشت از کران تا کران
زشادی ّ و آواز رامشگران .
هر کسی زآواز خود شد پرغرور
لیک این ختم است بر صاحب زبور.
همه عالم جمال و آواز است
چشم کور است و گوش کر چه کنم ؟
کی بود آواز چنگ از زیر و بم
ازبرای گوش بی حس ّ و اصم ؟
بِه ْ از روی خوب است آواز خوش
که این حظّ نفس است و آن قوت روح .
|| سجع. هدیر و جز آن :
هر کجا باغی بود آنجا بود آواز مرغ .
ز خاموشی است در دست شهان باز
که بلبل در قفس ماند ز آواز.
مطرب ما را دردی است که خوش می نالد
مرغ عاشق طرب انگیز بود آوازش .
|| سَمَر. مشهور. مشتهر. شُهره :
گهی گفتی که گر من بازگردم
بزشتی در جهان آواز گردم .
اگر نومید از این در بازگردم
بزشتی در جهان آواز گردم .
|| مشهور به بدی . بدنام :
گهی گفتی هم اکنون بازگردم
بهل تا در جهان آواز گردم .
|| آمین :
دوش از بخت شنیدم خبر وصل ترا
من دعاکردم و از شش جهت آواز آمد.
|| تیپ و تیپچه . تیپچه : وی فرموده بود آوازها ساخته بودند از بهر حواصل گرفتن و دیگر مرغان . (تاریخ بیهقی ).
- آواز اسب ؛ صَهیل . شنه . شیهه :
از آواز اسبان و غوّ سپاه
همی بر فلک راه گم کرده ماه .
غو نای و آواز اسبان ز دشت
تو گفتی همی از هوا برگذشت .
ز آواز اسبان و بانگ سپاه
بیابان همی جست بر کوه راه .
- آواز برآوردن ؛ برکشیدن صوت . خواندن جهر. (دهار). اهلال : و آوازی برآورد که مرغ از هوا درآورد. (گلستان ).
غزلسرائی ناهید صرفه ای نبرد
در آن مقام که حافظ برآورد آواز.
- || بانگ برآوردن . صیحه زدن .
- آواز برکشیدن ؛ با صوت عالی خواندن :
صبا بمقدم گل راح و روح بخشد باز
کجاست بلبل خوشگو که برکشد آواز؟
- آواز خواندن ؛ تغنّی .
- آواز دادن ؛ نداء. ندا کردن . خواندن . فراخواندن . تأذین . دعوت . آوا برآوردن :
آهو از دام اندرون آواز داد
پاسخ گرزه بدانش بازداد.
ز قلب سیه ویسه آواز داد
که شد تخت و تاج بزرگی بباد.
غمین گشت کاووس و آواز داد
که ای نامداران فرخ نژاد.
به نزدیک دَیر آمد آواز داد
که این جایگه کیست از بخت شاد؟
بدان لشکر فرخ آواز داد
گو پیلتن شاه خسرونژاد.
بیامد گرازان بدرگاه سام
نه آواز داد و نه برگفت نام .
زن مهتر از پرده آواز داد
که ای شاه پیروز بادی ّ و شاد.
فرامرز آنگاه آواز داد
چو دیدش که گردون ورا ساز داد.
یک روز [ امیر مسعودبن محمود غزنوی ] از بام جده ٔ مرا بخواند و آوازداد چون به نزدیک وی رسید گفت ... (تاریخ بیهقی ). بوعبداﷲ را آواز داد تا بازگشت و خالی کردند. (تاریخ بیهقی ). آواز دادم بخدمتکاران تا شمع برافروختند و بگرمابه رفتم . (تاریخ بیهقی ). مرا که بونصرم آواز داد و گفت چون خواجه بازگردد تو بازآی . (تاریخ بیهقی ). امیر آواز داد که چیست ؟ گفتم بونصر پیغامی داده و رقعه بنمودم . (تاریخ بیهقی ). امیر غلامان را آواز داد غلامی که وی را قماشی گفتندی ... درآمد. (تاریخ بیهقی ). اگر آواز دادی که بار دهید دیگران درآمدندی . (تاریخ بیهقی ). حجام آواز داد. (کلیله و دمنه ). بطان آواز دادند که بر دوستان نصیحت باشد. (کلیله و دمنه ).
- || اعلان کردن . منادی کردن . اعلام کردن . اذان . اطلاع دادن :
چو جائی بپوشد زمین را ملخ
برو سبزه ٔ کشتمندان به شخ
تو از گنج تاوان آن بازده
بکشور ز فرمانم آواز ده .
- آواز درای ؛ بانگ جرس :
کی بود نغمه ٔ داود چو آواز درای ؟
- آواز شمشیر و دیگر سلاح ها و آواز زخم آن ؛ صلیل . قعقعه .
- آواز کردن ؛ آواز دادن . خواندن . نداء. تصویت :
بگردان لشکرْش آواز کرد
که ای نامداران و مردان مرد.
- آواز گردانیدن ؛ تحریر. ترنیم . تغرّد. تغرید.
- آواز گشتن ؛ مشهور شدن .
- || مجازاً، مُردن .
- برآوازِ ؛ بنام ِ :
ببستند [ در روم ] آذین به بیراه و راه
برآواز شیروی پرویزشاه
برآمد هم آواز رامشگران
همه شهر روم از کران تا کران .
- به یک آواز ؛ هم آواز. همگی با یک صوت . همزبان : وحوش و طیور و سباع دید بیک جاجمع شده او را عجب آمد به یک آواز او را گفتند بزبانهای فصیح بسخن آدمی که ... (تاریخ سیستان ).
- دوآواز شدن ؛ اختلاف کلمه پیدا کردن :
دوآواز شد رومی و پارسی
سخنْشان ز تابوت شد یک بسی
هر آنکس که او پارسی بود گفت
که او را جز ایران نباید نهفت ...
چنین گفت رومی یکی رهنمای
که ایدر نهفتن ورا نیست رای .
- هم آواز ؛ هم عقیده :
هم آواز گشتند با یکدگر
سپه را سوی بربر آمد گذر.
چنین است پیران و این راز نیست
که این پیر با ما هم آواز نیست .
ای بر احدیّتت ز آغاز
خلق ازل و ابد هم آواز.
- هم آواز شدن با راه ؛ براه افتادن . راه پیش گرفتن :
چو با راه رستم هم آواز گشت
سپهدار [ کیخسرو ] از آن جایگه بازگشت .
- امثال :
آواز دهل شنیدن از دور خوش است ؛ پاره ای شهرتهای نیک را حقیقت و اصلی نباشد.
از آواز کوسش همی روز جنگ
بدرّد دل شیر و چرم پلنگ .
چو بشنید آواز او را تبرگ
بر آن اسب جنگی چو شیر سترگ .
خور جادوان بد چو رستم رسید
از آواز او دیو شد ناپدید.
پرستنده بشنید آواز اوی
ندانست کودک همی راز اوی .
چو بشنید کرکوی آواز من
همان زخم کوپال سریاز من .
اگر یار باشید با من بجنگ
ز آواز روبه نترسد پلنگ .
چو برخیزد آواز طبل رحیل
به خاک اندر آید سر شیر و پیل .
زنالیدن بوق و بانگ سرود
هوا گشت از آواز بی تار و پود.
بخفت آن شب و بامداد پگاه
از آواز او چشم بگشاد شاه .
برادر چو آواز خواهر شنید
ز گفتار و پاسخ فروآرمید.
چو برداری میان شورم آواز
مر آواز تو را پاسخ دهد باز.
من قوم خویش را گفتم تا بدهلیز بنشینند و گوش به آوازمن دارند. (تاریخ بیهقی ). امیر آواز ابواحمد بشنویدبیگانه پوشیده نگاه کرد مردی را دید هیچ نگفت تا حدیث تمام کرد. (تاریخ بیهقی ).
کرّ شود باطل از آواز حق
کور کند چشم خطا را صواب .
آواز گلوی بخت شوم آز است
تو فتنه شده بر این بد آوازی .
با قوی گوی اگر بگوئی راز
زآنکه باشد قوی ضعیف آواز.
گمان می برم که قوت و ترکیب صاحب آن فراخور آواز باشد. (کلیله و دمنه ). دمنه گفت جز این آواز ملک را ریبتی بوده است . (کلیله و دمنه ). تو چنانکه آواز ترا بشنوند با من در سخن آی . (کلیله و دمنه ). گاوی دیدم که آواز او بگوش ملک میرسید. (کلیله و دمنه ). هرگز [ شیر ] گاو ندیده بود و آواز او نشنوده . (کلیله و دمنه ). آواز سهمناک بگوش روباه آمدی . (کلیله و دمنه ). گفت سبب آن آواز است که میشنوی . (کلیله و دمنه ). آفت عقل تصلف است و آفت دل ضعیف آواز قوی . (کلیله و دمنه ). آواز برخاست که بطان سنگ پشت را می برند. (کلیله و دمنه ).
تو چنگال شیران کجا دیده ای
که آواز روباه نشنیده ای .
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیاید ز کشتگان آواز.
|| خروش . فریاد. آوای بلند. بانگ بلند. ژخ . نعره :
به آواز گفتند ما کهتریم
ز رای و ز فرمان تو نگذریم .
به آواز گفت آن زمان شهریار
که جز پاک یزدان مدانید یار.
بخندیدرستم به آواز گفت
که بنشین به پیش گرانمایه جفت .
به آوازگفتند تا زنده ایم
خود اندر جهان شاه را بنده ایم .
به آواز گفت آن زمان شهریار
که ای نامداران به روزگار.
به آواز گفتند ما بنده ایم
بدل مهربان و پرستنده ایم .
به آواز گفتند کای سرفراز
غم و شادمانی نماند دراز.
بگفت این و از دیده آواز خاست
که ای شاه نیک اختر دادراست
یکی گرد تیره برآمد ز راه
درفشی درفشان میان سپاه .
به آواز گفتند کای شهریار
مبیناد چشمت بد روزگار.
چو دیدی کم ِ شاه اندر نبرد
به آواز گفتی که ای شاه بَرْد!
سیاوش برِ شمعتیغی بدست
به آواز گفتی نشاید نشست .
نگه کرد یک تن به آواز گفت
که صندوق را چیست اندر نهفت ؟
پراندیشه شد جان سیندخت از اوی
به آواز گفت از کجائی بگوی .
بیامد بدان تیره آوردگاه
به آواز گفت ای گزیده سپاه .
سوم بهره را سوی خود بازداشت
که چون ابر غرّنده آواز داشت .
به آواز گفتا پس آن نامدار
که گر رخصتم بودی از شهریار.
به آواز گفت آن زمان گرگسار
که ای نامور فرخ اسفندیار.
به آواز گفت آن زمان شهریار
چه بود ای دلیران و مردان کار.
از ایوان از آن پس خروش آمدی
کز آواز دلها بجوش آمدی
که ای زیردستان شاه جهان
مباشید تیره دل و بدنهان .
جوانان به آواز گفتند زود
عنان و رکابت بباید بسود.
ز آواز کوپال بر ترک و خود
همی داد گردون زمین را درود.
شنید آنهمه لشکر آواز شاه
بسر برنهادند زآهن کلاه .
ای آنکه همی بلعنت من
آواز برآسمان رسانی .
|| خواندن . صوت ، اعم از نیک و بد :
یک مؤذن داشت یک آواز بد
شب همه شب میدریدی حلق خود...
وآن مؤذن عاشق آواز خود
در میان کافرستان بانگ زد...
راحتم این بود از آواز او
هدیه آوردم بشکر آن مرد کو؟
|| هتف . ندای غیب . سروش :
سه بار این هم آواز آمد بگوش
شگفتی دلش تنگ شد زآن خروش .
بکردند چون او بفرمودشان
چنان هم که آواز بنمودشان .
آنکس که همی گوید کآواز شنیدی
مندیش از آن جاهل و منیوش محالش .
|| نام . || دعوی بی معنی . بی برهان . اُشتلم :
معنی از قول ، علی دارد آواز جز او
مرد باید کز تقصیر بداند توفیر
تو به آواز چرا میرمی از شیر خدای
چون پی شیر نگیری ّ و نباشی نخجیر؟
صدق و معنی باش و از آواز و دعوی باز گرد
رایض استاد داند شیهه ٔ زاد از زغن .
|| خبر. آگاهی . آوازه . حکایت . روایت . حدیث :
چو گفتی ندارم ز شاه آگهی
تنش را ز جان زود کردی تهی ...
بدان تا نداند کسی راز اوی
همان نشنود نام و آواز اوی .
بخواهم گشادن یکی راز خویش
نهان دارم از لشکر آواز خویش .
بگیتی از او [ از افراسیاب ] نام و آواز نیست
ز من راز باشد ز تو راز نیست .
هر آن پادشا کو کشیدی بجنگ
چو رفتی سپاهش برِ کرم تنگ
شکسته شدی لشکرش کآمدی
چو آواز این داستان بشندی .
همی گفت با پیرزن راز خویش
نهان کرده از هر کس آواز خویش .
ز هر گونه ای هست آواز این
نداند بجز پرخردراز این .
سراسر همه روم گریان شدند
وز آواز شاپور بریان شدند.
|| آوازه . صیت . شهرت . نام آوری . ذِکر :
بپرسش گرفتی همه راز اوی
ز نیک و بد و نام و آواز اوی
ز داد و ز بیداد و از کشورش
ز آئین و از شاه و از لشکرش .
وزآن پس پرآواز گردد جهان
شود نام و آواز او در نهان .
|| شکوه . رونق . اعتلاء :
چو زنار قسیس شد سوخته
چلیپای مطران برافروخته
کنون روم و قنوج ما را یکیست
چو آواز کیش مسیح اندکیست .
|| قول . رای . عقیده . || نغمه . (ربنجنی ) (وطواط). آوازه . صوت حسن . غِناء. تغنی . خواندن . آهنگ . لحن . دهاز :
نهاده بر او [ بر گاه ] نامه ٔ زند و اُست
به آواز برخواند موبد درست .
سرودی به آواز خوش برکشید
که اکنونْش خوانی تو داد آفرید.
سراینده ٔ این غزل ساز کرد
دف و چنگ و نی را هم آواز کرد.
زمین باغ گشت از کران تا کران
زشادی ّ و آواز رامشگران .
هر کسی زآواز خود شد پرغرور
لیک این ختم است بر صاحب زبور.
همه عالم جمال و آواز است
چشم کور است و گوش کر چه کنم ؟
کی بود آواز چنگ از زیر و بم
ازبرای گوش بی حس ّ و اصم ؟
بِه ْ از روی خوب است آواز خوش
که این حظّ نفس است و آن قوت روح .
|| سجع. هدیر و جز آن :
هر کجا باغی بود آنجا بود آواز مرغ .
ز خاموشی است در دست شهان باز
که بلبل در قفس ماند ز آواز.
مطرب ما را دردی است که خوش می نالد
مرغ عاشق طرب انگیز بود آوازش .
|| سَمَر. مشهور. مشتهر. شُهره :
گهی گفتی که گر من بازگردم
بزشتی در جهان آواز گردم .
اگر نومید از این در بازگردم
بزشتی در جهان آواز گردم .
|| مشهور به بدی . بدنام :
گهی گفتی هم اکنون بازگردم
بهل تا در جهان آواز گردم .
|| آمین :
دوش از بخت شنیدم خبر وصل ترا
من دعاکردم و از شش جهت آواز آمد.
|| تیپ و تیپچه . تیپچه : وی فرموده بود آوازها ساخته بودند از بهر حواصل گرفتن و دیگر مرغان . (تاریخ بیهقی ).
- آواز اسب ؛ صَهیل . شنه . شیهه :
از آواز اسبان و غوّ سپاه
همی بر فلک راه گم کرده ماه .
غو نای و آواز اسبان ز دشت
تو گفتی همی از هوا برگذشت .
ز آواز اسبان و بانگ سپاه
بیابان همی جست بر کوه راه .
- آواز برآوردن ؛ برکشیدن صوت . خواندن جهر. (دهار). اهلال : و آوازی برآورد که مرغ از هوا درآورد. (گلستان ).
غزلسرائی ناهید صرفه ای نبرد
در آن مقام که حافظ برآورد آواز.
- || بانگ برآوردن . صیحه زدن .
- آواز برکشیدن ؛ با صوت عالی خواندن :
صبا بمقدم گل راح و روح بخشد باز
کجاست بلبل خوشگو که برکشد آواز؟
- آواز خواندن ؛ تغنّی .
- آواز دادن ؛ نداء. ندا کردن . خواندن . فراخواندن . تأذین . دعوت . آوا برآوردن :
آهو از دام اندرون آواز داد
پاسخ گرزه بدانش بازداد.
ز قلب سیه ویسه آواز داد
که شد تخت و تاج بزرگی بباد.
غمین گشت کاووس و آواز داد
که ای نامداران فرخ نژاد.
به نزدیک دَیر آمد آواز داد
که این جایگه کیست از بخت شاد؟
بدان لشکر فرخ آواز داد
گو پیلتن شاه خسرونژاد.
بیامد گرازان بدرگاه سام
نه آواز داد و نه برگفت نام .
زن مهتر از پرده آواز داد
که ای شاه پیروز بادی ّ و شاد.
فرامرز آنگاه آواز داد
چو دیدش که گردون ورا ساز داد.
یک روز [ امیر مسعودبن محمود غزنوی ] از بام جده ٔ مرا بخواند و آوازداد چون به نزدیک وی رسید گفت ... (تاریخ بیهقی ). بوعبداﷲ را آواز داد تا بازگشت و خالی کردند. (تاریخ بیهقی ). آواز دادم بخدمتکاران تا شمع برافروختند و بگرمابه رفتم . (تاریخ بیهقی ). مرا که بونصرم آواز داد و گفت چون خواجه بازگردد تو بازآی . (تاریخ بیهقی ). امیر آواز داد که چیست ؟ گفتم بونصر پیغامی داده و رقعه بنمودم . (تاریخ بیهقی ). امیر غلامان را آواز داد غلامی که وی را قماشی گفتندی ... درآمد. (تاریخ بیهقی ). اگر آواز دادی که بار دهید دیگران درآمدندی . (تاریخ بیهقی ). حجام آواز داد. (کلیله و دمنه ). بطان آواز دادند که بر دوستان نصیحت باشد. (کلیله و دمنه ).
- || اعلان کردن . منادی کردن . اعلام کردن . اذان . اطلاع دادن :
چو جائی بپوشد زمین را ملخ
برو سبزه ٔ کشتمندان به شخ
تو از گنج تاوان آن بازده
بکشور ز فرمانم آواز ده .
- آواز درای ؛ بانگ جرس :
کی بود نغمه ٔ داود چو آواز درای ؟
- آواز شمشیر و دیگر سلاح ها و آواز زخم آن ؛ صلیل . قعقعه .
- آواز کردن ؛ آواز دادن . خواندن . نداء. تصویت :
بگردان لشکرْش آواز کرد
که ای نامداران و مردان مرد.
- آواز گردانیدن ؛ تحریر. ترنیم . تغرّد. تغرید.
- آواز گشتن ؛ مشهور شدن .
- || مجازاً، مُردن .
- برآوازِ ؛ بنام ِ :
ببستند [ در روم ] آذین به بیراه و راه
برآواز شیروی پرویزشاه
برآمد هم آواز رامشگران
همه شهر روم از کران تا کران .
- به یک آواز ؛ هم آواز. همگی با یک صوت . همزبان : وحوش و طیور و سباع دید بیک جاجمع شده او را عجب آمد به یک آواز او را گفتند بزبانهای فصیح بسخن آدمی که ... (تاریخ سیستان ).
- دوآواز شدن ؛ اختلاف کلمه پیدا کردن :
دوآواز شد رومی و پارسی
سخنْشان ز تابوت شد یک بسی
هر آنکس که او پارسی بود گفت
که او را جز ایران نباید نهفت ...
چنین گفت رومی یکی رهنمای
که ایدر نهفتن ورا نیست رای .
- هم آواز ؛ هم عقیده :
هم آواز گشتند با یکدگر
سپه را سوی بربر آمد گذر.
چنین است پیران و این راز نیست
که این پیر با ما هم آواز نیست .
ای بر احدیّتت ز آغاز
خلق ازل و ابد هم آواز.
- هم آواز شدن با راه ؛ براه افتادن . راه پیش گرفتن :
چو با راه رستم هم آواز گشت
سپهدار [ کیخسرو ] از آن جایگه بازگشت .
- امثال :
آواز دهل شنیدن از دور خوش است ؛ پاره ای شهرتهای نیک را حقیقت و اصلی نباشد.