آسمان
لغتنامه دهخدا
آسمان . [ س ْ / س ِ ] (اِ) چرخ . سماء. سما. فلک . اثیر. ام النجوم . سپهر. گنبد. گردون . گرزمان . خضراء. خضرا. میناء. عجوز. جرباء. رقیع. ضاحیه . جربةالنجوم . و آن بعقیده ٔ قدماء هفت باشد. مقابل زمین :
اخترانند آسمانْشان جایگاه
هفت تابنده دوان در دو و داه .
همه بازبسته بدین آسمان
که بر برده بینی بسان کیان .
سوی آسمان کردش آن مرد روی
بگفت ای خدا این تن من بشوی
از این اَزْغها پاک کن مر مرا
همه آفرین زآفرینش ترا.
وآن شب تیره کآن ستاره برفت
وآمد از آسمان بگوش تراک .
ستاره شناسان برِ او شدند
همی زآسمان داستانها زدند.
ز سُم ّ ستوران در آن پهن دشت
زمین شد شش و آسمان گشت هشت .
درختش ز یاقوت و آبش گلاب
زمینش سپهر، آسمان آفتاب .
اگر یاد گیری چنین بیگمان
گشاده ست بر تو در آسمان .
چگونه رسد نوک تیر خدنگ
بر این آسمان برشده کوه و سنگ .
کسی را که رستم بود هم نبرد
سرش زآسمان اندرآرد بگرد.
سپهبد سوی آسمان کرد روی
چنین گفت کای داور راستگوی .
همی جست بر چاره جستن رهی
سوی آسمان کرد روی آنگهی .
گرفتی زمین وآنچه بد کام تو
شود آسمان نیز در دام تو.
و پارسیان او را آسمان نام کردندیعنی ماننده ٔ آس از جهت حرکت او که گرد است . (التفهیم ).
سخاوت تو ندارددر این جهان دریا
سیاست تو ندارد بر آسمان بهرام .
اسب تاختن گرفتم چنانکه ندانستم که بر زمینم یا در آسمان . (تاریخ بیهقی ).
ز من بگسل بفضل این آشنائی
نه بر من پاسبان کرد آسمانت .
همی دانم که این جور است لیکن
ندانم زآسمان یا زآسمانگر.
بگشای درِ آسمان به نیکی
نیکیت کلید در آسمان است (کذا).
بر آسمانْت خواند خداوند آسمان
بر آسمان چگونه توانی شد از زمی ؟
آسیاآساست ناساید دمی
آسمان زآن است نام او همی .
آنکه میافراخت سر چون خیمه بر گردون به ری
شد اسیر خواری و مستوجب چندین عذاب
کرد رو بر آسمان کای آسمان تدبیر چیست
آسمان گفتش ترکت الرأی بالری در جواب .
- آسمان برین ؛ فلک اعلی . فلک الافلاک . آسمان نهم . فلک اطلس .
- آسمانها ؛ ج ِ آسمان . سماوات . افلاک . اضاحی .
- هفت آسمان ؛ سم̍وات سبع.
|| مدار. فلک . فلک دائر. چرخ :
نخستین آنچه پیدا شد مَلَک بود
وز آن پس جوهر گردان فلک بود
وز ایشان آمد این اجرام روشن
بسان گل میان سبز گلشن
... اگر بی اخترستی چرخ گردان
نگشتی مختلف اوقات کیهان
نبودی این عللهای زمانی
کز او آید نباتی زندگانی
چو این مایه نبودی رُستنی را
نبودی جانور روی زمی را
وگر بی آسمان بودی ستاره
جهان پرنور بودی هامواره .
|| سقف . آسمانه . آسمانخانه . چُخت . چُخد :
خرامان همی رفت بهرام گور
یکی خانه دید آسمانش بلور.
و آلات زرین داد تا بر آسمان بیت المقدس بیاویزند. (مجمل التواریخ ).
|| بالا. جانب علو :
گر خدو را بر آسمان فکنم
بی گمانم که بر چکاد آید.
وز دژم روی ابر پنداری
کآسمان آسمانه ای است خدنگ .
|| (اِخ ) خدا :
ملک زآن داده ست ما را کن فکان
تا ننالد خلق سوی آسمان .
|| (اِ) آسیا :
دل منه بر عشوه های آسمان زیرا که هست
بی سر و بن کارهای آسمان چون آسمان .
|| فضا. هوا :
نپرّید بر آسمانش عقاب
از آن بهره ای شخ ّ و بهری سراب .
چو جادو بکشت آسمان تیره گشت
بر آنسان که چشم اندرو خیره گشت .
- آسمان وفا ؛ تعبیری مثلی به معنی مَثَل اعلا و امام و صنم عقلی وفا :
ببزم اندرون آسمان وفاست
برزم اندرون تیزچنگ اژدها است .
- به آسمان شدن ؛ مردن . درگذشتن : پس از این بوسعید صراف کدخدای غازی به آسمان شد. (تاریخ بیهقی ).
- دست بر آسمان برداشتن ؛ دعا کردن با افراختن دو دست :
اوحدی را چو زور و زر کم بود
دست زاری بر آسمان برداشت .
- امثال :
آسمان به زمین نیامدن ؛ کمی و بیشی سخت در امر پیدا نشدن .
آسمان و ریسمان ؛ من سخن از آسمان می گویم او از ریسمان .
... از ماست بر ما بدِ آسمان .
مصائب وبلیات که بر ما آید نتیجه ٔ اعمال خود ماست .
به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است ؛ با تغییر شغل یا جای یا مخدوم امید بهتری نیست .
در هفت آسمان یک ستاره نداشتن ؛ سخت فقیر بودن .
قطره ٔ آبی نخورد ماکیان
تا نکند روی سوی آسمان .
آدمی را شکر نعما و آلاء خدای سبحانه و هر منعم دیگر وظیفه است .
کلاه به آسمان انداختن ؛ سخت شادان و راضی بودن .
مرغ که آبکی خورَد سر سوی آسمان کند .
رجوع به مَثَل «قطره ٔ آبی ...» شود.
من سخن از آسمان میگویم او از ریسمان ؛ میان گفتار من و او هیچ تناسبی نیست .
اخترانند آسمانْشان جایگاه
هفت تابنده دوان در دو و داه .
همه بازبسته بدین آسمان
که بر برده بینی بسان کیان .
سوی آسمان کردش آن مرد روی
بگفت ای خدا این تن من بشوی
از این اَزْغها پاک کن مر مرا
همه آفرین زآفرینش ترا.
وآن شب تیره کآن ستاره برفت
وآمد از آسمان بگوش تراک .
ستاره شناسان برِ او شدند
همی زآسمان داستانها زدند.
ز سُم ّ ستوران در آن پهن دشت
زمین شد شش و آسمان گشت هشت .
درختش ز یاقوت و آبش گلاب
زمینش سپهر، آسمان آفتاب .
اگر یاد گیری چنین بیگمان
گشاده ست بر تو در آسمان .
چگونه رسد نوک تیر خدنگ
بر این آسمان برشده کوه و سنگ .
کسی را که رستم بود هم نبرد
سرش زآسمان اندرآرد بگرد.
سپهبد سوی آسمان کرد روی
چنین گفت کای داور راستگوی .
همی جست بر چاره جستن رهی
سوی آسمان کرد روی آنگهی .
گرفتی زمین وآنچه بد کام تو
شود آسمان نیز در دام تو.
و پارسیان او را آسمان نام کردندیعنی ماننده ٔ آس از جهت حرکت او که گرد است . (التفهیم ).
سخاوت تو ندارددر این جهان دریا
سیاست تو ندارد بر آسمان بهرام .
اسب تاختن گرفتم چنانکه ندانستم که بر زمینم یا در آسمان . (تاریخ بیهقی ).
ز من بگسل بفضل این آشنائی
نه بر من پاسبان کرد آسمانت .
همی دانم که این جور است لیکن
ندانم زآسمان یا زآسمانگر.
بگشای درِ آسمان به نیکی
نیکیت کلید در آسمان است (کذا).
بر آسمانْت خواند خداوند آسمان
بر آسمان چگونه توانی شد از زمی ؟
آسیاآساست ناساید دمی
آسمان زآن است نام او همی .
آنکه میافراخت سر چون خیمه بر گردون به ری
شد اسیر خواری و مستوجب چندین عذاب
کرد رو بر آسمان کای آسمان تدبیر چیست
آسمان گفتش ترکت الرأی بالری در جواب .
- آسمان برین ؛ فلک اعلی . فلک الافلاک . آسمان نهم . فلک اطلس .
- آسمانها ؛ ج ِ آسمان . سماوات . افلاک . اضاحی .
- هفت آسمان ؛ سم̍وات سبع.
|| مدار. فلک . فلک دائر. چرخ :
نخستین آنچه پیدا شد مَلَک بود
وز آن پس جوهر گردان فلک بود
وز ایشان آمد این اجرام روشن
بسان گل میان سبز گلشن
... اگر بی اخترستی چرخ گردان
نگشتی مختلف اوقات کیهان
نبودی این عللهای زمانی
کز او آید نباتی زندگانی
چو این مایه نبودی رُستنی را
نبودی جانور روی زمی را
وگر بی آسمان بودی ستاره
جهان پرنور بودی هامواره .
|| سقف . آسمانه . آسمانخانه . چُخت . چُخد :
خرامان همی رفت بهرام گور
یکی خانه دید آسمانش بلور.
و آلات زرین داد تا بر آسمان بیت المقدس بیاویزند. (مجمل التواریخ ).
|| بالا. جانب علو :
گر خدو را بر آسمان فکنم
بی گمانم که بر چکاد آید.
وز دژم روی ابر پنداری
کآسمان آسمانه ای است خدنگ .
|| (اِخ ) خدا :
ملک زآن داده ست ما را کن فکان
تا ننالد خلق سوی آسمان .
|| (اِ) آسیا :
دل منه بر عشوه های آسمان زیرا که هست
بی سر و بن کارهای آسمان چون آسمان .
|| فضا. هوا :
نپرّید بر آسمانش عقاب
از آن بهره ای شخ ّ و بهری سراب .
چو جادو بکشت آسمان تیره گشت
بر آنسان که چشم اندرو خیره گشت .
- آسمان وفا ؛ تعبیری مثلی به معنی مَثَل اعلا و امام و صنم عقلی وفا :
ببزم اندرون آسمان وفاست
برزم اندرون تیزچنگ اژدها است .
- به آسمان شدن ؛ مردن . درگذشتن : پس از این بوسعید صراف کدخدای غازی به آسمان شد. (تاریخ بیهقی ).
- دست بر آسمان برداشتن ؛ دعا کردن با افراختن دو دست :
اوحدی را چو زور و زر کم بود
دست زاری بر آسمان برداشت .
- امثال :
آسمان به زمین نیامدن ؛ کمی و بیشی سخت در امر پیدا نشدن .
آسمان و ریسمان ؛ من سخن از آسمان می گویم او از ریسمان .
... از ماست بر ما بدِ آسمان .
مصائب وبلیات که بر ما آید نتیجه ٔ اعمال خود ماست .
به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است ؛ با تغییر شغل یا جای یا مخدوم امید بهتری نیست .
در هفت آسمان یک ستاره نداشتن ؛ سخت فقیر بودن .
قطره ٔ آبی نخورد ماکیان
تا نکند روی سوی آسمان .
آدمی را شکر نعما و آلاء خدای سبحانه و هر منعم دیگر وظیفه است .
کلاه به آسمان انداختن ؛ سخت شادان و راضی بودن .
مرغ که آبکی خورَد سر سوی آسمان کند .
رجوع به مَثَل «قطره ٔ آبی ...» شود.
من سخن از آسمان میگویم او از ریسمان ؛ میان گفتار من و او هیچ تناسبی نیست .