26 فرهنگ

نما

/na(e,o)mā/

فرهنگ فارسی عمید / قربان‌زاده

۱. صورت و ظاهر چیزی.
۲. قسمت خارجی ساختمان.
۳. (بن مضارعِ نمودن و نمادن و نماییدن) = نمودن
۴. نماینده؛ نشان‌دهنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): جهان‌نما، راهنما.
۵. نشان‌داده‌شده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): انگشت‌نما.
۶. شکل؛ ظاهر (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بدنما.
۷. مانند؛ شبیه (در ترکیب با کلمۀ دیگر): تماشاگرنما.