26 فرهنگ

نشلیدن

/našlidan/

فرهنگ فارسی عمید / قربان‌زاده

چنگ ‌درزدن و درآویختن به چیزی؛ آویختن: ◻︎ گر تو خواهیش وگرنه به تو اندر نشلد / زر او چون به در خانهٴ او برگذری (فرخی: ۳۹۹ حاشیه).