26 فرهنگ

اوباردن

/'o[w]bārdan/

فرهنگ فارسی عمید / قربان‌زاده

بلع کردن؛ بلعیدن؛ فروبردن به حلق؛ ناجویده فرو‌بردن: ◻︎ به دشت ار به شمشیر بگذاردم / از آن بِه که ماهی بیوباردم (رودکی: ۵۴۳)، ◻︎ ایمن مشو از زمانه زیراک او / ماری‌ست که خشک و تر بیوبارد (ناصرخسرو: ۲۵۳).