طائرلغتنامه دهخداطائر. [ ءِ ] (اِخ ) نام شاهزاده ای از عرب : ز غسانیان طائر شیردل که دادی فلک را بشمشیر دل . فردوسی .بعد از فوت هرمزبن نرسی این خبر شایع شد که پادشاه عجم قدم بصح
طائرلغتنامه دهخداطائر. [ ءِ ] (ع اِ) پرنده . (منتهی الارب ) : روزگار عنود، و دهر کنود... طائر روح او را [ امیر ابونصر را ] بسنگ حادثه ٔ حرض ، از آشیانه ٔ تن آواره ساخت . (ترجمه
طائرةدیکشنری عربی به فارسیهواپيما , طياره , جت , کهرباي سياه , سنگ موسي , مهر سياه , مرمري , فوران , فواره , پرش اب , جريان سريع , دهنه , مانند فواره جاري کردن , بخارج پرتاب کردن , بيرون
طائرة ورقيةدیکشنری عربی به فارسیبادبادک کاغذهوايي () غليوا , غليواج , زغن , ادم درنده خو , طفيلي , دغل باز , ادم متقلب , پرواز کردن , پرواز بلند , سفته بازي کردن