طبرخونلغتنامه دهخداطبرخون . [ طَ ب َ ] (اِ) بید سرخ باشد، و آنرا بید طبری نیز خوانند. (برهان ). نوعی از صفصاف است که به فارسی سرخ بید خوانند و به هندی تن نامند. سرخ بید طبری . (حا
طبرخونفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= تبرخون: ◻︎ زرد چو زهرهست عارض بهی و سیب / سرخ چو مریخ روی نار و طبرخون (ناصرخسرو: ۴۹۱).
طبرخونفرهنگ انتشارات معین( طَ بَ ) (اِ.) 1 - عنّاب ، درخت عنّاب . 2 - چوبدستی سرخ رنگ که در ق دیم به هنگام جنگ به دست می گرفتند.
طبرخونیلغتنامه دهخداطبرخونی . [ طَ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به طبرخون . قرمز. سرخ . سرخ رنگ : گر خون تو نخورد بشب گردون پس کوت آن رخان طبرخونی .ناصرخسرو.
خدمات هدایت نامشروط برخوانی به کاروَر مرکزواژههای مصوب فرهنگستان← خدمات هدایت نامشروط تماس به کاروَر مرکز