صرولغتنامه دهخداصرو. [ ص َرْوْ ] (اِ) به معنی شوکران است و آن بیخی باشد که از یزد وتفت آورند و بعضی گویند دورس است و آن گیاهی باشد که هر که بیخ آن را بخورد جنون بهم رساند. (بره
صرلغتنامه دهخداصر. [ ص َرر ] (ع اِ) دلو مسترخی و فروهشته شده که بر آن دسته بندند تا برابر گردد. (منتهی الارب ). الدلو تسترخی فتصرّ؛ ای تشد و تسمع بالمسمع. (قطر المحیط) (تاج ال
صرلغتنامه دهخداصر. [ ص ِرر ] (ع اِ) سرمای سخت . (منتهی الارب ) (دهار) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). سرمای سخت که کشت را بسوزد. (بحر الجواهر). شخته (؟). || (ص ) ریح ٌ صر؛ باد سخت ب
وصرلغتنامه دهخداوصر. [ وِ ] (ع اِ) پیمان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). عهد. (اقرب الموارد). || عهدنامه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || چک . (منتهی
صرودلغتنامه دهخداصرود. [ ص َ ] (معرب ، اِ) سردسیر. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) : صرمایش نه سرمای صرود که زمهریرآن تگرگ از دماغ ریزد. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 9).