صفةلغتنامه دهخداصفة. [ ] (اِخ ) (برج کشیک ) یکی از شهرهای کنعانیان است که بعد از مغلوبی مخروب گشت . (سفر اعداد 21:3 سفر داوران 1:17). و مجدداً آباد شده حرمه خوانده شد. (اول سمو
صفةلغتنامه دهخداصفة. [ ص ِ ف َ ] (ع مص ) چگونگی کسی گفتن و آن مشتق از وصف است . (مقدمه ٔ لغت میر سیدشریف ). بیان کردن حال و علامت و نشان چیزی . (غیاث اللغات ). بیان حال . وصف .
صفةلغتنامه دهخداصفة. [ ص ُف ْ ف َ ] (ع اِ) نشستنگاه سوار از زین اسب . (مهذب الاسماء). زین پوش . (مجمل اللغه ). مِدرَعَة. (منتهی الارب ).- صفةالدار ؛ پیش دالان . (منتهی الارب ).
صفوةلغتنامه دهخداصفوة. [ ص َ / ص ُ / ص ِ وَ ] (ع اِ) خالص و برگزیده ٔ چیزی . (منتهی الارب ) (بحر الجواهر). برگزیده و آنچه صاف باشد از تیرگی و غش . (غیاث اللغات ). خالص . (مهذب ا
صفوةلغتنامه دهخداصفوة. [ ص َ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بالاولایت ، بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه . در 4000 گزی شمال تربت حیدریه و 2000گزی شمال شوسه ٔ عمومی تربت به باخرز. ج
وصفةلغتنامه دهخداوصفة. [ وَ ف َ ] (ع مص ) بیان کردن طبیب برای مریض آنچه از دارو که باید مریض بدان مداوا و معالجت گردد. (از اقرب الموارد).
وصفةدیکشنری عربی به فارسیصدور فرمان , امريه , نسخه نويسي , تجويز , نسخه , دستورالعمل , دستور خوراک پزي , خوراک دستور
صفةالمشبهةلغتنامه دهخداصفةالمشبهة. [ ص ِ ف َ تُل ْ م ُ ش َب ْ ب َ هََ / م ُ ب ِ هََ ] (ع اِ مرکب ) رجوع به صفت مشبهه شود.