رنجوردیکشنری فارسی به انگلیسیailing, decrepit, frail, infirm, invalid, languishing, low, pained, peaked, sick, sickly, wan, weakly, psychoneurotic
رنجورلغتنامه دهخدارنجور. [ رَ ] (ص مرکب ) بیمار. (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). دردمند. (ناظم الاطباء) (فرهنگ شعوری ص 5 ب ). خداوندرنج . (ناظم الاطباء). مریض . ناخوش . مبتلای رنج
رنجورفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی لم، درعذاب، معذب، دررنج، متألم، آزرده، ناشاد، بلاکش، ملول، دلتنگ، بیدماغ، پژمرده، غصهدار، پریشان، تلخکام غمگین▼، ناراحت، رنجیده، ترشرو پر
گرنگرلغتنامه دهخداگرنگر. [ گ ِ رَ گ ُ ] (اِخ ) پیر، شاعر نمایشنامه نویس و هجاگوی فرانسوی . متولد در سال 1475م . در کان و متوفی 1538م . از شاهکارهای او بازی های امیر ابلهان است که
رنگ رولغتنامه دهخدارنگ رو. [ رَ گ ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) لون مخصوص چهره . رنگ بشره .- رنگ رورفته ؛ رنگ پریده . بیرنگ شده . رجوع به رنگ پریده و رنگ پریدن شود.
رنگ رولغتنامه دهخدارنگ رو. [ رَ رَ / رُو ] (نف مرکب ) آنچه رنگش برود. آنچه رنگش ثابت نیست . جامه یا پارچه ای که رنگ آن از آفتاب بشود. رنگ باز (در لهجه ٔ مردم خراسان ).
رنجرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مٲمور اجرای مقررات در جنگل.۲. (نظامی) تفنگدار یا گشتی سواره.۳. کسی که بیش از حد معمول دارای قدرت و توانایی باشد.۴. (نظامی) هریک از افرادی که تعلیمات خاصی به