رامجردلغتنامه دهخدارامجرد. [ ج ِ ] (اِخ ) بلوک رامجرد واقع در جنوب بلوک ماین از رودخانه ٔ کام فیروز مشروب میگردد. رود مزبور پس از خروج از این بلوک باسم رودخانه ٔ کر نامیده شده و د
رامجردلغتنامه دهخدارامجرد. [ ج ِ ] (اِخ ) قریه ای است از قراء فارس که عبداﷲبن معمر در جنگ با عبداﷲبن عامر در آنجا کشته شده و در یکی از باغهای آن بخاک سپرده شده است . (از معجم البل
رامگردلغتنامه دهخدارامگرد. [ گ ِ ] (اِخ ) نام شهری بوده در فارس از ابنیه ٔ بهرامشاه ، چه گرد در لغت فارسی بمعنی شهر و حصار است و رام مخفف بهرام است و اکنون آن شهر را معرب کرده به
رام گردانیدنلغتنامه دهخدارام گردانیدن . [ گ َ دَ ] (مص مرکب )رام کردن . مطیع کردن . منقاد ساختن . فرمانبردار کردن . نرم کردن : تتلیس ؛ رام و منقاد گردانیدن اسب را. تدییث ؛ رام و نرم گرد
رام گردیدنلغتنامه دهخدارام گردیدن . [ گ َ دَ ] (مص مرکب ) رام شدن . رام گشتن . تسلیم شدن . ساکت شدن . فرمانبردار شدن : اذلیلاء؛ خوار و رام گردیدن . تدنیح ؛ رام گردیدن . تدنیخ ؛ رام گر
رامجردیلغتنامه دهخدارامجردی . [ ج ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رامجرد بخش اردکان شهرستان شیراز، واقع در 73هزارگزی جنوب خاوری اردکان . این ده در جلگه قرار گرفته و آب وهوای آن معتدل
رام آردشیرلغتنامه دهخدارام آردشیر. [ دَ ] (اِخ ) رام اردشیر. نام شهری است که آردشیر بابکان بنا کرده بوده . (برهان ). رجوع به رام اردشیر شود.