رجانلغتنامه دهخدارجان . [ رَج ْ جا ] (اِخ ) نام جایی در ایران که ارّجان نیز گویند. (ناظم الاطباء). شهری بفارس ، و یقال فیه الرجان ایضاً. از آن شهر است احمد رجانی ابن حسن و احمد
رجانلغتنامه دهخدارجان . [ رَج ْ جا ] (اِخ ) وادیی است به نجد. (منتهی الارب ). وادی بزرگی است در نجد. (از معجم البلدان ).
رجانلغتنامه دهخدارجان . [ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان خبر بخش بافت شهرستان سیرجان . سکنه ٔ آن 67 تن است . آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات عمده ٔ آن غلات و حبوب است . (از فرهنگ
رَانَفرهنگ واژگان قرآنغبار و زنگار نشسته است (ازکلمه رين به معناي غبار و زنگ ، و يا به عبارتي تيرگي است که روي چيز گرانبهايي بنشيند )
روانفرهنگ مترادف و متضاد۱. رقیق، سیال، مایع ۲. جاری، ساری، متداول ۳. جان، روح، نفس ۴. سلیس، شیوا ۵. راهی، روانه، عازم ۶. لینت، نرمی ≠ جامد
رواندیکشنری فارسی به انگلیسیbreath, fluent, fluently, fluid, smooth, liquid, psycho-, psychoneurotic, runny, silver-tongued, soul, spirit