عروةلغتنامه دهخداعروة. [ ع ُرْ وَ ] (اِخ ) ابن حارث همدانی ، مکنی به ابوفروة الکبیر. محدث بود. رجوع به ابوفروة الکبیر شود.
عروةلغتنامه دهخداعروة. [ ع ُ رَ ] (اِخ ) ابن یحیی (ملقب به اذینة) ابن مالک بن حارث لیثی ، مشهور به ابن اذینة. وی از شاعران و فقیهان و محدثان مدینه بود ودر حدود سال 130 هَ .ق . د
عروةلغتنامه دهخداعروة. [ ع ُرْ وَ ] (اِخ ) ابن حزام بن مهاجر ضنی ، از بنی عذرة. شاعر بود و نسبت به دخترعم خود «عفراء» عشق میورزید، عروة و عفراء در یک منزل پرورش یافتند زیرا پدرع
عروةلغتنامه دهخداعروة. [ ع ُرْ وَ ] (اِخ ) ابن رویم ، مکنی به ابوالقاسم . محدث بود. و رجوع به ابوالقاسم (عروة...) شود.
عروةلغتنامه دهخداعروة. [ ع ُرْ وَ ] (اِخ ) ابن زید الخیل بن مهلهل طائی . از شاعران و از فرماندهان سپاه و از فاتحان غزوات در صدر اسلام بود و در واقعه ٔ قادسیه نیز شرکت داشت . او
جعرةلغتنامه دهخداجعرة. [ ج ُ رَ ] (ع اِ) نشانی که بر کمر مرد آبکش ماند از رسنی که بر کمر بندد و به چاه فرورود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || نشان پیخال خشک . || جو بزرگ دانه
کعرةلغتنامه دهخداکعرة. [ ک َ رَ ] (ع اِ) گره گوشت . || گره اندام پیه ناک همچو نمد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کوعرةلغتنامه دهخداکوعرة. [ ک َ ع َ رَ ] (ع مص ) بزرگ وپیچیده پیه گردیدن کوهان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). درهم پیچیدن پیه در کوهان . (از اقرب الموارد).
عرةلغتنامه دهخداعرة. [ ع َرْ رَ ] (ع مص ) رسانیدن کسی را مکروهی . (از منتهی الارب ). عَرّ. رجوع به عر شود.
عرجةلغتنامه دهخداعرجة. [ ع َ ج َ ] (اِخ ) دهی است به بحرین از آن بنی محارب از بنی عبدالقیس . (از معجم البلدان ).