عسجدیلغتنامه دهخداعسجدی . [ ع َ ج َ ] (اِخ ) ابونظر عبدالعزیزبن منصور عسجدی . هدایت در مجمع الفصحاء، او را مروزی قزوینی دانسته و دولتشاه در تذکرةالشعراء، وی راهروی شمرده است و صح
عسجدیلغتنامه دهخداعسجدی . [ ع َ ج َ ] (از ع ، ص نسبی ) منسوب به عسجد. زرین . و رجوع به عسجد شود. || شیوه ای از خط : و این آلت [ یعنی قلم ] که یاد کرده آمد سه گونه نهاده اند، یکی
عسجدیةلغتنامه دهخداعسجدیة. [ ع َ ج َ دی ی َ ] (اِخ ) نام آن در شعر أعشی آمده است و آن را بازار طلافروشان و زرگران دانسته اند، و برخی آن را آبی دانسته اند ازآن ِ بنی سعد. (از معجم
عسجدیةلغتنامه دهخداعسجدیة. [ ع َ ج َ دی ی َ ] (ع اِ) شتربچگان بزرگ . (منتهی الارب ). فصیل های بزرگ . (از اقرب الموارد). || شتر زربار. (منتهی الارب ). شترانی که بار طلا و زر دارند.
جعسلغتنامه دهخداجعس . [ ج َ ] (ع اِ) سرگین و پلیدی مردم و این لغت از لغات مولد است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). حدث مردم وجز او. (مهذب الاسماء). عرب جُعموس گوید. (اقرب المو
کعسلغتنامه دهخداکعس . [ ک َ ] (ع اِ) استخوان انگشت دست و پا. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج ، کعاس . || استخوان پیوند میانی از سه پیوند انگشتان . ج ، کع