عزةلغتنامه دهخداعزة. [ ع َزْ زَ ] (اِخ ) دختر حُمَیْل بن حفص بن ایاس حاجبیه ٔ غفاریه ٔ ضمریة. وی زنی ادیب و خوش بیان و از اهالی مدینه بود و در عهد عبدالملک بن مروان به مصر رفت
عزةلغتنامه دهخداعزة. [ ع َزْ زَ ] (ع اِ) اسم المرة است از مصدر عز. (از اقرب الموارد). رجوع به عز شود. || آهوبره ٔ ماده . (منتهی الارب ). بچه ٔ مادینه ٔ آهو. (از اقرب الموارد).
عزةلغتنامه دهخداعزة. [ ع َزْزَ ] (اِخ ) دختر عیاض بن ابی قرصانة. زنی راوی حدیث بود و زیادبن یسار و اهالی فلسطین از او روایت کرده اند. (از اعلام النساء از الاستدراک و طبقات الات
عزةلغتنامه دهخداعزة. [ ع ِ زَ ] (ع اِ) گروهی مجتمع از مردم . (منتهی الارب ). عصبة و گروه از مردم ، و تاء آن عوض لام الفعل محذوف است که آن واو باشد. ج ، عِزون ، عِزی ̍، و بر خلا
عزوةلغتنامه دهخداعزوة. [ ع ِزْ وَ] (ع اِمص ) نسبت و دعوی . (منتهی الارب ). اسم است از اعتزاء، و از حیث وزن و معنی چون نسبة و انتساب باشد، چنانکه گویند: هو حَسَن العزوة؛ یعنی او
عزة الاشجعیةلغتنامه دهخداعزة الاشجعیة. [ ع َزْ زَ تُل ْ اَ ج َ عی ی َ ] (اِخ ) زنی راوی حدیث بود و حازم اشجعی از او روایت کرده است . (از اعلام النساء از الاستیعاب ).
عزة المیلاءلغتنامه دهخداعزة المیلاء. [ ع َزْ زَ تُل ْ م َ ] (اِخ ) زنی مغنی ، و از اولین کسانی بود که غنای موقع را در حجاز خواند. او از موالی انصار بود، رویی زیبا داشت و در مدینه اقامت
عزوبةلغتنامه دهخداعزوبة. [ ع َ ب َ ] (ع ص ) زمین دورچراگاه و درازراه بسوی گیاه . (منتهی الارب ). زمینی که از علف و گیاه دور باشد. (از اقرب الموارد).