عزوفلغتنامه دهخداعزوف . [ ع َ ](ع ص ) دلتنگ و برتافته روی از چیزی . (منتهی الارب ): رجل عزوف ؛ شخصی که بر خوی دوست خود پایداری نتواند. ج ، عِزاف . (از اقرب الموارد). و رجوع به ع
عزوفلغتنامه دهخداعزوف . [ ع ُ ] (ع مص ) ناخواهانی نمودن و ملول شدن نفس از کسی . (از منتهی الارب ): عزفت النفس عن الشی ٔ؛ دل از آن چیز پرهیز کرد و از آن دور شد و یا از آن اکراه د
عزوفةلغتنامه دهخداعزوفة. [ ع َف َ ] (ع ص ) به معنی عزوف است ، و تاء آن مبالغه راست نه تأنیث . (از اقرب الموارد). رجوع به عَزوف شود.
عزفیلغتنامه دهخداعزفی . [ ع َ زَ ] (اِخ )عبداﷲبن محمدبن احمد عزفی ، مکنی به ابوطالب (638-713 هَ .ق .). وی بسال 678 هَ .ق . به ولایت سبتة رسید و مدت 27 سال در آنجا حکمرانی کرد و
عزفلغتنامه دهخداعزف . [ ع َ ] (ع اِ) آواز پری ، و آن جرسی است که شبانه در صحراها شنیده میشود. (از منتهی الارب ). صوت جن . (اقرب الموارد).- عزف الریاح ؛ آوازهای باد. (منتهی الا
عزفلغتنامه دهخداعزف . [ ع َ ] (ع مص ) پائیدن بر اکل و شرب . (از منتهی الارب ). ادامه دادن به خوردن و آشامیدن . (از اقرب الموارد). || جهیدن نای گلوی شتر وقت مرگ . (از منتهی الار
عزفلغتنامه دهخداعزف . [ ع َ] (اِخ ) آبی است ازآن ِ بنی نصربن معاویه ، که بین آن و شَعفَین مسافت چهار میل است . (از معجم البلدان ).