عجینلغتنامه دهخداعجین . [ ع َ ] (ع مص ) سرشتن و خمیرکردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آمیختن : آبش همه از کوثر و از چشمه ٔ حیوان خاکش همه از عنبر و کافور عجین است . منوچهری .جان
عوینلغتنامه دهخداعوین . [ ع َ ] (ع ص ، اِ) یاری گر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || اسم جمع است عَون را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اسم جمع است برای عون ، بمعنی اعوان و یا
عجین کردنلغتنامه دهخداعجین کردن . [ ع َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خمیر کردن . آمیختن : دجله خوناب است زین پس گر نهد سر در نشیب خاک نخلستان بطحا را کند از خون عجین .سعدی .
عجینةلغتنامه دهخداعجینة. [ ع َ ن َ ] (ع ص ) مخنث . || نرم سست از مرد و زن . || گول . || گروه . || گروه بسیار. (منتهی الارب ).