عوانلغتنامه دهخداعوان . [ ع َ ] (اِخ ) شهری است به ساحل بحر یمن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نام یک ناحیه ٔ یمانیة. (از معجم البلدان ). || شهری به حبشه . (از دمشقی ).
عوانلغتنامه دهخداعوان . [ ع َ ] (ع اِ) جنگ ، که در آن یک مرتبه قتال و کُشش شده باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جنگی که در آن یک بارپس از دیگری ، قتال رخ داده باش
عوانلغتنامه دهخداعوان . [ ع َ نِن ْ ] (ع اِ) عَوانی . ج ِ عانیة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به عانیة و عوانی شود.
عوانلغتنامه دهخداعوان . [ ع َوْ وا ] (ص ) سخت گیرنده و ظالم و زجرکننده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). رجوع به عَوان شود. || سرهنگ دیوان سلطان . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). رجوع به
عَوَانٌفرهنگ واژگان قرآننه پير از کار افتاده نه جوان نارسيده (در زنان و چارپايان ، عبارتست از زن و يا حيوان مادهاي که در سنين متوسط از عمر باشد ، يعني سنين ميانه باکرهگي و پيري .)
عجانلغتنامه دهخداعجان . [ ع َج ْ جا ] (ع ص ) احمق . (مهذب الاسماء). گول . (منتهی الارب ). || خمیرگیر. خمیرکن . (مهذب الاسماء). فعّال است مبالغه را. (اقرب الموارد).
عجانلغتنامه دهخداعجان . [ ع ِ ] (ع اِ) گردن . (منتهی الارب ). گردن به لغت اهل یمن . (اقرب الموارد). || سرین . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (لسان العرب ). || قضیب ممدود از خصیه
عوجانلغتنامه دهخداعوجان . [ ع َ وَ ] (اِخ )جویی است . (منتهی الارب ). نام نهر قُوَیق که در حلب در مقابل کوه جَوشن قرار دارد. (از معجم البلدان ).
عوانةلغتنامه دهخداعوانة. [ ع َ ن َ ] (اِخ ) بنت جعید. از شاعره های عرب بود که مورد هجو أوس بن حجر قرار گرفت . رجوع به اعلام النساء ج 3 ص 374 و بلاغات النساء طیفور شود.