فغلغتنامه دهخدافغ. [ ف َ ] (اِ) بغ. از سغدی فَغ فُغ به معنی بت است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). به لغت فرغانه و ماوراءالنهر به معنی بت باشد که عربان صنم خوانند. || معشوق . یا
فغولغتنامه دهخدافغو. [ ف َغ ْوْ ] (ع اِ) شکوفه ٔ حنا. || (مص ) فاش و پراگنده شدن . || خشک گردیدن زرع . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
حالتدیکشنری فارسی به انگلیسیambience, atmosphere, attitude, case, character, cheer, condition, cy _, expression, flavor, hood _, instance, ion_, ity _, ment _, mode, mood, note, or _, orde
وضعدیکشنری فارسی به انگلیسیacy _, age _, attitude, configuration, case, condition, enactment, ence _, estate, footing, frame, imposition, ion_, lie, mood, ness _, or _, order, pass, place