فروستردنلغتنامه دهخدافروستردن . [ ف ُ س ِ ت ُ دَ ] (مص مرکب ) فروزدودن . پاک کردن . از میان بردن : نه رنگ او تباه کند تربت زمین نه نقش او فروسترد گردش زمان . فرخی .رجوع به ستردن شود
فروگستردنلغتنامه دهخدافروگستردن . [ ف ُ گ ُ ت َ دَ] (مص مرکب ) پهن کردن . بر زمین گستردن : ز قرقوبی به صحراها فروافکنده بالشهاز بوقلمون به وادی ها فروگسترده بسترها. منوچهری .از آن پس
فرلغتنامه دهخدافر. [ ف َ / ف ِ ] (پیشوند) پیشوند است بمعنی پیش ، جلو، بسوی جلو، و غیره ، چنانکه در کلمات فرخجسته ، فرسوده ، فرمان . در پارسی باستان و اوستا: فْرَ ، ارمنی : هْر
فرلغتنامه دهخدافر. [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گزاز پائین بخش سربند شهرستان اراک ، واقع در 24 هزارگزی شمال آستانه سر راه شوسه ٔ اراک به ملایر. ناحیه ای است کوهستانی و سرد
فرلغتنامه دهخدافر. [ ف َرر ] (ع مص ) گریختن . (منتهی الارب ). فرار. || گریختن از دشمن . || وسعت دادن سوار جولان خود را برای انعطاف . (از اقرب الموارد). || نگریستن دندان ستور ر