فژهلغتنامه دهخدافژه . [ ف َ ژَ / ژِ ] (ص ) شخصی که خود را پیوسته پلید و چرکن دارد و به پلیدیها آغشته کند. (برهان ) : این فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت برهاناد از او ایزد جبار
فژهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهفژاگن: ◻︎ واین فژهپیر ز بهر تو مرا خوار گرفت / برهاناد از او ایزد جبار مرا (رودکی: ۴۹۲).
فژهیدنلغتنامه دهخدافژهیدن . [ ف َ ژُ دَ ] (مص )پژوهیدن . کاوش و جستجو کردن : تنقیب ؛ بسی در راهها گردیدن و نیک فژهیدن از چیزی . (تاج المصادر بیهقی ).
فژلغتنامه دهخدافژ. [ ف َ ] (اِ) چرک وریم و سخ . (از برهان ). پژ. فژه . رجوع به فژاک ، فژاکن و فژاگین شود. || غم و رنج : بدانست کآن گفتن اوست کژدلش ز آتش غم برآورد فژ. فردوسی .