فژاگنلغتنامه دهخدافژاگن . [ ف َ گ ِ ] (ص مرکب ) فژاک .چرکن و چرک آلود و پلشت و پلید. فژآگین : گفت دینی را که این دینار بودکین فژاگن موش را پروار بود (!) رودکی .فژاگن همه سال خورد
فژاگنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهچرکین؛ چرکآلود؛ پلید: ◻︎ فژاگن نیَم سالخورده نیَم / اَبَر جفت بیدادکرده نیَم (ابوشکور: شاعران بیدیوان: ۱۰۴).
فژاکنلغتنامه دهخدافژاکن . [ ف َ ک ِ ] (ص مرکب ) پژاگن . فژگن . فژاگین . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). به معنی فژاک است که چرکن و چرک آلود و پلید و پلشت باشد. (برهان ). گویا صحیح این ک
فوژانلغتنامه دهخدافوژان . (اِ) بانگ بزرگ . فریاد عظیم . (فرهنگ فارسی معین ). فریاد و صدا و بانگ عظیم را گویند. (برهان ).