فوزیلغتنامه دهخدافوزی . [ ف َ / فُو ] (ص نسبی ) فیروزمند. (آنندراج ). رجوع به فوز شود. || منسوب به فوز، که گویا از قرای حمص است . (سمعانی ).
فوزیدنلغتنامه دهخدافوزیدن . [ دَ ] (مص ) آروغ زدن . (یادداشت مؤلف ).- برفوزیدن ؛ باد از سینه برون دادن : شبان تاری بیدار چاکر از غم عشق گهی بگرید و گاهی به ریش برفوزد.رجوع به فو
فج زیدانلغتنامه دهخدافج زیدان . [ ف َج ْ ج ُ زَ ] (اِخ ) شهری است مشرف به شهر طیبه در افریقا. (معجم البلدان ).
کف زیستمانیliving floor, living surfaceواژههای مصوب فرهنگستانلایهای در یک محوطة باستانشناختی که در آن گروهی از مردمان میزیستند