سردورابلغتنامه دهخداسردوراب . [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان بهمئی سردسیر بخش کهکیلویه ٔ شهرستان بهبهان . دارای 100 تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آن غلات ، برنج ، پشم ، لبنیات و عس
سردَووگویش بختیاریسرداب (چالهاى که کشاورزان در صحرابراى ذخیره کردن آب مىکَنَند وشاخههاى درخت را بهطور مخروطىروى آن گذارند تا آفتاب نتابد و زلال وخنک شود و از آن براى آشامیدن استف
سردفرهنگ مترادف و متضاد۱. بارد، خنک، یخ ≠ گرم ۲. بیروح، خشک ۳. بیمیل، سردمزاج ≠ مشتاق ۴. بیاحساس، بیعاطفه ۵. بیتحرک، ناپویا ۶. بیمزه، خنک ۷. گرانجان، نچسب، نگد، بیگانهخو
سرددیکشنری فارسی به انگلیسیchilly, cold, coldhearted, cool, frigid, frosty, impersonal, matter-of-fact, matter-of-factness, nipping, stony, strange, tepid, unfriendly, wintry
سردلغتنامه دهخداسرد. [ س َ ] (ص ) پهلوی «سرت » ، اوستا «سرته » ، قیاس کنید با سانسکریت «سیسیره » (سرما)، ارمنی «سرن » (یخ )، «سرنوم » ، «سرچیم » (یخ بسته و منجمد، از سرما تلف ش