سرنگونسارلغتنامه دهخداسرنگونسار. [س َ ن ِ گو ] (ص مرکب ) نگونسار. سرنگون : بدان را بهر جای سالار کردخردمند را سرنگونسار کرد. فردوسی .ستمکاره را زنده بر دار کن دوپایش زبر سرنگونسار کن
سرنجلغتنامه دهخداسرنج . [ س َ رَ ] (اِ) دوایی است که آن را سیلقون (سلیقون ) گویند و در جراحات به کار آید و نفع دهد. (منتهی الارب ) (آنندراج ).