سراویللغتنامه دهخداسراویل . [ س َ ] (ع اِ) مؤلف غیاث اللغات آرد: شلوار و پاجامه . در این لفظ اختلاف است . نزد بعضی عربی است و پیش جمعی عجمی و گروهی واحد گویند و طایفه ای جمع دانن
سراویل الطلوللغتنامه دهخداسراویل الطلول . [ س َ لُطْ طُ ] (ع اِ مرکب ) نوعی از لبلاب . (منتهی الارب ). اسم اخیر لبلاب کبیر است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). لبلاب احرش . سحیمة لاطینی . (یادداش
سرائیلان توه خاکیلغتنامه دهخداسرائیلان توه خاکی . [ س َ ت ِ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان عثمانوند بخش مرکزی شهرستان کرمانشاه . واقع در 36 هزارگزی جنوب خاوری کرمانشاه و 12 هزارگزی سرجوب . هو
سرائیلانلغتنامه دهخداسرائیلان . [ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جلالوند بخش مرکزی شهرستان کرمانشاه . واقع در 48 هزارگزی جنوب کرمانشاه و 7 هزارگزی چنار مرکز دهستان . هوای آنجا سرد و
سرائیلیلغتنامه دهخداسرائیلی . [ س َ ] (ص نسبی ) مخفف اسرائیلی . کنایه از سامری و دیگر کافران بنی اسرائیل .(آنندراج ) (غیاث ). سریانی . (دهار) (مهذب الاسماء).