سفوفلغتنامه دهخداسفوف . [ س َ ] (ع اِ) داروی کوفته ٔ بیخته ٔ معجون ناکرده . (منتهی الارب ). آرد بیخته مطلقا و خصوصاً از ادویه .(آنندراج ) (غیاث ). داروی آس کرده که بکف خورند. (د
سفوف دانلغتنامه دهخداسفوف دان . [ س َ ] (اِ مرکب ) آنچه سفوف در آن نهند : ای طبیب از سفوف دان کم کن کو نقوعی که در میانه خورم . خاقانی .رجوع به سفوف شود.
یوسف معلوفلغتنامه دهخدایوسف معلوف . [ س ُ م َ ] (اِخ )یوسف نعمان المعلوف . از روزنامه نگاران نامدار و پیشرو عرب در لبنان و امریکا بود. در سال 1897 م . در نیویورک روزنامه ٔ «الایام » ر
فقه یوسفلغتنامه دهخدافقه یوسف . [ ف َ ق ِ س ُ / س ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش مریوان شهرستان سنندج که دارای 50 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).