سحرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. فریفته ساختن کسی با کاری شگفتانگیز؛ جادو کردن؛ جادویی کردن.۲. (اسم) [مجاز] جادویی؛ افسون؛ فسون.۳. (اسم) [مجاز] چیزی یا کاری که در آن فریبندگی و گیرندگی باشد
سحردیکشنری فارسی به انگلیسیabracadabra, Aurora, black magic, charm, dawn, daybreak, daylight, magic, spell, wizardry
سحرلغتنامه دهخداسحر. [ س َ ح َ] (ع ص ) وقت آخر شب و زمان پیش از صبح ، و بعضی شراح نوشته اند که سحر آن وقت را گویند که ششم حصه از شب مانده باشد یعنی چهار پنج گهری شب باقی بود. (