سپانلولغتنامه دهخداسپانلو. [ س ِ ] (اِخ ) نام قبیله ای است از طایفه ٔ قاجار که به استراباد کوچ داده شده اند. رجوع به ترجمه ٔ سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص 108 شود.
چسپانلغتنامه دهخداچسپان . [ چ َ ] (نف ) پیوسته و متصل و ملصق . (آنندراج ). متصل و ملصق و چسبیده و پیوسته . (ناظم الاطباء). چسپ : تن مده اختلاط چسپان راجامه ٔ تنگ زود پاره شود. ؟
چسپانیلغتنامه دهخداچسپانی . [ چ َ ] (حامص ) لزوجت و التصاق و پیوستگی . (ناظم الاطباء). رجوع به چسپان شود. || جلدی و چالاکی . تر و فرزی . تر و چسپانی . تندی و تیزی . رجوع به چسپان
سپاناجلغتنامه دهخداسپاناج . [ س ِ ] (اِ) همان اسپاناج است که تره ای است معروف . (رشیدی ). رجوع به سپاناخ و اسپناخ و اسفناج شود.
سغانلولغتنامه دهخداسغانلو. [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان پیران بخش حومه ٔ شهرستان مهاباد. دارای 123 تن سکنه است . آب آن از رودخانه بادین آباد و محصول آن غلات ، توتون ، حبوبات است .