سهلفرهنگ مترادف و متضاد۱. آسان، ساده، میسر ≠ بغرنج، دشوار، صعب، غامض، مشکل ۲. نرم، روان ۳. هموار ۴. کوچک، ناچیز، کماهمیت ۵. اندک، کم
سهلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مقابلِ صعب] آسان.۲. [عامیانه، مجاز] کماهمیت؛ غیرقابل توجه.۳. (اسم) [مقابلِ حزن] [قدیمی] زمین نرم و هموار. سهل ممتنع: (ادبی)۱. نثر خوب که شنیدنش آسان و گفت
سهللغتنامه دهخداسهل . [ س َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ تستری . از طبقه ٔ ثانیه است . کنیت او ابومحمد است . از کبراء این قوم و علماء این طایفه است . از شاگردان ذوالنون مصری است . وی بسا