سارجلولغتنامه دهخداسارجلو. [ ج َ ] (اِخ ) دهی است ازدهستان سربند پائین بخش سربند شهرستان اراک ، واقع در 24 هزارگزی جنوب باختری آستانه . کوهستانی و سردسیر، و آب آن از چشمه و قنات ،
خجل سارلغتنامه دهخداخجل سار. [ خ َ ج ِ ] (ص مرکب ) شرمسار.شرم زده . خجل گونه . خجلت زده . خجالت کشیده : بدستار و جبه خجل سارم از تودر عفو بگذار چون سنگ بسته . خاقانی .نزد رئیس چون
خجل سارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= خجالتزده: ◻︎ خجلسارم از بس نوا و نوالش / کنون زآن نوال و نوا میگریزم (خاقانی: ۹۰۵)، ◻︎ نزد رئیس چون الف کوفی آمدم / چون دال سرفکنده خجلسار میروم (خاقانی:
سارگن اوللغتنامه دهخداسارگن اول . [ گ ُ ن ِ اَوْ وَ ] (اِخ ) مؤسس دولت آکد بوده و در2637 تا 2582 ق .م . میزیسته است . (وبستر) . به سال 2750 ق .م . به شمال سوریه تاخت و آن سرزمین را
لولای پَسارگیرdrag hinge hunting hingeواژههای مصوب فرهنگستانلولایی تقریباً عمودی در بُن پرّۀ چرخانۀ اصلی بالگَرد که به آن اجازۀ حرکت محدود درهنگام تغییرات پَسار ناشی از چرخش میدهد متـ . لولای لرزهگیر lead-lag hinge