ساتگنیلغتنامه دهخداساتگنی . [ گ ِ ] (اِ) قدحی باشد بزرگ . (لغت فرس اسدی ) (صحاح الفرس ). قدح و پیاله ٔ بزرگی باشد که بدان شراب خورند. (برهان ) (آنندراج ) : می بر آن ساعدش از ساتگن
ساتگنیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهقدح بزرگ شرابخوری که پر از شراب میکردند و بر سر سفره میگذاشتند: ◻︎ چون می خورم به ساتگنی یاد او خورم / وز یاد او نباشد خالی مرا ضمیر (عماره: شاعران بیدیوا
ساتکنیلغتنامه دهخداساتکنی . [ک ِ ] (اِ) قدح و پیاله ٔ بزرگی باشد که بدان شراب خورند. (برهان ) (آنندراج ). به کاف فارسی اصح است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به ساتگنی و ساتگینی