سوزنگریلغتنامه دهخداسوزنگری . [ زَ گ َ ] (حامص مرکب ) عمل سوزن ساختن . کار سوزن ساز : سوزنگری بمانم و کیمخت گر شوم خر لنگ شد بمرد خرک مرده به که لنگ . سوزنی .تا شرط شغل سوزن و سوزن
سوزن ریزشswitch derail, trap switchواژههای مصوب فرهنگستانسوزنی دارای یک یا دو تیغه برای خارج کردن واگن درحالفرار از خط کناری و جلوگیری از ورود آن به خط اصلی
ریلبند سوزنbearerواژههای مصوب فرهنگستانریلبندی چوبی یا بتنی که در سوزنها و تقاطعها ریل را نگه میدارد متـ . تراورس سوزن