قشورلغتنامه دهخداقشور. [ ق ُ ] (ع اِ) اسم جنس پوست میوه هاست و شامل پوست اشجار و بُزور و غیره است ، و بعضی را عقیده آنکه آنها قابل هضم نیستندو غذائیت ندارند و این کلی نیست ولیکن
قشورلغتنامه دهخداقشور. [ ] (اِخ ) نام یکی از اصحاب ابوهاشم عبدالسلام بن محمد جبائی متکلم معتزلی . و نام او ابوالقاسم بن سهلویه است . (ابن الندیم ).
قشورلغتنامه دهخداقشور. [ ق َ ] (ع اِ) دوای جالی است که میمالند زنان به روی خود برای تصفیه ٔ رنگ آن مانند خردل کوبیده ٔ به تخته با ماست سرشته . (فهرست مخزن الادویة). || دارویی اس
قشورلغتنامه دهخداقشور. [ ق ُ ] (ع اِ) ج ِ قشر. (غیاث اللغات از منتخب ). رجوع به قشر شود. پوست اشجار و اثمار و بذوراست ، و بعضی را اعتقاد آنکه اقسام آن غذائیت ندارندو قابل هضم نی
چقشورلغتنامه دهخداچقشور. [ چ َ ] (اِ) نوعی از کفش . (آنندراج ). || قسمی از چاقشور سرخ رنگ . (ناظم الاطباء). و رجوع به چاقشور شود.
قشورةلغتنامه دهخداقشورة. [ ق َش ْ وَ رَ ] (ع مص ) به چوبدستی زدن . (منتهی الارب ): قشوره بالعصا؛ ضربه بها. (از اقرب الموارد).
قش رباطلغتنامه دهخداقش رباط. [ق ُ رُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بالارخ بخش کدکن ، سر راه مالرو نسر به حاجی آباد. موقع جغرافیایی آن جلگه و هوای آن معتدل است . سکنه ٔ آن 322 تن . آب
دیده بودیگویش خلخالاَسکِستانی: vindar be دِروی: vinda.r.bə شالی: vinda.r.be کَجَلی: vind.a.r be کَرنَقی: vinda.r be کَرینی: vindar be کُلوری: vinda.r bə گیلَوانی: vinda.râ لِردی:
گفته بودیگویش خلخالاَسکِستانی: vâtar be دِروی: vâta.r bə شالی: vâta.r be کَجَلی: vât.a.r be کَرنَقی: vâta.r be کَرینی: vâta.r be کُلوری: vâta.r be گیلَوانی: vâta.râ لِردی: vâta.r
راهآبگویش خلخالاَسکِستانی: gəvl دِروی: âva râ/ gәvl شالی: âva râ کَجَلی: owa râh کَرنَقی: âva râ کَرینی: âva râ کُلوری: âva râ گیلَوانی: gəvl لِردی: ova râ