ضميردیکشنری عربی به فارسیوجدان , ضمير , ذمه , باطن , دل , هوشيار , بهوش , اگاه , باخبر , ملتفت , وارد
ضمجلغتنامه دهخداضمج . [ ض َ م َ ] (ع اِ) آفتی است که بمردم رسد. (منتهی الارب ). علتی است . (منتخب اللغات ).
ضمجلغتنامه دهخداضمج . [ ض َ م َ ] (ع مص ) برانگیخته و تیز شدن شهوت غیرطبیعی . (منتهی الارب ). هیجان علت غیرطبیعی . (منتخب اللغات ). || دوسیدن بزمین . (منتهی الارب ). چسبیدن بزم
ضملغتنامه دهخداضم . [ ض َم م ] (ع اِ) ضَمّه . پیش (حرکت ).«». اعراب در بر. (مهذب الاسماء). نام حرکت که آن راپیش گویند مگر در کلمه ٔ مبنی . و بدان که حرکت پیش را ضم از آن نامند