حمویلغتنامه دهخداحموی . [ ح َ م َ ] (ص نسبی ) منسوب به حماة که شهری است زیبا از شام . (الانساب سمعانی ): یاقوت حموی .
عمر حمویلغتنامه دهخداعمر حموی . [ ع ُ م َ رِ ح َ م َ ] (اِخ ) ابن احمدبن علی . رجوع به عمر هلالی شود.
عمر حمویلغتنامه دهخداعمر حموی . [ع ُ م َ رِ ح َ م َ ] (اِخ ) ابن علی . رجوع به ابن فارض (ابوحفص و ابوالقاسم ...) و عمر (ابن فارض ...) شود.
عمر حمویلغتنامه دهخداعمر حموی . [ ع ُ م َ رِ ح َ م َ ] (اِخ ) ابن احمد حزمی حموی . وی وقت شناس بود و او را ارجوزه ای است به نام الیواقیت فی علم المواقیت که در سال 854 هَ .ق . آن را
حسین حمویلغتنامه دهخداحسین حموی . [ ح ُ س َ ن ِ ح َ م َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن رواحه بن ابراهیم حموی مکنی به ابوعلی انصاری ادیب ، در واقعه ٔ عکا در شعبان 585 هَ . ق . کشته شد. شعر وی د
قاضی حمویلغتنامه دهخداقاضی حموی . [ ح َ م َ ] (اِخ ) ابراهیم بن عبداﷲ، مکنی به ابن ابی الدم حموی و ملقب به شهاب الدین . از فقهاء و علمای شافعی اواسط قرن هفتم هجری است . وی قاضی شهر ح
قیل و قالدیکشنری فارسی به انگلیسیado, Babel, battle royal pl battles royal, bustle, controversy, din, discord, fracas, jangle, noise
جنجالدیکشنری فارسی به انگلیسیbattle royal pl battles royal, brouhaha, carry-on, commotion, cram, furor, fuss, hullabaloo, hurly-burly, jangle, kerfuffle, noise, noisiness, pandemonium, rack