حاسةلغتنامه دهخداحاسة. [ حاس ْ س َ ] (ع ص ) نعت فاعلی ، تأنیث حاس . || (اِ). احدالحواس الخمسة یعنی آن چیز که بدان چیزی دریابند و هی السمع والبصر والشم والذوق واللمس . (مهذب الا
حواسةلغتنامه دهخداحواسة. [ ح ُ س َ ] (ع اِ) قرابت . || خواسته بخون . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || حاجت . (از اقرب الموارد). || غارت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء
حاسلغتنامه دهخداحاس . (اِخ ) موضعی است در سرزمین معرة. ابن ابی حصینة گوید:و زمان لهو بالمعرّة مونق بشیاتها و بجانبی هرماسهاایام قلت لذی المودّة سقّنی من خندریس حناکها او حاسها.
حاسلغتنامه دهخداحاس . [ حاس س ] (ع ص ) نعت فاعلی از حس ّ. حس کننده . دریابنده . آنکه حس کند. مقابل محسوس : دیگر فضیلت حاس بر حس در این باب آن است که حاس هر صورت که حس بدو رساند