حالولغتنامه دهخداحالو. (اِ) صورت دیگری از خالو، بمعنی خال و دایی .- امثال : یکی نگفت حالو خرت بچند ؟|| (ص ) زبون . ابله .
حاللغتنامه دهخداحال . (اِخ ) شهری است در یمن از سرزمینهای ازد و بارق و یَشکُر. ابومنهال عبیدةبن منهال گوید: چون اسلام به این سرزمین رسید یشکرها پیش دستی کردند و بارق ها سستی نم
حالفرهنگ مترادف و متضاد۱. احوال، اوقات، حالت ۲. وضعیت، چگونگی، کیفیت، وضع ۳. اکنون، الحال، ≠ گذشته ۴. اینک، حالا ۵. لحظه، دم، هنگام ۶. زمان حاضر، مضارع ۷. خوشی، سرمستی ۸. ذوق ۹. وجد،