partialدیکشنری انگلیسی به فارسیجزئي، بخشی، قسمتی، پارهای، جانبدار، طرفدار، نا تمام، متمایل به، طرفدارانه، غیر منصفانه، علاقمند به
اتصال نفوذجزئیpartial joint penetration weldواژههای مصوب فرهنگستانوضعیت یک جوش شیاری که در آن فلز جوش در بخشی از عمق اتصال، بهمیزان مطلوب، نفوذ میکند
اتوبوسبرقی نیمکفپایینpartial low-floor streetcarواژههای مصوب فرهنگستاننوعی اتوبوس برقی کفپایین که دارای پله یا شیبراهههای دسترسی به کف بالاتر است