حجیزلغتنامه دهخداحجیز. [ ح ِ ] (اِخ ) مماله ٔ حجاز. رجوع بحجاز شود : چنین داد پاسخ که اندر حجیزورا دزد برده ست بی مر جهیز. فردوسی .بهند آمدم بعد از آن رستخیزوز آنجا براه یمن تا
حجیزفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= حجاز: ◻︎ شاهدان میکنَنْد خانهٴ زهد / مطربان میزنند راه حجیز (سعدی۲: ۴۶۱)، شمس حق و دین بتاب بر من و تبریزیان / تا که ز تف تموز سوزد پردۀ حجیز (مولوی۲: ۴۴۳).
حجیزیلغتنامه دهخداحجیزی . [ ح ِج ْ جی زا ] (ع مص ) منع کردن . بازداشتن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): کانت بین القوم رمی ثم صارت حجیزی ؛ ای تراموا ثم تحاجزوا. (منتهی الارب )
حویزاءلغتنامه دهخداحویزاء. [ ح ُ وَ ] (ع اِ) ذخیره ای که از یاران دیگر پنهان دارند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ).
حویزهلغتنامه دهخداحویزه . [ ح ُ وَ زَ ] (اِخ ) قصبه ای است بخوزستان ، گروهی ازمحدثان بدین قصبه منسوبند. (از منتهی الارب ). شهرکی است از اقلیم خوزستان بر دوازده فرسنگی اهواز. (ابن