خنجللغتنامه دهخداخنجل . [ خ ِ ج ِ ] (ع ص ) زن دفزک بی شرم . || زن گول . احمق . || زن بدزبان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خنجلکلغتنامه دهخداخنجلک . [ خ َ ج ُ ل َ ] (اِ) نشگون . || بشکنج در اصطلاح مردمان گناباد و کاخک . (یادداشت بخط مؤلف ).
خنگللغتنامه دهخداخنگل . [ خ َ گ َ ](اِ) جوشن را گویند. و آن سلاحی است برای حفظ بدن که در روز جنگ پوشند. (انجمن آرای ناصری ) : به پیش خدنگش چه سندان چه سوسن بپای خلنگش چه اعلی چه
خنجلةلغتنامه دهخداخنجلة. [ خ َ ج َ ل َ ] (ع مص ) ازدواج کردن مر زن خنجل را. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خوبدیکشنری فارسی به انگلیسیall right, agreeable, eu-, choice, decent, good, famously, nice, great, highly, right, kosher, well, now, OK, promisingly, pukka, quality, stunner, stunning, un